تبليغاتX
بهار جانها بیا بیا خانهایمیلآرشیوRss
Search

در اینترنت در وبلاگ میان صفحات فارسی

AsanDownload™  - The joy of downloading!
آيا گريبان چاك زدن بانوان حرم در عزاي امام حسين (ع) صحت دارد؟
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی چهارشنبه نهم بهمن 1387 14:38

توضيح سؤال :

در تمامي كتب آمده كه حضرت زينب و زن‌هاي ديگر موجود در حرم امام حسين(عليه السلام) همه هنگام ديدن بدن بي سر امام گريبان چاك كردند و مو آشفته نمودند آيا گريبان چاك دادن شايسته حريم حسيني مي باشد ؟

پاسخ :

اولاْ‌ : اينكه گفته‌ايد : « در تمامي كتب آمده كه حضرت زينب و زنهاي ديگر موجود در حرم امام حسين (عليه السلام) همه هنگام ديدن بدن بي سر امام گريبان چاك كردند و مو آشفته نمودند » ، در اين رابطه بايد بگوئيم : در كتابها به اين صورت كه شما گفتيد ،‌ روايتي نيامده و يا حداقل ما نيافتيم ؛ و در رواياتي هم كه در اين زمينه نقل شده ،‌ اشاره اي به آشفته نمودن مو نشده است :


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

حاضرجوابی سیّد شرف الدین !
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی دوشنبه هفتم مرداد 1387 17:5

مرحوم آیت الله سیّد شرف الدین (صاحب کتاب ارزشمند المراجعات) در عصر حکومت «ملک عبد العزیز» برای زیارت خانه خدا به مکه رفت. در عید قربان کنار سایر علما به کاخ پادشاه سعودی دعوت شد، تا طبق معمول در عید قربان به او تبریک بگویند. او به کاخ رفت، هنگامی که نوبت به او رسید دست شاه را گرفت و هدیه ای به او داد، و ان هدیه یک کتاب قرآن بود دارای جلدی پوستین بود.
شاه عربستان آن هدیه را گرفت و بوسید و به عنوان تعظیم و احترام، بر پیشانی خود گذاشت.

سیّد شرف الدین ناگهان گفت: «ای پاشاه ! چرا این جلد را می‌بوسی و به آن تعظیم می‌کنی با اینکه این جلد چیزی جز پوست بز نیست؟»

شاه گفت غرض من از بوسیدن جلد ، قرآنی است که در داخل آن قرار دارد ، نه خود جلد.

آقای شرف الدین، بی درنگ فرمود : احسنت ای پادشاه! ما شیعیان نیز وقتی پنجره یا در اتاق
پیامبر(ص) را می‌بوسیم ، می‌دانیم که آهن هیچ کاری نمی‌تواند بکند ولی غرض ما آن کسی است که ماورای این آهن‌ها و چوب‌ها قرار دارد ما می خواهیم رسول خدا(ص) را تعظیم و احترام کنیم، همان گونه که شما با بوسه زن بر پوست بز می‌خواستی قرآن را تعظیم کنی که در درون آن پوست قرار دارد.

حاضران تکبیر گفتند و او را تصدیق کردند، در این هنگام ملک عبد العزیز ناچار شد تا به حاجیان اجازه دهد که از آثار رسول الله(ص) تبرک بجویند، ولی ولیعهد او که بعد از اوآمد، از قانون گذشته‌شان برگشت.


منبع خبر: ماهنامه موعود شماره 89


 

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

اعتراف ابن ابی شیبه به حمله عمر
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 10:49

در این تاپیک به بررسی یکی از روایات اهل سنت ، مبنی بر تهدید به آتش زدن خانه وحی ، از طرف جناب خلیفه دوم می پردازیم.

این روایت در کتاب " المصنف " تالیف ابن ابی شیبه کوفی آمده است . ابن ابی شیبه ، استاد بخاری صاحب صحیح ، می باشد . ( تاریخ الصغیر - بخاری - ج 1 ص 9 - 10 )

ابن ابی شیبه در المصنف ج 8 ص 572 می گوید :


حدثنا محمد بن بشر نا عبید الله بن عمر حدثنا زید بن أسلم عن أبیه أسلم :
أنه حین بویع لأبی بکر بعد رسول الله ( ص ) کان علی والزبیر یدخلان على فاطمة بنت رسول الله ( ص ) فیشاورونها ویرتجعون فی أمرهم ،
فلما بلغ ذلک عمر بن الخطاب خرج حتى دخل على فاطمة فقال : یا بنت رسول الله ( ص ) ! والله ما من أحد أحب إلینا من أبیک ، وما من أحد أحب إلینا بعد أبیک منک ، وأیم الله ما ذاک بمانعی إن اجتمع هؤلاء النفر عندک ، إن أمرتهم أن یحرق علیهم البیت ،
قال : فلما خرج عمر جاؤوها فقالت : تعلمون أن عمر قد جاءنی وقد حلف بالله لئن عدتم لیحرقن علیکم البیت وأیم الله لیمضین لما حلف علیه ، فانصرفوا راشدین ، فروا رأیکم ولا ترجعوا إلی ، فانصرفوا عنها فلم یرجعوا إلیها حتى بایعوا لأبی بکر.

ترجمه :


در حین گرفتن بیعت برای ابی بکر ( بعد از رحلت رسول خدا ) توسط عمر ، علی ( علیه السلام ) و زبیر ، برای مشاوره و ارجاع امر به خدمت فاطمه زهرا ( سلام الله علیها ) دخت نبی اکرم، رفتند .


زمانی که عمر از این امر مطلع شد ، به خدمت فاطمه زهرا ( سلام الله علیها ) رسید و عرض کرد : ای دخت رسول خدا ، به خدا قسم در نزد ما کسی محبوب تر از پدر شما نیست . و بعد از او نیر محبوب تر از ما کسی در نزد ما نیست .


ولی به خدا قسم این امر ( محبت رسول خدا و دخت رسول خدا ) مانعی در جلوی من نیست که اگر آنها در نزد شما جمع شده اند ، به آنها امر به خروج نکنم و خانه را بر آنان به آتش نکشم !!!


زمانی که عمر رفت ، ( خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها ) آمدند و فرمودند : آیا می دانید که عمر به نزد من آمد و به خدا قسم خورد که اگر بر نگردید ( برای بیعت ) خانه را بر شما به آتش خواهد کشید !!! و به خدا قسم که وی بر قسم خود عمل خواهد کرد .


پس به نزد آنها ( ابی بکر و عمر ) بروید و در رای خود تجدید کنید و به نزد من دیگر نیایید!
( علی علیه السلام و زبیر ) از نزد فاطمه زهرا سلام الله علیها خارج شدند و تا زمانی که با ابی بکر بیعت نکردند ، به خدمت ایشان برنگشتند.


در مورد روایت فوق شاه ولی الله دهلوی در کتاب " ازاله الخفاء " ج2 ص  179 می گوید : اسناده صحیح علی شرط الشیخین

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

یورش به خانه وحی حقیقتی انکار ناپذیر
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 10:7

اخيراً يك فرد ناآگاه از تاريخ صحيح اسلام در منطقه سيستان و بلوچستان مقاله اى درباره دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله)نوشته و نام آن را «افسانه شهادت فاطمه زهرا(عليها السلام)» گذارده است. در اين مقاله پس از ذكر مناقب و فضايل آن حضرت، خواسته است شهادت و بى حرمتى را كه درباره آن حضرت انجام گرفته، منكر شود.

از آنجا كه بخشى از اين مقاله، تحريف روشن تاريخ اسلام است، ما را بر آن داشت كه به گوشه اى از اين تحريف و بيان بخشى از اين حقايق بپردازيم تا ثابت شود شهادت بانوى اسلام يك واقعيّت انكارناپذير تاريخى است و اگر آنها چنين بحثى را آغاز نكرده بودند، ما در اين شرايط، آن را دنبال نمى كرديم.

موضوع سخن ما را در اين مقاله، امور ياد شده در زير تشكيل مى دهد:

1ـ عصمت حضرت زهرا(عليها السلام) در لسان پيامبر(صلى الله عليه وآله).

2ـ احترام خانه آن حضرت در قرآن و سنت.

3ـ هتك حرمت خانه آن حضرت پس از درگذشت پدر بزرگوارش.

به اميد آن كه با تشريح اين نقاط سه گانه، نويسنده مقاله، در برابر حقيقت سر تسليم فرود آورد. و از نوشته خود نادم و پشيمان گردد، و به جبران كار خود بپردازد.

اين نكته حائز اهمّيّت است كه تمام مطالب اين كتابچه از منابع معروف اهل سنّت گرفته شده است.

 

1ـ عصمت زهرا(عليها السلام) در لسان رسول خدا(صلى الله عليه وآله)

دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله) از مقام والايى برخوردار بود، سخنان رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) در حقّ دخترش حاكى از عصمت و پيراستگى او از گناه مى باشد. آنجا كه درباره او چنين مى فرمايد:

«فاطمة بضعة منّي فمن أغضبها أغضبني».(1)

«فاطمه پاره تن من است، هر كس او را به خشم آورد بسان اين است كه مرا خشمگين كرده است».

ناگفته پيدا است كه خشم رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مايه اذيت و ناراحتى اوست و سزاى چنان شخصى در قرآن كريم چنين بيان شده است:

(وَ الّذين يُؤْذُونَ رَسُول اللّه لَهُم عَذابٌ أَليم)(توبه / 61).

«آنان كه رسول خدا را آزار دهند، براى آنان عذاب دردناكى است».

چه دليلى استوارتر بر عصمت او كه در حديث ديگرى رضاى وى در گفتار پيامبر(صلى الله عليه وآله) مايه رضاى خدا، و خشم او مايه خشم خدا معرّفى گرديده است، مى فرمايد:

«يا فاطمةُ انّ اللّه يغضبُ لِغضبك و يَرضى لرضاك».(2)

«دخترم فاطمه!، خدا با خشم تو، خشمگين، و با خشنودى تو، خشنود مى شود».

به خاطر چنين مقامى والا، او سرور زنان جهان است، و پيامبر در حق او چنين فرموده:

«يا فاطمة! ألا ترضين أن تكونَ سيدةَ نساء العالمين، و سيدةَ نساءِ هذه الأُمّة و سيدة نساء المؤمنين».(3)

«دخترم فاطمه! آيا به اين كرامتى كه خدا به تو داده راضى نمى شوى كه تو، سرور زنان جهان و سرور زنان اين امّت و سرور زنان با ايمان باشى».

 

2ـ احترام خانه آن حضرت در قرآن و سنّت

محدثان يادآور مى شوند، وقتى آيه مباركه (في بُيُوت أَذِنَ اللّه أَنْ ترفعَ وَ يُذكَر فيها اسْمه)(4) بر پيامبر فرود آمد، پيامبر اين آيه را در مسجد تلاوت كرد، در اين هنگام شخصى برخاست و گفت:

اى رسول گرامى مقصود از اين بيوت با اين اهمّيّت چيست؟

پيامبر فرمود:

خانه هاى پيامبران!

در اين موقع ابوبكر برخاست، در حالى كه به خانه على و فاطمه(عليهما السلام) اشاره مى كرد، گفت:

آيا اين خانه از همان خانه ها است؟

پيامبر(صلى الله عليه وآله) در پاسخ گفت:

بلى از برجسته ترين آنها است.(5)

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) مدت نُه ماه به در خانه دخترش مى آمد، بر او و همسر عزيزش سلام مى كرد و اين آيه را مى خواند: (إِنَّما يُريد اللّه ليذهبَ عَنْكُمُ الرِّجْس أَهل البَيت و يُطهّركُمْ تَطهيراً)(احزاب / 33).(6)

خانه اى كه مركز نور الهى است و خدا به ترفيع آن امر فرموده از احترام بسيار بالايى برخوردار مى باشد.

آرى، خانه اى كه اصحاب كسا را در بر مى گيرد و خدا از آن با جلالت و عظمت ياد مى كند، بايد مورد احترام قاطبه مسلمانان باشد.

اكنون بايد ديد پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) تا چه اندازه حرمت اين خانه ملحوظ گشت؟ چگونه احترام آن خانه را شكستند، و خودشان صريحاً به آن اعتراف دارند؟ اين حرمت شكنان چه كسانى بودند، و هدفشان چه بود؟

 

3ـ هتك حرمت خانه آن حضرت!

آرى، با اين سفارش هاى مؤكّد، متأسفانه برخى حرمت آن را ناديده گرفته، و به هتك آن پرداختند، و اين مسأله اى نيست كه بتوان بر آن پرده پوشى كرد.

ما در اين مورد نصوصى را از كتب اهل سنت نقل مى نماييم، تا روشن شود كه مسأله هتك حرمت خانه زهرا(عليها السلام) و رويدادهاى بعدى، يك امر تاريخى مسلّم است نه يك افسانه!! و با اينكه در عصر خلفا سانسور فوق العاده اى نسبت به نگارش فضايل و مناقب در كار بود ولى به حكم اينكه (حقيقت شىء نگهبان آن است) اين حقيقت تاريخى به طور زنده در كتابهاى تاريخى و حديثى محفوظ مانده است و ما در نقل مدارك، ترتيب زمانى را از قرنهاى نخستين در نظر مى گيريم، تا برسد به نويسندگان عصر حاضر.

 

1. ابن ابى شيبه و كتاب «المصنَّف»

ابوبكر ابن ابى شيبه (159-235) مؤلف كتاب المصنَّف به سندى صحيح چنين نقل مى كند:

انّه حين بويع لأبي بكر بعد رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) كان علي و الزبير يدخلان على فاطمة بنت رسول اللّه، فيشاورونها و يرتجعون في أمرهم.

فلما بلغ ذلك عمر بن الخطاب خرج حتى دخل على فاطمة، فقال: يا بنت رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) و اللّه ما أحد أحبَّ إلينا من أبيك و ما من أحد أحب إلينا بعد أبيك منك، و أيم اللّه ما ذاك بمانعي إن اجتمع هؤلاء النفر عندك أن امرتهم أن يحرق عليهم البيت.

قال: فلما خرج عمر جاؤوها، فقالت: تعلمون انّ عمر قد

جاءَني، و قد حلف باللّه لئن عدتم ليُحرقنّ عليكم البيت، و أيم اللّه لَيمضين لما حلف عليه.

هنگامى كه مردم با ابى بكر بيعت كردند، على و زبير در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره مى پرداختند، و اين مطلب به عمر بن خطاب رسيد. او به خانه فاطمه آمد، و گفت: اى دختر رسول خدا، محبوبترين فرد براى ما پدر تو است و بعد از پدر تو خود تو; ولى سوگند به خدا اين محبت مانع از آن نيست كه اگر اين افراد در خانه تو جمع شوند من دستور دهم خانه را بر آنها بسوزانند.

اين جمله را گفت و بيرون رفت، وقتى على(عليه السلام)و زبير به خانه بازگشتند، دخت گرامى پيامبر(عليها السلام) به على(عليه السلام) و زبير گفت: عمر نزد من آمد و سوگند ياد كرد كه اگر اجتماع شما تكرار شود، خانه را بر شماها بسوزاند، به خدا سوگند! آنچه را كه قسم خورده است انجام مى دهد!(7)

يادآور شديم كه اين رويداد در كتاب «المصنف» با سند صحيح نقل شده است.

 

2. بلاذرى و كتاب «انساب الاشراف»

احمد بن يحيى جابر بغدادى بلاذرى (متوفاى 270) نويسنده معروف و صاحب تاريخ بزرگ، اين رويداد تاريخى را در كتاب «انساب الاشراف» به نحو ياد شده در زير نقل مى كند.

انّ أبابكر أرسل إلى علىّ يريد البيعة فلم يبايع، فجاء عمر و معه فتيلة! فتلقته فاطمة على الباب.

فقالت فاطمة: يابن الخطاب، أتراك محرقاً علىّ بابي؟ قال: نعم، و ذلك أقوى فيما جاء به أبوك...(8).

ابوبكر به دنبال على(عليه السلام) فرستاد تا بيعت كند، ولى على(عليه السلام) از بيعت امتناع ورزيد. سپس عمر همراه با فتيله (آتشزا) حركت كرد، و با فاطمه در مقابل باب خانه روبرو شد، فاطمه گفت: اى فرزند خطاب، مى بينم در صدد سوزاندن خانه من هستى؟! عمر گفت: بلى، اين كار كمك به چيزى است كه پدرت براى آن مبعوث شده است!!

 

3. ابن قتيبه و كتاب «الإمامة و السياسة»

مورّخ شهير عبداللّه بن مسلم بن قتيبه دينوري (212-276) از پيشوايان ادب و از نويسندگان پركار حوزه تاريخ اسلامى است، مؤلّف كتاب «تأويل مختلف الحديث»، و «ادب الكاتب» و... (9). وى در كتاب «الإمامة و السياسة» چنين مى نويسد:

انّ أبابكر رضي اللّه عنه تفقد قوماً تخلّقوا عن بيعته عند علي كرم اللّه وجهه فبعث إليهم عمر فجاء فناداهم و هم في دار علي، فأبوا أن يخرجوا فدعا بالحطب و قال: والّذي نفس عمر بيده لتخرجن أو لاحرقنها على من فيها، فقيل له: يا أبا حفص انّ فيها فاطمة فقال، و إن!!(10)

ابوبكر از كسانى كه از بيعت با او سربرتافتند و در خانه على گرد آمده بودند، سراغ گرفت و عمر را به دنبال آنان فرستاد، او به در خانه على(عليه السلام)آمد و همگان را صدا زد كه بيرون بيايند و آنان از خروج از خانه امتناع ورزيدند در اين موقع عمر هيزم طلبيد و گفت: به خدايى كه جان عمر در دست اوست بيرون بياييد يا خانه را بر سرتان آتش مى زنم. مردى به عمر گفت: اى اباحفص (كنيه عمر) در اين خانه، فاطمه، دختر پيامبر است، گفت: باشد!!

ابن قتيبه دنباله اين داستان را سوزناكتر و دردناكتر نوشته است، او مى گويد:

ثمّ قام عمر فمشى معه جماعة حتى أتوا فاطمة فدقّوا الباب فلمّا سمعت أصواتهم نادت بأعلى صوتها يا أبتاه رسول اللّه ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب، و ابن أبي قحافة فلما سمع القوم صوتها و بكائها انصرفوا. و بقي عمر و معه قوم فأخرجوا علياً فمضوا به إلى أبي بكر فقالوا له بايع، فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟ فقالوا: إذاً و اللّه الّذى لا إله إلاّ هو نضرب عنقك...!(11)

عمر همراه گروهى به در خانه فاطمه آمدند، در خانه را زدند، هنگامى كه فاطمه صداى آنان را شنيد، با صداى بلند گفت: اى رسول خدا پس از تو چه مصيبت هايى به ما از فرزند خطاب و ابى قحافه رسيد، وقتى مردم كه همراه عمر بودند صداى زهرا و گريه او را شنيدند برگشتند، ولى عمر با گروهى باقى ماند و على را از خانه بيرون آوردند، نزد ابى بكر بردند و به او گفتند، بيعت كن، على(عليه السلام)گفت: اگر بيعت نكنم چه مى شود؟ گفتند: به خدايى كه جز او خدايى نيست، گردن تو را مى زنيم...

مسلّماً اين بخش از تاريخ براى علاقمندان به شيخين بسيار سنگين و ناگوار مى باشد و لذا برخى بر آن صدد آمدند كه در نسبت كتاب به ابن قتيبه ترديد كنند، در حالى كه ابن ابى الحديد استاد فن تاريخ اين كتاب را از آثار او مى داند و پيوسته از آن مطالبى نقل مى كند، متأسفانه اين كتاب به سرنوشت تحريف دچار شده و بخشى از مطالب آن به هنگام چاپ از آن حذف شده است در حالى كه همان مطالب در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد آمده است.

«زركلى» در اعلام اين كتاب را از آثار ابن قتيبه مى داند سپس مى افزايد: كه برخى از علما در اين نسبت نظرى دارند. يعنى شك و ترديد را به ديگران نسبت مى دهد نه به خويش، همچنان كه الياس سركيس(12) اين كتاب را از آثار ابن قتيبه مى داند.

4. طبرى و تاريخ او

محمّد بن جرير طبرى (متوفاى 310) در تاريخ خود رويداد قصد هتك حرمت خانه وحى را چنين بيان مى كند:

أتى عمر بن الخطاب منزل علي و فيه طلحة و الزبير و رجال من المهاجرين، فقال و اللّه لاحرقن عليكم أو لتخرجنّ إلى البيعة، فخرج عليه الزّبير مصلتاً بالسيف فعثر فسقط السيف من يده، فوثبوا عليه فأخذوه.(13)

عمر بن خطاب به خانه على آمد در حالى كه گروهى از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. وى رو به آنان كرد و گفت: به خدا سوگند خانه را به آتش مى كشم مگر اينكه براى بيعت بيرون بياييد. زبير از خانه بيرون آمد در حالى كه شمشير كشيده بود، ناگهان پاى او لغزيد و شمشير از دستش افتاد، در اين موقع ديگران بر او هجوم آوردند و شمشير را از دست او گرفتند.

اين بخش از تاريخ حاكى از آن است كه اخذ بيعت براى خليفه با تهديد و ارعاب صورت مى پذيرفت حالا اين نوع بيعت چه ارزشى دارد؟ خواننده بايد خود داورى نمايد.

 

5. ابن عبد ربه و كتاب «العقد الفريد»

شهاب الدين احمد معروف به «ابن عبد ربه اندلسى» مؤلف كتاب «العقد الفريد» متوفاى (463 هـ ) در كتاب خود بحثى مشروح درباره تاريخ سقيفه آورده و تحت عنوان كسانى كه از

بيعت ابى بكر تخلف جستند چنين مى نويسد:

فأمّا علي و العباس و الزبير فقعدوا في بيت فاطمة حتى بعثت إليهم أبوبكر، عمر بن الخطاب ليُخرجهم من بيت فاطمة و قال له: إن أبوا فقاتِلهم، فاقبل بقبس من نار أن يُضرم عليهم الدار، فلقيته فاطمة فقال: يا ابن الخطاب أجئت لتحرق دارنا؟! قال: نعم، أو تدخلوا فيما دخلت فيه الأُمّة!:(14)

على و عباس و زبير در خانه فاطمه نشسته بودند كه ابوبكر عمر بن خطاب را فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه بيرون كند و به او گفت: اگر بيرون نيامدند، با آنان نبرد كن! و در اين موقع عمر بن خطاب با مقدارى آتش به سوى خانه فاطمه رهسپار شد تا خانه را بسوزاند، در اين موقع با فاطمه روبرو شد. دختر پيامبر گفت: اى فرزند خطاب آمده اى خانه ما را بسوزانى، او در پاسخ گفت: بلى مگر اين كه در آنچه امّت وارد شدند، شما نيز وارد شويد!

تا اينجا بخشى كه در آن به تصميم به هتك حرمت تصريح شده است پايان پذيرفت، اكنون به دنبال بخش دوم كه حاكى از جامه عمل پوشاندن به اين نيّت شوم است، مى پردازيم!

مبادا اين تصوير پيش آيد كه آنها مقصودشان ارعاب و تهديد بود تا على(عليه السلام) و يارانش را مجبور به بيعت كنند، و قصد عملى ساختن چنين تهديدى نداشتند.

دنباله اين گفتار نشان مى دهد كه آنها دست به اين جنايت بزرگ زدند!

 

يورش انجام يافت!

 

در اين جا سخنان آن گروه كه فقط به سوء نيت خليفه و ياران او اشاره كردند به پايان رسيد، گروهى كه نخواستند و يا نتوانستند دنباله فاجعه را به طور روشن منعكس كنند، در حالى كه برخى، به اصل فاجعه يعنى يورش به خانه و... اشاره نموده و تا حدّى نقاب از چهره حقيقت برافكندند، اينك در اينجا به مدارك يورش و هتك حرمت اشاره مى نماييم: (در اين بخش نيز در نقل مصادر غالباً ترتيب زمانى را در نظر مى گيريم).

 

6. ابو عبيد و كتاب «الاموال»

ابو عبيد قاسم بن سلام (متوفاى 224) در كتاب خود به نام «الأموال» كه مورد اعتماد فقيهان اسلام است نقل مى كند:

عبدالرّحمن بن عوف مى گويد: كه من در بيمارى ابوبكر براى عيادت او وارد خانه او شدم پس از گفتگوى زياد به من گفت: آرزو مى كنم اى كاش سه چيز را كه انجام داده ام، انجام نمى دادم، همچنان كه آرزو مى كنم اى كاش سه چيز را كه انجام نداده ام، انجام مى دادم. همچنين آرزو مى كنم سه چيز را از پيامبر سؤال مى كردم.

امّا آن سه چيزى كه انجام داده ام و آرزو مى كنم كه اى كاش انجام نمى دادم عبارتند از:

1. «وددت انّي لم أكشف بيت فاطمة و تركته و ان اغلق على الحرب».(15)

اى كاش پرده حرمت خانه فاطمه را نمى گشودم و آن را به حال خود وامى گذاشتم هرچند براى جنگ بسته شده بود.

ابو عبيد هنگامى كه به اينجا مى رسد به جاى جمله: «لم أكشف بيت فاطمة و تركته...» مى گويد: كذا و كذا. و اضافه مى كند كه من مايل به ذكر آن نيستم!.

ولى هرگاه «ابو عبيد» روى تعصّب مذهبى يا علّت ديگر از نقل حقيقت سربرتافته است; محقّقان كتاب «الاموال» در پاورقى مى گويند: جمله هاى حذف شده در كتاب «ميزان الاعتدال» (به نحوى كه بيان گرديد) وارد شده است، افزون بر آن، «طبرانى» در «معجم» خود و «ابن عبدربه» در «عقد الفريد» و افراد ديگر جمله هاى حذف شده را آورده اند.(دقت كنيد!)

 

7. طبرانى و معجم كبير

ابوالقاسم سليمان بن احمد طبرانى (260-360) كه ذهبى در «ميزان الاعتدال» در حقّ او مى گويد: فرد معتبرى است(16). در كتاب «المعجم الكبير» كه كراراً چاپ شده است، آنجا كه درباره

ابوبكر و خطبه ها و وفات او سخن مى گويد، يادآور مى شود:

ابوبكر به هنگام مرگ، امورى را تمنا كرد.

اى كاش سه چيز را انجام نمى دادم.

اى كاش سه چيز را انجام مى دادم.

اى كاش سه چيز را از رسول خدا سؤال مى كردم.

درباره آن سه چيزى كه انجام داده و آروز كرد كه اى كاش انجام نمى داد، چنين مى گويد:

أمّا الثلاث اللائي وددت أني لم أفعلهنّ، فوددت انّي لم أكن أكشف بيت فاطمة و تركته.(17)

آن سه چيزى كه آرزو مى كنم كه اى كاش انجام نمى دادم، آرزو مى كنم كه هتك حرمت خانه فاطمه نمى كردم و آن را به حال خود واگذار مى كردم!

اين تعبيرات به خوبى نشان مى دهد كه تهديدهاى عمر تحقّق يافت.

 

8. ابن عبد ربه و «عقد الفريد»

ابن عبد ربه اندلسى مؤلّف كتاب «العقد الفريد» (متوفاى 463 هـ ) در كتاب خود از عبدالرحمن بن عوف نقل مى كند:

من در بيمارى ابى بكر بر او وارد شدم تا از او عيادت كنم، او گفت: آرزو مى كنم كه اى كاش سه چيز را انجام نمى دادم و يكى از آن سه چيز اين است:

وودت انّي لم أكشف بيت فاطمة عن شي و إن كانوا اغلقوه على الحرب.(18)

اى كاش خانه فاطمه را نمى گشودم هرچند آنان براى نبرد درِ خانه را بسته بودند.

و نيز اسامى و عبارات و شخصيت هايى كه اين بخش از گفتار خليفه را نقل كرده اند خواهد آمد.

 

9. سخن نَظّام در كتاب «الوافي بالوفيات»

ابراهيم بن سيار نظام معتزلى (160-231) كه به خاطر زيبايى كلامش در نظم و نثر به نظّام معروف شده است در كتابهاى متعددى، واقعه بعد از حضور در خانه فاطمه(عليها السلام) را نقل مى كند. او مى گويد:

انّ عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتى ألقت المحسن من بطنها.(19)

عمر در روز اخذ بيعت براى ابى بكر بر شكم فاطمه زد، او فرزندى كه در رحم داشت و نام او را محسن نهاده بودند، سقط كرد!!(دقت كنيد).

 

10. مبرد در كتاب «كامل»

محمّد بن يزيد بن عبدالأكبر بغدادى (210-285) اديب، و نويسنده معروف و صاحب آثار گران سنگ، در كتاب «الكامل» خود، از عبدالرّحمن بن عوف داستان آرزوهاى خليفه را مى نويسد، و چنين يادآور مى شود:

وددت انّي لم أكن كشفت عن بيت فاطمة و تركته ولو أغلق على الحرب.(20)

آرزو مى كردم اى كاش بيت فاطمه را نمى گشودم و آن را رها مى نمودم هرچند براى جنگ بسته باشد.

 

11. مسعودى و «مروج الذهب»

مسعودى «متوفاى 325) در مروج الذهب مى نويسد:

آنگاه كه ابوبكر درحال احتضار چنين گفت: سه چيز انجام دادم و تمنا مى كردم كه اى كاش انجام نمى دادم يكى از آن سه چيز:

فوددت انّي لم أكن فتشت بيت فاطمة و ذكر في ذلك كلاماً كثيراً!(21)

آرزو مى كردم كه اى كاش هتك حرمت خانه زهرا را نمى كردم و در اين مورد سخن زيادى گفت!!

مسعودى با اينكه نسبت به اهل بيت گرايش هاى نسبتاً خوبى دارد; ولى باز اينجا از بازگويى سخن خليفه خوددارى كرده و با كنايه رد شده است، البتّه خدا مى داند و بندگان خدا هم اجمالاً مى دانند!

 

12. ابن أبى دارم در كتاب «ميزان الاعتدال»

«احمد بن محمّد» معروف به «ابن ابى دارم»، محدث كوفى (متوفاى سال 357)، كسى كه محمّد بن أحمد بن حماد كوفى درباره او مى گويد: «كان مستقيم الأمر، عامة دهره»: او در سراسر عمر خود پوينده راه راست بود.

با توجه به اين موقعيت نقل مى كند كه در محضر او اين خبر خوانده شد:

انّ عمر رفس فاطمة حتى أسقطت بمحسن.

عمر لگدى بر فاطمه زد و او فرزندى كه در رحم به نام محسن داشت سقط كرد! (22) (دقت كنيد)

13. عبدالفتاح عبدالمقصود و كتاب «الإمام علي»

وى هجوم به خانه وحى را در دو مورد از كتاب خود آورده است و ما به نقل يكى بسنده مى كنيم:

«و الّذي نفس عمر بيده، ليَخرجنَّ أو لأحرقنّها على من فيها...»!

قالت له طائفة خافت اللّه، و رعت الرسول في عقبه:

«يا أبا حفص، إنّ فيها فاطمة...»!

فصاح لايبالي: «و إن...»!

و اقترب و قرع الباب، ثمّ ضربه و اقتحمه...

و بداله علىّ...

و رنّ حينذاك صوت الزهراء عند مدخل الدار... فان هى الا طنين استغاثة...(23)

قسم به كسى كه جان عمر در دست اوست يا بايد بيرون بياييد يا خانه را بر ساكنانش آتش مى زنم.

عده اى كه از خدا مى ترسيدند و رعايت منزلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را پس از او مى كردند، گفتند:

«اباحفص، فاطمه در اين خانه است».

بى پروا فرياد زد: «باشد!!».

نزديك شد، در زد، سپس با مشت و لگد به در كوبيد تا به زور وارد شود.

على(عليه السلام) پيدا شد...

طنين صداى زهرا در نزديكى مدخل خانه بلند شد... اين ناله استغاثه او بود...!».

* * *

اين بحث را با حديث ديگرى از «مقاتل ابن عطيّة» در كتاب الامامة و السياسة پايان مى دهيم (هرچند هنوز ناگفته ها بسيار است!)

او در اين كتاب چنين مى نويسد:

ان ابابكر بعد ما اخذ البيعة لنفسه من الناس بالارهاب و السيف و القوّة ارسل عمر، و قنفذاً و جماعة الى دار علىّ و فاطمه(عليه السلام) و جمع عمر الحطب على دار فاطمه و احرق باب الدار!...(24)

«هنگامى كه ابوبكر از مردم با تهديد و شمشير و زور بيعت گرفت، عمر، قنفذ و جماعتى را به سوى خانه على و فاطمه(عليها السلام) فرستاد، و عمر هيزم جمع كرد و درِ خانه را آتش زد...

و در ذيل اين روايت تعبيرات ديگرى است كه قلم از بيان آن عاجز است.

* * *

نتيجه: آيا با اين همه مدارك روشن كه عموماً از منابع خودشان نقل شده است باز هم مى گويند «افسانه شهادت...!»

انصاف كجاست؟!

به يقين هر كس اين بحث كوتاه و مستند به مدارك روشن

رابخواند مى فهمد بعد از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چه غوغائى برپا شد، و براى نيل به حكومت و خلافت چه ها كردند، و اين اتمام حجّت الهيّه براى همه آزادانديشان دور از تعصّب است، چرا كه ما از خودمان چيزى ننوشتيم، هرچه نوشتيم از منابع مورد قبول خود آنهاست.

و السلام     

 

 


1. فتح البارى در شرح صحيح بخارى: 7/84 و نيز بخارى اين را در بخش علامات نبوت، جلد 6، ص 491، و در اواخر مغازى جلد 8، ص 110 آورده است.

2. مستدرك حاكم: 3/154; مجمع الزوائد: 9/203 و حاكم در كتاب مستدرك احاديثى مى آورد كه جامع شرايطى باشند كه بخارى و مسلم در صحت حديث، آنها را لازم دانسته اند.

3. مستدرك حاكم: 3/156.

4. (نور خدا) در خانه هايى است كه خدا رخصت داده كه قدر و منزلت آنان رفعت يابد و نامش در آنها ياد شود.

5. قرأ رسول اللّه هذه الآية (فى بيوت أذن اللّه أن ترفع و يذكر فيها اسمه» فقام إليه رجل: فقال: أي بيوت هذه يا رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)؟ قال: بيوت الأنبياء، فقام إليه أبوبكر، فقال: يا رسول اللّه(صلى الله عليه وآله): أ هذا البيت منها، ـ مشيراً إلى بيت علي و فاطمة(عليهما السلام) ـ قال: نعم، من أفاضلها (الدر المنثور: 6/203; تفسير سوره نور، روح المعانى: 18/174).

6. در المنثور: 6/606.

7. مصنف ابن ابى شيبه: 8/572، كتاب المغازى.

8. انساب الأشراف: 1/586 طبع دار معارف، قاهره.

9. الاعلام زركلى: 4/137.

10. الامامة و السياسة: 12، چاپ مكتبة تجارية كبرى، مصر.

11. الامامة و السياسية، ص 13.

12. معجم المطبوعات العربية: 1/212.

13. تاريخ طبرى: 2/443، چاپ بيروت.

14. عقد الفريد: 4/93، چاپ مكتبة هلال.

15. الأموال: پاورقى 4، چاپ نشر كليات ازهرية، الأموال، 144، بيروت و نيز ابن عبد ربه در عقد الفريد: 4/93 نقل كرده است چنان كه خواهد آمد.

16. ميزان الاعتدال: 2/195.

17. معجم كبير طبرانى: 1/62، شماره حديث 34، تحقيق حمدي عبدالمجيد سلفي.

18. عقد الفريد: 4/93، چاپ مكتبة الهلال.

19. الوافي بالوفيات: 6/17، شماره 2444; ملل و نحل شهرستانى: 1/57، چاپ دار المعرفة، بيروت. و در ترجمه نظام به كتاب «بحوث في الملل و النحل»: 3/248-255 مراجعه شود.

20. شرح نهج البلاغه: 2/46 و 47، چاپ مصر.

21. مروج الذهب: 2/301، چاپ دار اندلس، بيروت.

22. ميزان الاعتدال: 3/459.

23. عبدالفتاح عبدالمقصود، علي بن ابى طالب: 4/276-277.

24. كتاب الامامة و الخلافة، ص 160 و 161، تأليف مقاتل بن عطيّة كه با مقدّمه اى از دكتر حامد داود استاد دانشگاه عين الشمس قاهره به چاپ رسيده،

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

امام علي(ع) صديق اکبر و فاروق اعظم
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی شنبه چهارم اسفند 1386 14:4

امام علي(ع) صديق اکبر و فاروق اعظم

از روايات بسياري که در منابع فريقين وارد شده استفاده مي‏شود که اين دو لقب اختصاصي امام علي بن ابي طالب‏عليه السلام بوده و رسول خداصلي الله عليه وآله بر او نهاده است.

محبّ الدين طبري مي‏گويد: «همانا رسول خداصلي الله عليه وآله او - علي‏عليه السلام - را صدّيق ناميد».[1] .

او نيز از خجندي نقل مي‏کند که اميرالمؤمنين‏عليه السلام به يعسوب امت و صدّيق اکبر لقب داده مي‏شد».[2] .

اينک به نقل برخي از روايات مي‏پردازيم:

1 - ابن عباس از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل کرده که فرمود: «الصدّيقون ثلاثة: حزقيل مؤمن آل فرعون، و حبيب النّجار صاحب آل ياسين، و علي بن ابي طالب»؛ «راستگويان سه نفرند: حزقيل، مؤمن آل فرعون، حبيب نجّار صاحب آل ياسين، و علي بن ابي طالب‏عليه السلام.»

اين حديث را عدّه‏اي از علماي اهل سنت نقل کرده‏اند؛ امثال:

- احمد بن حنبل.[3] .

- محب الدين طبري.[4] .

- گنجي شافعي.[5] .

- متقي هندي.[6] .

- ابن حجر هيتمي.[7] .

2 - پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «انّ هذا اوّل من آمن بي، و هو اوّل من يصافحني يوم القيمة، و هو الصديق الاکبر، و هذا فاروق هذه الامة، يفرق بين الحقّ و الباطل، و هذا يعسوب المؤمنين»؛ «همانا اين - علي‏عليه السلام - اول کسي است که به من ايمان آورده، و او اول کسي است که در روز قيامت با من مصافحه خواهد کرد، و او صدّيق اکبر، و اين فاروق اين امت است که بين حقّ و باطل را جدا خواهد نمود. و اين امير و بزرگ مؤمنين است.»

اين حديث را جماعتي از علماي اهل سنت نيز نقل کرده‏اند؛ امثال:

- طبراني.[8] .

- گنجي شافعي.[9] .

- ابن عساکر دمشقي.[10] .

- متقي هندي.[11] .

3 - ابن عباس و ابوذر نقل کرده‏اند که ما از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيديم که خطاب به علي‏عليه السلام مي‏فرمود: «انت الصديق الاکبر، و انت الفاروق الذي يفرق بين الحق و الباطل»؛ «تويي صدّيق اکبر و تويي فاروق که حق و باطل را از هم جدا خواهي کرد.»

اين حديث را نيز جماعتي از علماي اهل سنت نقل کرده‏اند؛ امثال:

- محب الدين طبري.[12] .

- حاکمي احمد بن اسماعيل طالقاني.[13] .

- قرشي.[14] .

- شيخ الاسلام حمّوئي.[15] .

- ابن ابي الحديد.[16] .

- قاضي ايجي.[17] .

- صفوري.[18] .

4 - معاذه مي‏گويد: از علي‏عليه السلام در حالي که بر منبر بصره خطبه مي‏خواند شنيدم که مي‏فرمود: «انا الصديق الاکبر، آمنت قبل ان يؤمن ابوبکر، و اسلمت قبل ان يسلم ابوبکر»؛ «من صدّيق اکبرم، قبل از آن‏که ابوبکر ايمان آورد ايمان آوردم و قبل از آن‏که ابوبکر اسلام آورد اسلام آوردم.»

اين حديث را نيز جماعتي از علماي اهل سنت نقل کرده‏اند؛ از قبيل:

- ابن قتيبه.[19] .

- محب الدين طبري.[20] .

- ابن ابي الحديد.[21] .

- متقي هندي.[22] .

5 - امام علي‏عليه السلام فرمود: «أنا عبداللَّه و اخو رسوله و انا الصديق الاکبر لايقولها بعدي الاّ کذّاب مفترٍ، لقد صلّيت قبل الناس سبع سنين»؛ «من بنده خدا و برادر رسول خدايم، و من صدّيق اکبرم، کسي بعد از من اين ادعا را به جز بسيار دروغگو و افترا زننده نمي‏کند. به تحقيق من هفت سال قبل از مردم نماز به جاي آوردم.»

اين حديث را نيز جماعت بسياري از اهل سنت با سندهاي صحيح نقل کرده‏اند؛ از قبيل:

ابن ابي شيبه،[23]  نسائي،[24]  ابن ابي عاصم،[25]  حاکم نيشابوري،[26]  ابونعيم،[27]  ابن ماجه،[28]  طبري،[29]  ابن اثير،[30]  ابن ابي الحديد،[31]  محب الدين طبري،[32]  حمّوئي،[33]  متقي هندي،[34]  ابن سعد،[35]  شعراني.[36] .

6 - رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «پس از من فتنه‏اي خواهد بود. وقتي آن فتنه اتفاق افتاد همراه علي بن ابي طالب باشيد؛ زيرا او اولين کسي است که فرداي قيامت مرا مي‏بيند و اولين کسي است که با من مصاحفه مي‏کند. او صدّيق اکبر و فاروق اين امت است که حق را از باطل جدا مي‏سازد. و او سرور مؤمنين است».

اين حديث را برخي از علماي اهل سنت نقل کرده‏اند؛ از قبيل:

- ابن عساکر دمشقي شافعي.[37] .

- خوارزمي.[38] .

- ابن اثير.[39] .

- ابن عبدالبرّ.[40] .

- ابن حجر.[41] .

7 - امام رضاعليه السلام از پدرانش از رسول خداصلي الله عليه وآله روايت کرده است که فرمود: «لکلّ امّة صدّيق و فاروق، و صدّيق هذه الامة و فاروقها علي بن ابي طالب»؛[42]  «هر امتي صدّيق و فاروقي دارد، صدّيق و فاروق اين امّت، علي بن ابي طالب‏عليه السلام است.»

8 - ابورافع مي‏گويد: به ربذه آمدم تا با ابوذر وداع کنم. وقتي خواستم که بروم به من و مردمي که همراه من بودند، گفت: به زودي فتنه‏اي خواهد آمد که بايد از خدا بترسيد و متوجه باشيد. شما را سفارش مي‏کنم به علي بن ابي طالب‏عليه السلام، از او پيروي کنيد؛ زيرا که من از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيدم که خطاب به حضرت علي‏عليه السلام مي‏فرمود: «وانت الصديق الاکبر، و انت الفاروق الذي تفرق بين الحق و الباطل...»؛ «تويي صدّيق اکبر و تويي فاروق که حق و باطل را از هم جدا مي‏کند...».

اين حديث را نيز جماعتي از علماي اهل سنت نقل کرده‏اند؛ از قبيل:

ابن ابي الحديد،[43]  ابن عساکر،[44]  ابن شجري،[45]  کوفي.[46] .

 

[1] الرياض النضرة، ج 3، ص 94و95.

[2] همان.

[3] مناقب علي‏عليه السلام، ص 131، ح 194.

[4] الرياض النضرة، ج 3، ص 94.

[5] کفاية الطالب، ص 124، باب 24.

[6] کنزالعمال، ج 11، ص 601، ح 32897.

[7] صواعق المحرقه، ص 125.

[8] المعجم الکبير، ج 6، ص 269، ح 6184.

[9] کفاية الطالب، ص 187، باب 44.

[10] تاريخ مدينة دمشق، ج 12، ص 130.

[11] کنزالعمال، ج 11، ص 616، ح 32990.

[12] الرياض النضرة، ج 3، ص 96.

[13] الاربعين المنتقي، ح 28، باب 21.

[14] مسند شمس الاخبار، ج 1، ص 94.

[15] فرائد السمطين، ج 1، ص 140، ح 102و103.

[16] شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 228، خطبه 238.

[17] المواقف، ص 409.

[18] نزهة المجالس، ج 2، ص 205.

[19] المعارف، ص 169.

[20] الرياض النضرة، ج 3، ص 95و99.

[21] شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 200و228، خطبه 238.

[22] کنزالعمال، ج 13، ص 164، ح 36498.

[23] المصنّف، ج 12، ص 65، ح 12133.

[24] خصائص اميرالمؤمنين‏عليه السلام، ص 25، ح 7؛ السنن الکبري، ج 5، ص 107، ح 8395.

[25] السنة، ص 584، ح 1324.

[26] المستدرک علي الصحيحين، ج 3، ص 121، ح 4584.

[27] معرفة الصحابة، ج 1، ص 301.

[28] سنن ابن ماجه، ج 1، ص 44، ح 120.

[29] تاريخ الامم و الملوک، ج 2، ص 310.

[30] الکامل في التاريخ، ج 1، ص 484.

[31] شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 200، خطبه 238.

[32] الرياض النضرة، ج 3، ص 96و100و111.

[33] فرائد السمطين، ج 1، ص 248، ح 192.

[34] کنزالعمال، ج 13، ص 122، ح 36389.

[35] الطبقات الکبري، ج 2، ص 60، رقم 315.

[36] طبقات الشعراني، ج 2، ص 55.

[37] تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 450.

[38] المناقب، ص 105.

[39] اسد الغابة، ج 6، ص 265.

[40] الاستيعاب، ج 4، ص 307.

[41] الاصابة، ج 7، ص 294.

[42] عيون اخبار الرضاعليه السلام، ج 2، ص 13.

[43] شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 228.

[44] تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 42.

[45] امالي، ج 1، ص 144.

[46] مناقب کوفي، ج 1، ص 284.

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

عمر بن الخطاب و انكار رحلت پيامبر اسلام (ص)
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی شنبه دوازدهم آبان 1386 8:42

عمر بن الخطاب و انكار رحلت پيامبر اسلام (ص)

هدايتي :

در باره نخستين اختلاف در امت اسلامي صحبت کرديم . پيامبر اکرم در آخرين ساعات عمرشان لشگري را مهيا نمودند و فرمودند که هرکس از اين سپاه تخلف نمايد و به آن نپيوندد ملعون است ؛ گروه زيادي از صحابه پيوستند ؛ اما گروه اندکي نپيوستند و مورد لعن پيامبرقرار گرفتند . اين موضوع اين اولين اختلاف بود .

دومين اختلاف را هم بررسي کرديم و به دنبال آن مقاله اي را مورد تجزيه و تحليل قرار داديم . کساني که در منزل پيامبر تجمع کرده بودند که آنها نيز جمعي از صحابه بودند . پيامبر قلم و کاغذي خواستند اين اختلاف نيز مشهور شد به حديث قرطاس .

امروز در محضر شما بزرگواران سومين اختلاف را بررسي مي کنيم تا ببينيم اختلافات از کجا شد و سرانجامش کجاست و به کجا انجاميد .

قبل از ورود به بحث مجموعه حوادثي بوده و تحرکاتي که فرقه وهابيت داشته اگر اخباري دارند جناب آقاي قزويني براي ما بفرمايند . مطلب ديگر اينکه هفته گذشته از امام جمعه زاهدان آقاي مولوي عبد الحميد درخواست کرديم كه اگر صحبتهايي در اين شبکه گفته شده ، خاطر خطير ايشان را مکدر کرده تشريف بياورند و حتي خارج از وقت مناظره به ايشان وقت مي دهيم که صحبت کنند ؛ اما ايشان قبول نکردند . البته جناب دکتر قزويني اعلام آمادگي براي مناظره کردند که بر روي سايت ها هم رفت . جزئيات اين مطلب را از ايشان مي خواهيم که بيان بفرمايند .

جواب استاد حسيني قزويني :

 جديدترين تحرکات وهابيت که در اين هفته داشتيم در سايت الاسلام اليوم يعني اسلام در جهان امروز که مربوط به جناب سلمان العودة که يکي از شخصيتهاي برجسته وهابي عربستان است و اخيرا معتدل شده و در دفاع از شيعه در رابطه با اتهاماتي که وهابيت تندرو زدند سخنراني داشتند و مقالاتي نوشتند در مجلات عربستان چاپ شد . و يک سخنراني ده دوازده سال قبل داشتند يک مقداري تندي کردند بعضي از شياطين سخنراني ايشان را در روزنامه هاي عربستان منتشر کرده بودند . و ايشان دفاع کرد و الحق دفاع ايشان دفاع جانانه بود . البته پريروز در خدمت يکي از شخصيتهاي محترم و روحاني عربستان جناب شيخ حسن صفار بوديم که ايشان مي‌گفتند امسال چهل مقاله در دفاع از شيعه در روزنامه هاي رسمي عربستان چاپ شد . که ايشان مطالبي از سايتها براي ما گرفتند که به تناسب خدمت عزيزان ارائه مي دهيم.

ولي چيزي که باعث تأسف بود در همين سال که جناب سلمان العودة در اثر فشاري که داشتند فتوايي از يکي از مفتيان عربستان به نام محمد عبد الله القلاد گذاشته شد ايشان عضو هيئت علمي دانشگاه قسيم هم هستند و در آنجا نسبتهاي ناروايي به شيعه دادند شيعه را از فرق ضاله معرفي کردند و قتل عثمان را به خوارج و نواصب و شيعه نسبت دادند . حالا حرف زياد داريم که مباحث اختلاف را بررسي مي کنيم حقيقت جريان قتل عثمان را براي عزيزان بيان مي کنيم . براي اينکه اين شبهه بي جواب نماند هرچند که خود اينها مي گويند که شيعه بعد از قتل عثمان يا بعد از شهادت امام حسين بوجود آمد .

 مي توانند تاريخ طبري را تاريخ معتبر اهل سنت هست در جلد سوم ص 401 کامل ابن اثير جلد سوم ص 168 آنجا صراحت دارد :

 لما رأي الناس ما صنع کتب من بالمدينة من اصحاب محمد الي من بالافاق منهم وکانوا قد تسرقوا بالسقور انکم خرجتم أن تجاهدوا في سبيل الله عزوجل تطلبون دين محمد صلي الله عليه وآله وسلم فان دين محمد افسده من خلفکم فهلموا فاقيموا فاقبلوا من کل افق حتي قتلوه

وقتي مردم ديدند کارهاي خلافي که از عثمان سر زد ، تمام صحابه هايي که در مدينه بودند به آن دسته از صحابه هايي که در کشورهاي مختلف و شهرهاي مختلف رفته بودند ، براي دفاع از مرزهاي اسلامي از مدينه بيرون ر فته بودند اصحاب درون مدينه به آنها نوشتند ، شما از مدينه بيرون رفتيد براي جهاد در راه خدا براي اعتلاي دين محمد ، دين پيامبر را آن کسي که شما خليفه قرار داده ايد يعني عثمان فاسد کرده ، بياييد به مدينه ، دين محمد را بپا داريد ، صحابه از سراسر جهان به مدينه سرازير شدند ، همين صحابه عثمان را کشتند.

 يا در عبارت ابن اثير دارد که

ان اردتم الجهاد فهلموا فان دين محمد قد افسد خليفتکم  فاقيموا

 آقايان اصحاب پيامبر که بيرون رفتيد براي جهاد اگر جهاد مي خواهيد بياييد به مدينه  خليفه شما عثمان دين محمد را فاسد کرده حالا ان شاء الله در اين زمينه مفصل صحبت خواهيم کرد .

 خود آقاي عمرو بن حمق که بعد از افتادن عثمان دارد که هفت نيزه را بر سينه عثمان فرو کرد و عذر ميخواهم نه تا نيزه در سينه عثمان فرو کرد . مي گويد:

 سه تا از اين نيزه ها به خاطر خدا بود و اما شش تا به خاطر بغضي که از عثمان داشتم .

طبقات ابن سعد ، ج3 ، ص 74 و تاريخ دمشق ، ج 39 ، ص 409 و تاريخ طبري ، جلد 4 ، ص 424 و کامل ابن اثير ، ج 3 ، ص 179 و البداية والنهاية ، ج 3 ، ص 207 .

اينجا شيعه را سپر قرار مي دهند اين دور از شئوناتي است که آقايان دارند .

مطالبي را هم که عرض مي کنيم همه از کتابهاي معتبر اهل سنت و به صورت مستفيض و متواتر مطرح شده .

اما در رابطه با اعلام مناظره با جناب مولوي عبد الحميد با همه احترامي که براي اين عزيزمان قائل هستيم در جلسه گذشته هم تلاش کرديم که عباراتمان با ادبيات قرآني و سنتي همراه باشد و قلب ايشان مکدر نشود و ما با توجه به مسائلي که در نماز جمعه آخر ماه رمضان و شب بيست و هفتم ماه رمضان در جلسه ختم قرآن بيان فرموده بودند ديديم آنجا جناب آقاي دکتر حسام جسارت کردند به جناب دکتر تيجاني تعبيرشان اين بود که فردي مجهول الحال است و به قول خودش خواب ديده و مذهبش را تغيير داده ؛ با اين که در آن مصاحبه خود جناب تيجاني گفت که من سه سال تحقيق کردم . با شخصيتهاي علمي شيعه مناظره کردم و با جناب شهيد صدر جلسات متعدد داشتم بعد از سه سال تحقيق و بررسي برايم ثابت شد که مذهب شيعه مذهب حق است و اين را قبول کردم اين از يک بزرگواري که در مسند امامت جمعه است و خودشان را به عنوان رهبر مذهبي قلمداد مي کنند ما احساس مي کنيم که دور از انتظار است ولذا از ايشان تقاضا کرديم که در يک مناظره و آن هم بدون هيچ پيش شرطي شرکت کنند .

البته من نوشته بودم گفتگو و مناظره دوستانه ؛ ولي متاسفانه ديديم بعد از يک هفته در سايت حوزه علميه زاهدان يک اطلاعيه اي منتشر شد که حضرت شيخ الاسلام شخصيتي شناخته شده است و رهبر مذهبي مي باشند و معمولا هيچ مناظرۀ خالي از بحث و جدل نيست و جايگاه ايشان مانع از شرکت در آن است .

ما جواب داديم که جايگاه ايشان را مانع از مناظره مي دانند ، قرآن که مملو از مناظرات انبياء الهي است که با مخالفين از حضرت ابراهيم گرفته حضرت نوح حضرت موسي حضرت عيسي و نبي مکرم اين همه مناظرات داشتند با مخالفين . آيا خداي ناکرده اين ها اشتباه کرده اند و خطا رفته اند وارد بحث مناظره شده اند ؟

بعد ايشان گفتند شاگردانم آماده مناظره هستند و خودم آماده مباهله هستم . ما هم در جواب نوشتيم که فرار از مناظره خلاف سيره علماي اسلام است که در طول تاريخ در موارد اختلافي با هم به گفتگو و مناظره مي نشستند و تاريخ مملو از اين گفتگوها ميان مسلمانان با غير مسلمانان ميان شيعه و سني است .

از طرفي ارجاع به شاگردان نوعي فرار از مناظره و تحقير طرف مقابل و عدم رعايت جو صفا و صميميت است . اگر هدفشان از جلو فرستادن شاگردان جدل و مناظره و تحريک عواطف و احساسات است يا شعله ور ساختن آتش اختلاف ميان شيعه و سني است ما نوشتيم که نه تنها مخالف با نظر مقام معظم رهبري است که امسال را سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي معرفي کرده در جهان امروز که دشمنان در جهت ايجاد اختلاف و تنشهاي مذهبي و نابودي اسلام و مسلمانان تمام تلاش خود را به کار مي برند جدل و مناقشه دو گروه مذهبي که تابع يک دين مي باشند و مشترکات متعددي دارند اين خيانت به اسلام هست .

نکته سوم که من آورده بودم مناظره را مشروط به شرطي کردند در مقابل کسي که هيچ شرطي قائل نيست اين خودش خلاف عدالت است .

اولا : ايشان خودشان آن مطالب را بيان کرده بودند (کل نفس بما کسبت رهينة) هر کس پاسخ دهنده عملکرد خويش است و افراد ديگر بيايند مسئوليت کس ديگر را قبول کنند خلاف آيه (لاتزر وازرة وزر أخري) است نکته اساسي اين بود که اگر جناب مولوي عبد الحميد معتقدند که شخصيت شناخته شده و رهبر مذهبي هستند خوب بيايند يک مناظره صحيح انجام بدهند دور از جدل و مناقشه تا به ديگران راه و روش مناظره صحيح را آموزش دهند . اين خيلي روشن است و قضيه مباهله که ايشان آمده استناد کرده به قول انبياء و علما اين خلاف منطق قرآن است خلاف سيره است خلاف آنچه که در تاريخ آمده هست .

قرآن در آيه 61 آل عمران مي گويد (فمن حاجک فيه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا) بعد از مناظره با نصاراي نجران و اينکه ثابت شود که اينها عناد دارند و حاضر نيستند زير بار حرف حق بروند نبي مکرم پيشنهاد مباهله مي کند . از همه اينها جالب تر اينکه ما مي بينيم از علماي بزرگ اهل سنت جناب فخر رازي در ذيل همين آيه شريفه آورده

فمن حاجک بعد هذه الدلائل الواضحة والجوابات اللائحة فاقطع الکلام معه وعامله بما يعامل به المعاند وهو ان تدعوهم الي الملاعنة

 پيغمبر بعد از اين همه دلائل روشن و جوابهاي واضح و کوبنده ديگر مناظره و گفتگو را قطع کن و با اينها معامله معاند کن و اينها را دعوت به مباهله کن .

 تفسير کبير فخر رازي جلد هشتم صفحه 82

و نکات زيادي داشتيم اينکه اگر واقعا از شاگردان ايشان يا اساتيد دانشگاه اهل سنت و اساتيد حوزه هاي علميه که موقعيت علميشان مطرح است و ادب مناظره را رعايت مي کنند ما آماده هستيم با تک تک آنها مناظره کنيم و اينکه مي گويند بايد از شبکه سه به طور مستقيم پخش شود اين تعليق به محال است چون مي دانند که شبکه سه جمهوري اسلامي به هر کسي اجازه نمي دهد بيايد حالا اگر خود ايشان بيايد ما نمي دانيم که قبول مي کنند يا نه . نمي دانيم . ولي ما هيچ شرطي را نداريم حتي رسما عرض مي کنم اگر اين مناظره و گفتگوي دوستانه حتي در داخل حوزه علميه زاهدان هم باشد بنده آمادگي کامل دارم که بروم آنجا و اصلا وارد منزل جناب مولوي عبد الحميد شوم که مي دانم اينها در مهمان نوازي آدم خوش سابقه اي هستند و شهره دهر هستند . اصلا ورودم به منزل ايشان اين است که عملا صفا و صميميتم را ثابت کنم . در حضور اساتيد محترم و طلاب محترم و بعضي مسئولين گفتگوي دوستانه ام را با هم داشته باشيم . اگر ايشان ثابت کرد که ما در اشتباه هستيم از اشتباهمان برمي گرديم و اگر ما ثابت کرديم که از ايشان سهوي صورت گرفته سبق لساني صورت گرفته انتظار داريم اين عزيزمان هم با کمال شجاعت عذر خواهي کنند و نسبت به آنچه که در رابطه با شيعه در نماز جمعه يا جلساتشان مطرح کردند يا در ختم صحيح بخاري که آن دفعه هم اشاره کرديم يکي از مسئولين محترم استان از من خواست صحبتهايي که جناب دکتر محمد ابراهيم رئيس دادگاه مدينه در ختم صحيح بخاري داشتند ما نقل کنيم چون برخي تصور کردند ما مطلبي را از ايشان بدون اطلاع نقل کرديم من تقاضا کردم سي دي ايشان را آوردند ما پياده کرديم الان سي دي ايشان با صوت ايشان اگر لازم باشد من سي دي ايشان را مي گذارم و تمام بينندگان عزيز صداي جناب محمد ابراهيم را بشنوند و ببينند که اينها همه اهانت به شيعه است و جسارت به شيعه است .

يک نفر هم پا نشد از ايشان تشکر کند بلکه برادر عزيزمان جناب مولوي عبد الحميد در مصاحبه اي که انجام دادند و روي سايت ايشان رفت فرمودند که من در سفري که به مکه رفته بودم براي عمره رمضانيه آنجا رفتم و از جناب محمد ابراهيم تشکر کردم و ديدم که بازتاب خيلي خوبي داشته سفر جناب دکتر محمد ابراهيم . يعني از اينکه آمده اينجا و چهارصدميليون شيعه را مشرک معرفي کرده متوسلين به قبور انبياء و اولياء را همانند متوسلين به بت در زمان پيامبر معرفي کرده

قطعا بايد در محيط مکه يا مدينه که آن محيط ضد شيعي است بايد انعکاس خيلي خوبي داشته باشد البته خودم شخصا با توجه به ارتباطاتي که با علماي وهابي و اساتيد دارم اينچنين سفرهايي را سفرهاي مبارک مي دانم ولي بشرطها وشروطها اگر اينها به خطوط قرمز شيعه خواستند وارد شوند ما خطوط شيعه عزيزان ايراني را رعايت کنيم بنده در مصاحبه جناب مولوي عبد الحميد با نماينده رهبري در سازمان که دو روز قبل جلسه اي داشتيم من عرض کردم ايشان فرمايشي داشتند آنجا و ما اين انتظار را از آن عزيزمان نداريم چون از من سوال کردند که چرا شيعيان ايران ماه رمضان به عمره نمي آيند ايشان گفت من گفتم که شيعيان معتقدند که در ماه رمضان بايد ده روز در يک جا اقامه کنند تا بتوانند روزه بگيرند اگر کمتر از ده روز در يک جا اقامت کنند روزه شان شکسته است به خاطر اين شيعيان ايران به سفر عمره در ماه رمضان نمي آيند.

 از اين برادر عزيزم به شدت گلايه مي کنم که اگر همين سفري که ايشان رفته بودند مي ديدند ايرانياني که آنجا هستند و تا بيستم و بيست و دوم ماه رمضان مکه و مدينه مملو از ايرانيهاست . اصلا از 15 شعبان بلکه از 12 شعبان تمام شيعيان ايران که مي روند عمره سفرشان بيست روزه است يعني ده روز در مکه و ده روز در مدينه مي مانند. و اين که بعد از بيستم هم شيعيان نمي مانند در مکه اين مشکل مربوط به دولت عربستان است و مي گويند چون در دهه سوم زائريني از سراسر دنيا مي آيند ما جا و مکان نداريم . ما انتظار داريم که اگر اين عزيزمان مي خواهد از شيعه دفاع کند دفاع مطابق واقع کند . البته اين را گفتم و آنها هم حرفي نزدند اما اگر يک روحاني بخواهد مسائل را خلاف واقع بگويد اين زيبنده نيست .

هدايتي :

اميدواريم که ايشان تجديد نظري کنند و يا جوابهاي قانع کننده دهند. نه اينکه بگويند در مقام شيخ الاسلام نيست يعني مقامشان از پيامبر بالاتر است . شبکه جهاني سلام بر اعلام سابق خود همچنان پابرجاست که شرايط را فراهم کند که تشريف بياورند و صحبتهايشان را داشته باشند چه خارج از مناظره و چه در قالب مناظره .

در اين برنامه سومين اختلاف که در ميان امت اسلام افتاد ريشه يابي مي کنيم و آن رحلت و شهادت جانگداز پيامبر گرامي اسلام است . جناب استاد قزويني آيا در قرآن يا حديثي در ميان احاديث صحيح وجود داشت که بر مبناي آن آقاي عمر بن خطاب استدلال کردند که پبامبر نمرده و نمي ميرد ؟ آنچه که مسلم است و منابع اهل سنت مملو از آن است وقتي که پيامبر اسلام رحلت کردند آقاي عمر بن خطاب شمشير کشيدند و گفتند که هرکس بگويد که پيامبر مرده من او را گردن مي زنم . پيامبر نمي ميرد .

جواب استاد :

در رابطه با اين قضيه بايد يکي دو تا نکته را اشاره کنم : نکته اول اينکه در بحثهاي گذشته از صحيح بخاري و مسلم نقل کرديم يکي از کساني که مانع نوشتن وصيت پيامبر شد جناب عمر بن الخطاب بود که گفت : (غلب عليه الوجع) اين بيماري در حدي است که او را از حالت عادي خارج کرده . همه جمع شده بودند در منزل پيامبر به عنوان اينکه ايشان در حال احتضار هستند . يا همين آقايان در آن زمان در سپاه اسامه بودند اينها را هم مدرکش را نقل کرديم . يکي از عواملي که سپاه اسامه حرکت نکرد با اين که نبي مکرم اسلام فرمود :

لعن الله من تخلف عنه

خدا لعنت کند کسي را که از سپاه اسامه تخلف کند اين را ما از ملل ونحل شهرستاني ج  اول ص 29  نقل کرديم با اينکه آقاي اسامه روز آخر که روز دوشنبه روز وفات پيغمبر بود آماده حرکت بود فرستاده ام ايمن رفت به اينها گفت :

ان رسول الله يموت

 پيغمبر دارد مي ميرد به خاطر همين همه برگشتند مدينه .

سيره حلبي ج سوم ص 228 . طبقات ابن سعد ج دوم ص 191.

 با همه اين قضايا روشن بود که پيامبر لحظات آخر عمر خود را طي مي کند و نبي مکرم هفتاد روز قبل از آن در غدير خم در ميان بيش از صد هزار جمعيت فرمود :

 مردم در آينده نزديک من از دنيا خواهم رفت و نداي جناب عزرائيل فرستاده حق را براي قبض روح لبيک خواهم گفت.

 اينها همه مشخص بود ؛ ولي با تمام اين حال عبارتي که در صحيح بخاري هست که اين ديگر غير قابل انکار است.

صحيح بخاري ج 4 ص 194 حديث 3667 کتاب فضائل الصحابة باب قول النبي لو کنت متخذا خليلا الي آخره .

آنجا از عايشه روايت هست :

ان رسول الله مات وابوبکربالسنح...

 رسول الله مرد و پدرم در سنح  (خارج مدينه ) بود .

فقام عمر يقول والله ما مات رسول الله

عمر برخاست و گفت قسم به خدا پيغمبر نمرده است

وقال والله ما يقع في نفسي الا قال وليبعثنه الله ليتقطعن ايدي رجال وارجلهم

پيامبر قطعا برمي گردد و دست و پاي عده اي را قطع مي کند .

 حالا مراد جناب عمر که دست و پاي عده اي را پيامبر مي خواهد قطع کند که هنوز قطع نکرده و نبايد بميرد اين را من نتوانستم بفهمم يعني چه . البته در عبارتي که آقاي سيوطي در درالمنثور و طبري و ابن هشام در سيره اش آورده آنجا يک مقدار روشن تر حرف زده . من از بينندگان عزيز تقاضا مي کنم اين عبارتي که از سه مورخ دارم و از يک مفسر نقل مي کنم توجه خاص داشته باشند . راوي روايت هم آقاي ابوهريرة است يک شخصيت ممتاز از ديدگاه برادران اهل سنت است . ايشان مي گويد وقتي پيامبر از دنيا رفت جناب عمر برخاست و اين را گفت:

ان رجالا من المنافقين يزعمون ان رسول الله توفي

عده اي از منافقين اينگونه تصور مي کنند که پيامبر از دنيا رفته .

ببينيد اين حرف چقدر سنگين است . عايشه مي گويد پيغمبر مرد . زنان پيغمبر مي گويند پيامبر از دنيا رفت تمام صحابه عباس ابن عباس و ... يعني تمام صحابه از مرد و زن همه قاطعانه بر رحلت پيغمبر ايمان دارند ؛ ولي جناب عمر مي فرمايند برخي از منافقين تصور مي کنند که پيغمبر مرده

ان رسول الله ما مات

پيغمبر نمرده

ولکن ذهب الي ربه کما ذهب موسي بن عمران

 پيغمبر رفته پيش خداوند عالم همانطور که موسي بن عمران غايب شد

بعد از اينکه برگشت پيغمبر اکرم

فليقطعن ايدي رجال وارجلهم زعموا ان رسول الله مات

 بعد از اين که پيغمبر برمي گردد دست و پاي آناني که قائل به فوت پيامبر هستند را قطع مي کند .

اين حرف خيلي سنگين است يعني اين يک توهين صريح به همه صحابه است . توهين به شخص ابوبکر است که وقتي آمد گفت پيغمبر از دنيا رفته . اين را آقايان مي توانند در کتاب در المنثور سيوطي ج دوم ص 81 . تاريخ طبري جلد دوم ص 442 . سيره ابن هشام جلد چهارم ص 1070 و دهها مصادر ديگر ببينند .

 و عجيب است بر اينکه طبراني با سند ثقه نقل مي کند که بعد از فوت پيغمبر جناب عمر گفت نشنوم کسي گفته پيغمبر از دنيا رفته اگر بشنوم

ضربته بالسيف

 با شمشير او را خواهم زد يا تعبيري  که درتاريخ ابي الفداء يا سيره زيني دحلان دارد مي گويد کسي که بگويد پيغمبر مرده گردنش را مي زنم سرش در هوا معلق بشود .

اين قضايا را آقايان مي توانند در کتاب البداية والنهاية در جلد پنجم ص 242 تاريخ طبري جلد سوم ص 198 تاريخ ابو الفداء جلد اول ص 160 معجم کبير طبراني جلد هفتم ص 57 و اسد الغابة ابن اثير جلد دوم ص 248 و حدود پنجاه مصدر روايي وتفسيري و تاريخي اهل سنت اين مسأله را بررسي کردند .

هدايتي:

شما فرموديد که جناب عمر رحلت رسول گرامي را منکر شدند در توضيحي کوتاه از شما مي خواهيم بپرسيم که انگيزه اين انکار چه بوده و واقعا ايشان چرا منکر شده و چه دستاوردي انکار ايشان داشت ودنبال چه هدف و مقصودي بودند؟

جواب استاد :

اين برداشت ما و بسياري از علماي اهل سنت است که انگيزه جناب عمر اين بود که نکند بعد از نبي مکرم مردم بريزند و با آقا امير المومنين علي بن ابيطالب بيعت کنند و جناب ابوبکر در مدينه نيست و آنچه که قبلا براي او تهيه ديده بودند . البته قبلا مطالبي را از علماي اهل سنت آورديم که جناب ابوبکر و عمر در زمان خود پيامبر به فکر اين بودند که علي را کنار بزنند و خلافت را به عهده بگيرند

چون امشب ديگر فرصت نيست به بييندگان قول مي دهم اين را مفصل عرض خواهيم کرد . اين جا جناب عمر ديد ابوبکر نيست و حضور ندارد گفت بهترين راهي که ما بتوانيم جمعيت را در برزخ نگه داريم ، در يک اختلافي من بگويم پيامبر از دنيا نرفته او بگويد رفته تا آقاي ابوبکر از سنح برسد و ابن اثير هم دارد

فذهب سالم ابن عبيد وراء سنح فاعلمه بموت رسول الله

آقاي سالم بن عبيد را سريعا فرستادند دنبال ابوبکر که در سنح بود خارج مدينه تا رحلت پيغمبر را به او خبر دادند .

البداية والنهاية جلد پنجم ص 265 ومصادر ديگر .

جالب اين است که آقاي ابوبکر آمد و پارچه اي که بر روي بدن مطهر نبي مکرم بود آن را کنار زد

فقبله

 پيغمبر را بوسيد و گفت پدر و مادرم فداي تو باد و بعد گفت

ايها الحالف علي رجلک

آقاي عمر که داري اينطور قسم مي خوري که هرکس بگويد پيغمبر مرده گردنش را مي زني ساکت باش حواست را جمع کن . بعد آقاي عمر نشست جناب ابوبکر بلند شد و اين آيه را خواند که

انک ميت وانهم ميتون

 وگفت

من کان يعبد محمد فان محمدا قد مات

 هرکس پيغمبر را عبادت مي کرد پيغمبر مرد

ومن کان يعبد الله فان الله حي لايموت

 اگر چنانچه کسي خدا را عبادت مي کند خداي عالم زنده است . بعد اين آيه را خواند :

انک ميت وانهم ميتون

 پيغمبر تو از دنيا مي روي و ديگران هم همه خواهند مرد و همچنين آيه شريفه

وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل أفاين مات أو قتل انقلبتم علي أعقابکم

انک ميت وانهم ميتون در سوره زمر آيه 30 بود .

 آيه شريفه بعدي هم آل عمران 144 بود.

هدايتي :

جناب آقاي قزويني شما گفتيد که ظاهرا يک سناريوي از پيش نوشته در دست اقدام بود که وقتي پيامبر به ملکوت اعلي پيوستند مسأله جانشيني و خلافت چگونه طراحي و برنامه ريزي بشود . وقتي که آقاي ابوبکر آمدند و اين آيه را خواندند که (انک ميت و انهم ميتون) و آقاي عمر بن خطاب ساکت شدند مگر صحابه ديگر که قبل از آمدن ابوبکر آنجا بودند چنين آيه اي را خبر نداشتند يا خبر داشتند بيان کردند و آقاي عمر بن خطاب به آن توجهي نکرد اين مطلب را يک مقدار برايمان باز کنيد .

جواب استاد :

در منابع متعدد اهل سنت در کتابهاي معتبرشان در دلائل النبوة بيهقي كه ابن تيميه صراحت دارد از کتابهاي معتبر هست در بداية والنهاية ابن کثير دمشقي سلفي نقل مي کند از عروة بن زبير که مي گويد وقتي عمر بعد از رحلت پيامبر سخن مي گفت و مردم را مي ترساند و تهديد مي کرد که هرکس بگويد پيامبر مرده او را مي کشم و دست و پايش را قطع مي کنم . بعد مي گويد در همان لحظه که عمر در بين صحابه مي گفت آقاي ابن ام مکتوم عمر بن قيس از صحابه بزرگ پيغمبر هست نزديک سيزده چهارده مورد پيغمبر که از مدينه رفت بيرون به جاي پيغمبر نماز خواند جانشين پيامبر در مدينه بود يعني همچين موقعيتي داشت آقاي ابن ام مکتوم ايشان همين آيه اي را که جناب ابي بکر خواندند ايشان قرائت کرد . يعني آيه 144 سوره آل عمران

وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل

آقايان مي توانند اين را در دلائل النبوة بيهقي ج هفتم صفحه 217 سيره نبوي ابن کثير جلد چهارم صفحه 481 البداية والنهاية ابن کثير جلد پنجم صفحه 263 ومصادر متعدد ديگر ببينند و همچنين عباس عموي پيامبر صراحت دارد بر اينکه وقتي آمد ديد نبي مکرم از دنيا رفته به زنانش تسليت گفت و صراحت دارد که

ان رسول الله قد مات

با کلمه قد که نشانه حقيقت است . پيغمبر به حقيقت از دنيا رفته آقايان مي توانند تمديد الأوائل باقلاني صفحه 489 را ببينند . و آقاي ابن کثير دمشقي سلفي در البداية والنهاية ج پنجم صفحه 263 مي گويد وقتي آقاي عباس گفت پيغمبر مرده جناب عمر شمشير به دست هرکس بگويد پيغمبر مرده دست و پايش را قطع مي کنم

فخرج العباس علي الناس فقال هل عندکم عهد من رسول الله في وفاته فليحدثنا

آي مردم آيا پيغمبر چيزي درباره وفات خودش گفته بوده که من نخواهم مرد يا مثلا آيه اي در قرآن هست

 گفتند نه. آمد پيش عمر گفت :

هل عندک يا عمر من علم

 آيا شما يک علم و آگاهي داريد و پيغمبر به تو گفته که نخواهم مرد حديثي آيه اي

قال لا

 گفت نه . ابن عباس آمد گفت

اشهدوا ايها الناس

گواه باشيد تمام مردم پيغمبر اکرم از دنيا رفته است . يا نه تعبير ابي الفداء اين است :

والله الذي لا اله الا هو لقد لاق رسول الله الموت

 قسم به خداي لا شريک له که پيغمبر از دنيا رفته . و بعد فرمودند برخيزيد تا پيامبر را دفن کنيم . اين را آقايان مي توانند در دلائل النبوة بيهقي جلد هفتم صفحه 217 و البداية والنهاية ابن کثير جلد پنجم صفحه 263 و کنز العمال متقي هندي جلد اول صفحه 244 و انساب الاشراق بلاذري جلد دوم صفحه 243 و شايد بيست سي مورد از مصادر متعدد ديگر اينها همه نشان مي دهد وقتي که عباس مي آيد سوال مي کند مردم آيا شما در اين زمينه آيه و روايتي داريد همه گفتند خير . خود جناب عمر هم گفت خير ولي متاسفانه جناب عمر نپذيرفت تا جناب ابوبکر از سنح آمد آن آيه را خواند و جالب اينست که عمر گفت:

والله ما علمت ان هذه الآية انزلت قبل اليوم

 قسم به خدا نمي دانستم اين آيه در قرآن وجود دارد . نمي دانستم که اين آيه تا الان نازل شده  بود . اين را آقاي سيوطي در درالمنثور جلد دوم صفحه 81 و دهها کتاب ديگر تاريخ طبري دارد تفسير آلوسي دارد تفسير ثعلبي همه دارند اين قضيه را .

هدايتي :

سوال من اين است اگر واقعا اين گفته صحابه و مسلمان ها که گفتند پيامبر فوت کرده از دو حال خارج نيست يا اشتباه کردند يا اشتباه نکردند ؛ يعني در زمان حيات پيامبر عده اي بگويند پيامبر فوت کرده و به دروغ هم بگويند . آيا واقعا سزاي اين افراد اين است که بايد گردنشان زده بشود و دست و پايشان قطع شود ؟ برادران و خواهران اهل سنت ما مي خواهيم به دنياي قرن بيست و يکم اسلام را عرضه کنيم . آيا اين اسلام که يک عده از پيروان يک رهبر ديني بيايند به دروغ و به هر انگيزه اي بگويند که رهبر ما مرده سزاي اينها از نظر دادگاهها اينست که چون اينها دروغ گفته اند بايد گردنشان زده شود و دست و پايشان قطع شود ؟ چه رسد به اين مسأله مهم واقعي که عده اي از صحابه گفتند که پيامبر از دنيا رفته و جناب عمر هم گفتند که هر کس بگويد گردنش را مي زنم يا دست و پايش را قطع مي کنم . باز هم شما عزيزان را دعوت مي کنم که تأمل کنيد نکند که روز قيامت شرمنده حضور دربار الهي شويم و در آن دادگاه بزرگ سرافکنده بيرون بياييم .

عمر ، انکار رحلت نبي مکرم اسلام را چگونه توجيه مي کند ؟

جواب  استاد :

در اين رابطه که عبارتي دارد آقاي ابن کثير دمشقي در البداية والنهاية جلد پنجم صفحه 268 كه عبارت واقعا خواندني و شنيدني است . تاريخ طبري هم دارد و سيره ابن هشام هم دارد . از انس بن مالک نقل مي کند و مي گويد جناب عمر در مسجد قبل از اين که آقاي ابوبکر برود مسجد و خطبه بخواند بلند شد و در ميان مردم گفت :

ايها الناس اني قد کنت قلت لکم بالامس مقالة ما کانت الا عن رأيي

 اين را تقاضا دارم عزيزان اهل سنت اساتيد محترم حوزه هاي علميه و دانشگاهها نه به عنوان حرفي از من بلکه به عنوان سخن ابن کثير دمشقي مورد تأييد اهل سنت و بالاخص وهابيت توجه كنند .

عمر گفت آن حرفي را که ديروز من زدم و گفتم پيغمبر نمرده و هرکس بگويد پيغمبر مرده ، گردنش  را مي زنم و سرش در هوا به پرواز در مي آورم . اين نظريه از پيش خود من بود

ما وجدتها في کتاب الله

همچين عبارتي که پيامبر نخواهد مرد چيزي در کتاب خدا من نيافته بودم

وما کانت عهد عهده الي رسول الله

و نه پيغمبر چنين چيزي در اين زمينه به من نفرموده بود

ولکني قد کنت أري أن رسول الله سيدبر امرنا حتي يکون آخرنا

 من تصور مي کردم که پيغمبر تمام کار امت را شسته و رفته مي کند و آخرين نفري است که از صحابه از دنيا مي رود .

 تاريخ طبري جلد دوم صفحه 449 و ابن کثير در البداية والنهاية جلد پنجم صفحه 268.

جالب اين است که حالا يا در حافظه جناب عمر نبوده يا متوجه نبود که در همان روزهاي اول اينطوري کار خود را توجيه کرد. يک روزي هم به ابن عباس گفت :

يا ابن عباس هل تدري ما حملني علي مقالتي هذه التي قلت حين توفي الله رسوله

آيا متوجه شدي آن روز که من مي گفتم پيامبر نمرده علتش چيست ؟ ابن عباس گفت حضرتعالي آگاه تريد بفرماييد ما استفاده کنيم . ايشان گفت:

والله ان حملني علي ذلک الا أني کنت أقرأ هذه الاية

من اين آيه را مي خواندم . ملاک اين که گفتم پيغمبر نمرده اين آيه هست . در آن روايت بالا که خواندم مي گويد هيچ آيه اي در قرآن نخوانده‌ام :

ما وجدتها الا في کتاب الله

 ولي در اينجا طوري ديگر سخن مي گويد .

اين را خود طبري نقل مي کند در دو صفحه . آن را در صفحه 449 و اين را در صفحه 450 . مي گويد آقاي ابن عباس من اين آيه را در قرآن خوانده بودم :

وکذلک جعلناکم امة وسطا لتکونوا شهداء علي الناس

 ما شما را شاهدان بر امت قرار داديم

ليکون الرسول عليکم شهيدا

سوره بقره آيه 143.

مي گويد با توجه به اين آيه ، روي اين قضيه تأکيد داشتم بر اينکه پيغمبر اکرم آخرين نفري است از ما که از دنيا خواهد رفت . اين را هم تاريخ طبري دارد در جلد دوم صفحه 450 . هم درالمنثور سيوطي جلد دوم صفحه 81 .

 اين جالب و شنيدني است بينندگان عزيز از من داشته باشند. تاريخ طبري را ملاحظه کنند. همان آيه شريفه اي که عرض کردم (آل عمران ص 144) آنجا که دارد: (أفاين مات أو قتل انقلبتم علي أعقابکم) من يک روز که داشتم مطالعه مي کردم تفسير طبري را اين را ديده ام که الان جايش در ذهنم نيست از قول شخص عمر بن خطاب است که ما در جنگ احد فرار کرده بوديم به بالاي کوه که شايع شد پيغمبر از بين رفته . وقتي پايين آمديم جبرئيل نازل شد بر نبي مکرم اين آيه را آورد : (أفاين مات) اگر پيغمبر بميرد (أو قتل) کشته شود (انقلبتم علي أعقابکم) شما به دوره جاهليتتان بر مي گرديد.

شايد بيش از پنجاه روايت  در کتب شيعه و سني داريم که اين آيه را هم شأن نزولش را نقل کرده و از آياتي است که در حساسترين و بحراني ترين تاريخ اسلام يعني در جنگ احد با آن مشکلات معمولا در قضايايي که اتفاق ناگواري مي افتد حوادث به ياد انسان مي ماند . اما متأسفانه حضرات اعلام کردند که جناب عمر گفت که اگر کسي بگويد که پيغمبر مرده چنين و چنان مي کنم .

هدايتي :

بسيار متشکر و ممنون از توضيحات  کاملتان.بينندگان عزيز اگر مطالبي دارند تلفنها باز است اگر سوالاتي داريد براي ما بفرماييد .

نظرات بينندگان :

·    با سلام خدمت شما و حاج آقا قزويني . سوال اول من اينست که عکس العمل حضرت علي در برابر عمر که گفت اگر کسي بگويد پيامبر فوت کرده او را مي کشم چه بود . سوال دوم اين بود که آيا عمر بيشتر ابوبکر را تأييد کرد سر جريان سقيفه يا ابوبکر هم به اندازه عمر مقصر بود ؟

·    سلام عرض مي کنم جناب استاد قزويني . مي خواستم خدمت جناب آقا عرض کنم که نفس شما بيشتر از اين مي ارزد که بخواهيد با يک عده خودخواه و خودپرست مناظره کنيد. و وقتي را که مي خواهيد بگذاريد براي مناظره آن وقت را براي يک برنامه با آقاي هدايتي بگذاريد که براي ما مفيدتر است. در ضمن آقاي هدايتي مي خواستم گوشزد کنم مطلبي را که همه مي دانند. پيامبر اسلام در همه جنگهايي که انجام داد چه غزوه و چه سريه تعداد نفرات لشگر اسلام کمتر از دشمن بود و وقتي اين مطلب را خدمت پيامبر عرض مي کردند ايشان مي فرمودند : اين ايمان شماست که بر دشمن غلبه مي کند نه تعداد شما . پس اي امت اهل سنت لطفا به تعداد زياد خود خيلي تکيه نکنيد که مبادا متضرر شويد .

·    مي خواستم جواب شما را بدهم که گفته بوديد چرا حضرت عمر رضي الله عنه گفته بودند که پيامبر نمرده است. آيا شما فکر کرده ايد  که حضرت عمر با پيامبر چه نسبتي داشتند ؟ حضرت عمر بيست و سه سال عاشق پيغمبر بود . پيامبر هم او را دوست مي داشته . دختر حضرت عمر را هم گرفته .

·        در زمان غيبت امام زمان وظيفه چيست ؟ و در زمان غيبت امام زمان رهبر حکومت اسلامي معصوم است يا خير .

·    سلام عليکم. من از بلوچستان مزاحم مي شوم . شما هفته پيش گفتيد که اگر مولوي عبد الحميد آن کار را نکند جور ديگري صحبت مي کنيم . شما مطمئن باشيد که اگر مولوي عبد الحميد اينجا نباشد هيچ حکومتي نمي تواند در بلوچستان حکومت کند . از اين به بعد هر اتفاقي اينجا بيفتد مسئولش شبکه سلام است .

هدايتي : مي دانم شما کي هستيد. شما همان کسي هستيد که ما را تهديد به کشتن کرديد.

·        صحبتهاي شما باعث مي شود که مردم جور ديگري فکر کنند.

هدايتي : خوب نکنند . ما که مسئول فکر کردن مردم نيستيم که .

·        شما فکر مي کنيد اهل سنت چند نفرند ؟

هدايتي: من نمي دانم اگر شما مي دانيد بفرماييد.

·        شما چه حقوقي داديد به اهل سنت آن وقت گله مي کنيد که در عربستان آنجور در پاکستان آنطور و در افغانستان آنطور

هدايتي : اما بدانيد حقوقي که در ايران به اهل سنت داده مي شود صد برابر حقوقي است که در عربستان به شيعيان داده مي شود.

·    سلام عليکم جناب هدايتي . و خدمت استاد سلام عرض مي کنم . بله يک شبکه درست شده که اينها کلا اسلام را زير سوال مي برند . نه تنها شيعه را بلکه همه مسلمانان را و پيامبر را . اينها آمده اند در مورد دارايي هاي خلفاي راشدين و امام حسن صحبت کرده اند که گفته اند امام حسن شصت و سه تا همسر داشته . دوم اين که از امام سجاد هيجده ميليون جريب زمين به ارث براي اولادش مانده . اينها يک شيطنت هايي شروع کرده اند که مي خواهند کل ذهنيت مردم را مخدوش کنند .

·    در مورد سوالتان که چرا عمر اعلام نکرد فوت پيامبر را . شما ببينيد اگر کسي از سران مملکتي فوت کند سريعا اعلام مي کنند که فلاني فوت کرده ؟  احتمالا چون از ياران پيامبر بوده....

هدايتي : من متوجه فرمايش شما شدم ما نمي گوييم چرا دير يا زود اعلام کردند . ما مي گوييم چرا ايشان گفت هرکس بگويد پيامبر مرده گردنش را مي زنم . آيا سزاي کسي که بگويد پيامبر مرده اين است که گردنش را بزنند .

·        حالا اجازه بدهيد . مملکت خودمان اگر رئيس جمهور بميرد اعلام نمي کنند .

هدايتي : اگررئيس جمهور مرد و کسي بدون خبر عمومي اعلام کرد بايد گردنش را زد .

·    اجازه بدهيد . به خاطر مردم آن زمان بود. کساني بودند که بعد از وفات پيامبر مي خواستند برگردند و مرتد شوند . اگر تهديد کرد به خاطر اين بود که مردم مي خواستند مرتد شوند . مصلحت نظام بود .

هدايتي : يعني دو ساعت بعد که اعلام کردند پيامبر مرده کسي مرتد نشد . خيلي ممنون توجيه شماست متشکر از تماس شما.

·    سوالي دارم راجع به حديث قرطاس که شما صحبت مي کرديد . اينکه پيامبر وصيت کرد لحظه مرگشان الان خيلي باعث تعجب است که الان ما يک مغازه داريم وصيتمان را دو سال قبل سه سال قبل مي کنيم که اين مغازه کجا برود . چگونه مي شود که پيغمبر وصيتشان را لحظه مرگش انجام دهد ؟

هدايتي : در مورد آن آقايي که از بلوچستان زنگ زده بود و ما را تهديد به مرگ هم کرده بود و هر از چند گاهي ما را مورد لطف خود قرار مي دهند عرض کنم که ايشان شنيدم که در سايتها تعبير شده از آقاي مولوي عبد الحميد به شيخ الاسلام و رهبر اهل سنت ايران يا جهان . ولي چيزي شنيدم که در زاهدان به تنهايي هيجده نماز جمعه است . حالا توضيح را آقاي قزويني مي دهند . شيعه ها يک نماز جمعه دارند در زاهدان و اهل سنت هيجده نماز جمعه . چطور ايشان نتوانسته رهبريت اهل سنت زاهدان را به عهده بگيرد و نماز جمعه ها را يکي کند حالا چطور ايشان که نتوانسته اهل سنت زاهدان را متحد کند ادعاي رهبريت اهل سنت ايران را دارد .

جواب استاد

در مورد سوال اول که در مقابل عمر که تهديد به قتل و بريدن دست مي کردند عکس العمل امير المومنين چي بود . ان شاء الله در برنامه بعد درباره سقيفه صحبت خواهيم کرد که امير المومنين بود عباس بود و بني هاشم مشغول غسل و کفن آقا رسول الله بودند .

برادر عزيزمان مي گويد جناب عمر بيست و سه سال مسلمان بود و شيفته و عاشق پيامبر بود و رحلت پيغمبر برايش قابل قبول نبود ،  اولا اينکه بيست و سه سال نبود . سال هفتم يا هشتم ايشان مسلمان شدند . يعني هفت سال قبل از ايشان مردم مشغول نماز بودند.  اين را در تمام کتب تواريخ و رجال اهل سنت آورده اند . خوب اين جناب عمر چطور عاشق پيامبر بود . حتي ايشان حاضر نشد در غسل پيامبر به علي کمک کند . در رابطه با دفن پيامبر به علي کمک کند و اينها از منزل پيامبر بيرون آمده اند و رفته اند در سقيفه آنجا شروع کرده اند در رابطه با قضاياي خلافت و خلاصه

منا امير ومنکم امير

 آنجا بساطش را پهن کرده اند . آخه يک عاشق و شيفته پيامبر بايد يک نشانه هايي هم داشته باشد .

و اين که اين عزيزمان که ظاهراً آذري زبان بود . سوال کرده‌اند که در زمان غيبت آقا امام زمان وظيفه ما چيست ؟ وظيفه ما عمل به تکاليفي است که توسط آقا ولي عصر و اجداد طاهرينش در طول 255 سال بيان شده و آقا ولي عصر ارواحنا فداه در زمان غيبت آقايان مراجع را آنهايي که داراي شرايطي هستند ، آگاهي به مسائل ديني داشته باشند ، مخالف هوي و هوس باشند ، مفتون دنيا نباشند :

فللعوام أن يقلدون

 مراجع عظام تقليد که به درجه مرجعيت مي رسند و داراي شرايط هستند اينها نايب عام آقا ولي عصر ارواحنا له الفداء هستند . بله در هر حکومت هر کسي بيايد سرکار لازم نيست معصوم باشد . چون ما معتقديم که معصوم جز چهارده نور پاک براي کسي اين پيراهن عصمت دوخته نشده .

و اين عزيزي که از بلوچستان زنگ زد و گفت که اگر جناب مولوي عبد الحميد نباشد در استان هيچ حکومتي نمي تواند حکومت کند . البته بنا ندارم نه جسارتي بکنم نه غيره ؛ اما چنانچه کسي نا امنيهاي منطقه را بررسي کند اين کشت و کشتارها را بررسي کند معلوم مي شود که واقعا انگيزه و عوامل اين کشت و کشتارها سر از کجا در مي آورد . همين آقاي عبد المالک ريگي فارغ التحصيل يا طلبه کدام حکومت بود که الان با حکومت جمهوري اسلامي وارد جنگ مسلحانه شده و عزيزان ما را دارد هر روز در استان سيستان و بلوچستان پرپر مي کند . علماي ما را بالاي منبر به رگبارمي بندد و با کمال وقاحت حتي برادر عزيزمان جناب آقاي سليماني امام جمعه محترم زاهدان که چندي پيش با ايشان جلسه داشتيم مي فرمود حتي قرآني که دست اين برادرمان بود آقاي توکلي روي منبر قرآن هم در اثر تيراندازي اين کوردلان سوراخ سوراخ شده بوده .

جالب است که همين آقايان در استان سيستان و بلوچستان شايع کرده اند که بابا اين طلبه را بيرون کشته اند و جنازه اش را آمده اند گذشته اند بالاي منبر . آيا اين شايعات شايعات وقيحانه نيست ؟ آيا اين کمک به حکومت است ؟ يا يک عزيزي با خود من تلفني صحبت مي کرد گفت آقا اين قضيه يک اختلاف خانوادگي بوده که مسأله صيغه و متعه و امثال اين بوده که اين آقاي مهدي توکلي را بالاي منبر کشته اند . يک قطره خون هم آنجا ديده نشده يا برداشتند قضاياي ديگري نسبت به حکومت جمهوري اسلامي افتراها بسته اند که ملا محمد عمر سربازي را پيش کشيده اند .

البته رسما اعلام مي کنم که در شبکه سلام وارد سياست نمي شويم ؛ چون بناي اين کار را نداريم ؛ ولي اگر يک روزي اين آقايان بخواهند حکومت جمهوري اسلامي را به عنوان يک حکومت شيعي اين طور ناجوانمردانه زير سوال ببرند افترا ببندند و کشته شدن مولوي هاشون را به حساب نظام بگذارند بنده با مسئوليت خودم وارد ميدان مي شوم و بر دهن اين ياوه سرايان مي زنم و اينها را مفتضح مي کنم و امان را از اينها مي گيرم و اينها هم بدانند که در استان سيستان و بلوچستان حداکثر بيننده را شبکه سلام دارد . يعني آنطور که ما اطلاع داريم بيش از هفتاد هشتاد درصد مردم شبکه سلام را مي بينند . غرض اينکه ما از اين عزيزان انتظار داريم که برخي از اين شيطنت ها را کنار بگذارند . منطقه را نا امن نکنند . ما يک حکومتي داريم . يک فرماندهي و يک دستوري و ملاک براي ما قانون اساسي هست . و اين عزيزمان که آمد و تهديد کرد. عزيز من ما از تهديد نمي ترسيم شيعه از روز اول با ايثار خون و جانبازي زنده بوده . تا قيام آقايش مولا آقا ولي عصر هم با ايثار خون و جانبازي بر حيات نوراني و با افتخارش ادامه خواهد داد .

و آن عزيزمان که گفتند در شبکه هاي غربي عقايد شيعه را زير سوال مي برند .خوب اين که يک چيز مشخص است . من يک سوالي از آقاي مولوي عبد الحميد دارم . ايشان که مي آيد نسبت به شبکه سلام حساسيت دارد و چندين بار موضع گيري تند کرده اين شبکه هاي ماهواره اي که به رسول اکرم اهانت مي کنند ، به قرآن جسارت مي کنند ، به همه صحابه اهانت مي کنند . همين عزيزمان پريشب زنگ زد به من . يکي از اين شبکه هاي ياوه سرا داشت صحبت مي کرد . اين از خود آقاي ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه و زبير شروع کرد اهانت کردن . حرفهاي ناربط دادن تا برسد به ائمه اطهار عليهم السلام . اين آقاياني که نسبت به شبکه سلام حساس هستند چطور به اين شبکه ها که به همه چيز اهانت مي کنند و صحابه مورد نظر شيعه و سني را مورد تاخت و تاز قرار مي دهند چرا اينها عکس العمل نشان نمي دهند ؟

 اين عزيزمان که نفر هفتم گفت جناب عمر براي اينکه مردم مرتد نشوند با شنيدن رحلت پيامبر چنين تهديد کرد . چطور شد که آقاي عباس عموي پيامبر نفهميد ابن ام مکتومي که سيزده بار خليفه پيامبر در مدينه بود يا جناب ابوبکر به مجرد اينکه رسيد جو عوض شد ؟ يعني ديگر با اعلام جناب ابوبکر مسأله ارتداد برداشته شد ؟!

آن آقايي هم که گفت من قبل از انقلاب چنين بودم . بعد از انقلاب از دين برگشتم اينها بهانه است . اگر کسي دين را با علم و تحقيق قبول کرده باشد گذر زمان و حوادث زمان بر ايمان انسان هيچ اثري ندارد . اگر مومن را با اره تکه تکه کنند از ايمانش دست برنميدارد .

نفر نهم هم که تماس گرفت فرمودند چرا نبي مکرم آخرين لحظه اين حرف را زدند . ما در آن جلسه عرض کرديم اين رسم تمام جهان است که بزرگان و سلاطين و خلفا در آخرين لحظه حياتشان چيزي را به عنوان وصيت مي نويسند و نکات ضروري و لازم را که مربوط به بعد از خودشان است در وصيتنامه مطرح مي کنند ؛ چون اگر وصيتنامه مثلا پنج ماه يا يک سال قبل از آن نوشته شده باشد شايد بعضيها بخواهند وصيتنامه را زير سوال ببرند مي گويند بله ما از پيامبر فلان مطلب را شنيديم خلاف وصيتنامه . چون فرمايشات پيغمبر که جديدا فرموده اند آن وصيتنامه را نقض کرده . روي اين حساب بود که نبي مکرم در آخرين لحظه خواستند وصيتنامه بنويسند و اساسي ترين مطلب را که مانع اختلاف و جلوگيري از ضلالت امت بود در اين وصيتنامه مرقوم بدارند .

 

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

تاریخچه فرقه ضاله بهائیت
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی شنبه پنجم آبان 1386 9:21
تاریخچه فرقه ضاله بهائیت 

 

 

فرقه بهائیه منشعب از فرقه بابیه است. بنیان گذار آیین بهائیت، میرزا حسینعلی نوری معروف به بهاءالله است و این آیین نیز نام خود را از همین لقب برگرفته است.

پدرش از منشیان عهد محمد شاه قاجار و مورد توجه قائم مقام فراهانی بود و بعد از قتل قائم مقام از مناصب خود برکنار شد و به شهر نور رفت. میرزا حسینعلی در 1233 در تهران به دنیا آمد و آموزشهای مقدماتی ادب فارسی و عربی را زیر نظر پدر و معلمان و مربیان گذراند.

پس‍ از ادعای بابیت توسط سید علی محمد شیرازی در شمار نخستین گروندگان به باب درآمد و از فعال ترین افراد بابی شد و به ترویج بابیگری، بویژه در نور و مازندارن پرداخت. برخی از برادرانش از جمله برادر کوچکترش میرزا یحیی معروف به «صبح ازل» نیز بر اثر تبلیغ او به این مرام پیوستند.

پس از اعدام علی محمد باب به دستور امیر کبیر، میرزا یحیی ادعای جانشینی باب را کرد. ظاهرا یحیی نامه هایی برای علی محمد باب نوشت و فعالیتهای پیروان باب را توضیح داد. علی محمد باب در پاسخ به این نامه ها وصیت نامه ای برای یحیی فرستاد و او را وصی و جانشین خود اعلام کرد.

برخی گفته اند این نامه ها توسط میرزا حسینعلی و به امضای میرزا یحیی بوده است و حسینعلی این کار و نیز معرفی یحیی به عنوان جانشینی باب را برای محفوظ ماندن خود از تعرض مردم انجام داده است و علی محمد در پاسخ به نامه ها میرزا یحیی را وصی خود ندانسته بلکه به او توصیه کرده که در سایه برادر بزرگتر خویش حسینعلی قرار گیرد. در هر حال، پس از باب عموم بابیه به جانشینی میرزا یحیی معروف به صبح ازل معتقد شدند و چون در آن زمان یحیی بیش از نوزده سال نداشت، میرزا حسینعلی زمام کارها را در دست گرفت.

امیر کبیر برای فرونشاندن فتنه بابیان از میرزا حسینعلی خواست تا ایران را به قصد کربلا ترک کند و او در شعبان 1267 به کربلا رفت؛ اما چند ماه بعد، پس از برکناری و قتل امیرکبیر در ربیع الاول 1268 و صدارت یافتن میرزا آقاخان نوری، به دعوت و توصیه شخص اخیر به تهران بازگشت.

در همین سال تیراندازی بابیان به ناصرالدین شاه پیش آمد و بار دیگر به دستگیری و اعدام بابیها انجامید و چون شواهدی برای نقش حسینعلی در طراحی این سوء قصد وجود داشت، او را دستگیر کردند. حسینعلی به سفارت روس ‍ پناه برد و شخص سفیر از او حمایت کرد. سرانجام با توافق دولت ایران و سفیر روس، میرزا حسینعلی به بغداد منتقل شد و بدین ترتیب بهاء الله با حمایت دولت روس از مرگ نجات یافت.

او پس از رسیدن به بغداد نامه ای به سفیر روس نگاشت و از وی و دولت روس برای این حمایت قدردانی کرد. در بغداد کنسول دولت انگلستان و نیز نماینده دولت فرانسه با بهاء الله ملاقات کردند و حمایت دولتهای خویش را به او ابلاغ کردند و حتی تابعیت انگلستان و فرانسه را نیز پیشنهاد نمودند. والی بغداد نیز با حسینعلی با احترام رفتار کرد و حتی برای ایشان مقرری نیز تعیین شد.

میرزا یحیی که عموم بابیان او را جانشین بلامنازع باب می دانستند، با لباس درویشی مخفیانه به بغداد رفت و چهار ماه زودتر از بهاء الله به بغداد رسید. در این هنگام بغداد و کربلا نجف مرکز اصلی فعالیتهای بابیان شد و روز به روز بر جمعیت ایشان افزوده می شد. در این زمان برخی از بابیان ادعای مقام «من یظهر اللهی» را ساز کردند.

می دانیم که علی محمد باب به ظهور فرد دیگری پس از خود بشارت داده بود و او را «من یظهر الله» نامیده بود و از بابیان خواسته بود به او ایمان بیاورند. البته از تعبیرات وی برمی آید که زمان تقریبی ظهور فرد بعدی را دو هزار سال بعد می دانسته است، بویژه آنکه ظهور آن موعود را به منزله فسخ کتاب بیان خویش ‍می دانسته است. اما شماری از سران بابیه به این موضوع اهمیت ندادند و خود را «من یظهره الله» یا «موعود بیان» دانستند.

گفته شده که فقط در بغداد بیست و پنج نفر این مقام را ادعا کردند که بیشتر این مدعیان با طراحی حسینعلی و همکاری یحیی یا کشته شدند یا از ادعای خود دست برداشتند.

آدمکشی هایی که در میان بابیان رواج داشت و همچنین دزدیدن اموال زائران اماکن مقدسه در عراق و نیز منازعات میان بابیان و مسلمانان باعث شکایت مردم عراق و بویژه زائران ایرانی گردید و دولت ایران از دولت عثمانی خواست تا بابیها را از بغداد و عراق اخراج کند. بدین ترتیب در اوایل سال 1280 ق . فرقه بابیه از بغداد به استانبول و بعد از چهار ماه به ادرنه منتقل شدند در این زمان میرزا حسینعلی مقام «من یظهر اللهی» را برای خود ادعا کرد و از همین جا نزاع اصلی و جدایی و افتراق در میان بابیان آغاز شد.

بابیهایی که ادعای او را نپذیرفتند و بر جانشینی میرزا یحیی صبح ازل باقی ماندند، ازلی نام گرفتند و پذیرندگان ادعای میرزا حسینعلی بهاءالله، بهائی خوانده شدند. میرزا حسینعلی با ارسال نوشته های خود به اطراف و اکناف رسما بابیان را به پذیرش آیین جدید فرا خواند و دیری نگذشت که بیشتر آنان به آیین جدید ایمان آوردند.

منازعات ازلیه و بهائیه در ادرنه شدت گرفت و اهانت و تهمت و افترا و کشتار رواج یافت و هر یک از دو طرف بسیاری از اسرار یکدیگر را باز گفتند. بهاء الله در کتابی به نام بدیع، وصایت و جانشینی صبح ازل را انکار کرد و به افشاگری اعمال و رفتار او و ناسزاگویی به او و پیروانش پرداخت. در برابر، عزیه خواهر آن دو در کتاب تنبیه النائمین کارهای بهاء الله را افشا کرد و یک بار نیز او را به مباهله فرا خواند. نقل شده است که در این میان صبح ازل برادرش بهاء الله را مسموم کرد و بر اثر همین مسمومیت بهاء الله تا پایان عمر به رعشه دست مبتلا بود.

سرانجام حکومت عثمانی برای پایان دادن به این درگیریها، بهاء الله و پیروانش را به عکا در فلسطین و صبح ازل را به قبرس تبعید کرد، اما دشمنی میان دو گروه ادامه یافت. بهاء الله مدت نه سال در قلعه ای در عکا تحت نظر بود و پانزده سال بقیه عمر خویش را نیز در همان شهر گذراند و در هفتاد و پنج سالگی در 1308 قمری در شهر حیفا از دنیا رفت.

میرزا حسینعلی پس از اعلام «من یظهره اللهی» خویش، به فرستادن نامه (الواح) برای سلاطین و رهبران دینی و سیاسی جهان اقدام کرد و ادعاهای گوناگون خود را مطرح ساخت. بارزترین مقام ادعایی او ربوبیت و الوهیت بود. او خود را خدای خدایان، آفریدگار جهان، کسی که «لم یلد و لم یولد» است، خدای تنهای زندانی، معبود حقیقی، رب ما یری و ما لا یری نامید. پیروانش نیز پس از مرگ او همین ادعاها را درباره اش ‍ ترویج کردند و در نتیجه پیروانش نیز خدایی او را باور کردند و قبر او را قبله خویش گرفتند.

گذشته از ادعای ربوبیت، او شریعت جدید آورد و کتاب اقدس را نگاشت که بهائیان آن را «ناسخ جمیع صحائف» و مرجع تمام احکام و اوامر و نواهی می شمارند. بابیهایی که از قبول ادعای او امتناع کردند، یکی از انتقاداتشان همین شریعت آوری او بود، از این رو که به اعتقاد آنان، نسخ کتاب بیان نمی توانست در فاصله بسیار کوتاهی روی دهد. بویژه آنکه احکام بیان و اقدس هیچ مشابهتی با یکدیگر ندارند؛ اساس بابیت، از بین بردن همه کتابهای غیر بابی و قتل عام مخالفان بود، در حالی که اساس ‍ بهائیت، «راءفت کبری و رحمت عظمی و الفت با جمیع ملل» بود. با این حال میرزا حسینعلی در برخی جاها منکر نسخ بیان شد.

مهم ترین برهان او بر حقانیت ادعایش، مانند سید باب، سرعت نگارش و زیبایی خط بود. نقل شده که در هر شبانه روز یک جلد کتاب می نوشت. بسیاری از این نوشته ها بعدها به دستور میرزا حسینعلی نابود شد. نوشته های باقیمانده او نیز مملو از اغلاط املایی، انشایی، نحوی و غیر آن بود. مهمترین کتاب بهاء الله «ایقان» بود که در اثبات قائمیت سید علی محمد باب در آخرین سالهای اقامت در بغداد نگاشت.

اغلاط فراوان و نیز اظهار خضوع بهاءالله نسبت به برادرش صبح ازل در این کتاب سبب شد که از همان سالهای پایانی زندگی میرزا حسینعلی پیوسته در معرض تصحیح و تجدید نظر قرار گیرد.

بهائیه پس از بهاءالله
پس از مرگ میرزا حسینعلی، پسر ارشد او عباس افندی (1260-1340 هـ.ق) ملقب به عبد البهاء جانشین وی گردید.

البته میان او و برادرش محمد علی بر سر جانشینی پدر مناقشاتی رخ داد که منشاء آن صدور «لوح عهدی» از سوی میرزا حسینعلی بود که در آن جانشین خود را عباس‍ افندی و بعد از او محمد علی افندی معین کرده بود. در ابتدای کار اکثر بهائیان از محمد علی پیروی کردند، اما در نهایت عباس افندی غالب شد.

عبد البهاء ادعایی جز پیروی از پدر و نشر تعالیم او نداشت و به منظور جلب رضایت مقامات عثمانی، رسما و با التزام تمام در مراسم دینی از جمله نماز جمعه شرکت می کرد و به بهائیان نیز سفارش کرده بود که در آن دیار به کلی از سخن گفتن درباره آیین جدید بپرهیزند.

در اواخر جنگ جهانی اول، در شرایطی که عثمانیها درگیر جنگ با انگلیسیها بودند و آرتور جیمز بالفور، وزیر خارجه انگلیس در صفر 1336/ نوامبر 1917 اعلامیه مشهور خود مبنی بر تشکیل وطن ملی یهود در فلسطین را صادر کرده بود، مسائلی روی داد که جمال پاشا، فرمانده کل قوای عثمانی، عزم قطعی بر اعدام عبدالبهاء و هدم مراکز بهائی در عکا و حیفا گرفت. برخی مورخان منشاء این تصمیم را روابط پنهان عبدالبهاء با قشون انگلیس که تازه در فلسطین مستقر شده بود، می دانند.

لرد بالفور بلافاصله به سالار سپاه انگلیس در فلسطین دستور داد تا با تمام قوا در حفظ عبد البهاء و بهائیان بکوشد. پس از تسلط سپاه انگلیس بر حیفا، عبد البهاء برای امپراتور انگلیس - ژرژ پنجم - دعا کرد و از اینکه سراپرده عدل در سراسر سرزمین فلسطین گسترده شده به درگاه خدا شکر گزارد.

پس از استقرار انگلیسی ها در فلسطین، عبد البهاء در سال 1340 هـ.ق درگذشت و در حیفا به خاک سپرده شد. در مراسم خاکسپاری او نمایندگانی از دولت انگلیس حضور داشتند و چرچیل، وزیر مستعمرات بریتانیا، با ارسال پیامی مراتب تسلیت پادشاه انگلیس را به جامعه بهائی ابلاغ کرد.

از مهمترین رویدادهای زندگی عبدالبهاء، سفر او به اروپا و امریکا بود. این سفر نقطه عطفی در ماهیت آیین بهایی محسوب می گردد. پیش از این مرحله، آیین بهایی بیشتر به عنوان یک انشعاب از اسلام یا تشیع و یا شاخه ای از متصوفه شناخته می شد و رهبران بهائیه برای اثبات حقانیت خود از قرآن و حدیث به جستجوی دلیل می پرداختند و این دلایل را برای حقانیت خویش به مسلمانان و بویژه شیعیان ارائه می کردند. مهمترین متن احکام آنان نیز از حیث صورت با متون فقهی اسلامی تشابه داشت. اما فاصله گرفتن رهبران بهائی از ایران و مهاجرات به استانبول و بغداد و فلسطین و در نهایت ارتباط با غرب، عملا سمت و سوی این آیین را تغییر داد و آن را از صورت آشنای دینهای شناخته شده، بویژه اسلام دور کرد.

عبد البهاء در سفرهای خود تعالیم باب و بهاء را با آنچه در قرن نوزدهم در غرب، خصوصا تحت عناوین روشنگری و مدرنیسم و اومانیسم متداول بود، آشتی داد. البته باید توجه داشت که خود بهاء الله نیز در مدت اقامتش‍ در بغداد با برخی از غربزده های عصر قاچار مثل میرزا ملکم خان که به بغداد رفته بودند، آشنا شد.

همچنین در مدت اقامتش در استانبول با میرزا فتحعلی آخوند زاده که سفری به آن دیار کرده بود آشنا گردید. افکار این روشنفکران غربزده در تحولات فکری میرزا حسینعلی بی تأثیر نبود. نمونه ای از متأثر شدن عبد البهاء از فرهنگ غربی مسأله وحدت زبان و خط بود که یکی از تعالیم دوازده گانه او بود. این تعلیم برگرفته از پیشنهاد زبان اختراعی اسپرانتو است که در اوایل قرن بیستم طرفدارانی یافته بود، ولی بزودی غیر عملی بودن آن آشکار شد و در بوته فراموشی افتاد.

موارد دیگر تعالیم دوازده گانه عبارت است از: ترک تقلید (تحری حقیقت)، تطابق دین با علم و عقل، وحدت اساس ادیان، بیت العدل، وحدت عالم انسانی، ترک تعصبات، الفت و محبت میان افراد بشر، تعدیل معیشت عمومی، تساوی حقوق زنان و مردان، تعلیم و تربیت اجباری، صلح عمومی و تحریم جنگ. عبد البهاء این تعالیم را از ابتکارات پدرش قلمداد می کرد و معتقد بود پیش از او چنین تعالیمی وجود نداشت.

پس از عبد البهاء شوقی افندی ملقب به شوقی ربانی فرزند ارشد دختر عبد البهاء، بنا به وصیت عبد البهاء جانشین وی گردید. این جانشینی نیز با منازعات همراه بود، زیرا بر طبق وصیت بهاء الله پس از عبد البهاء باید برادرش محمد علی افندی به ریاست بهائیه می رسید. اما عبد البهاء او را کنار زد و شوقی افندی را به جانشینی او نصب کرد و مقرر نمود که ریاست بهائیان پس از شوقی در فرزندان ذکور او ادامه یابد.

برخی از بهائیان ریاست شوقی را نپذیرفتند و شوقی به رسم معهود اسلاف خود به بدگویی و ناسزا نسبت به مخالفان پرداخت. شوقی بر خلاف نیای خود تحصیلات رسمی داشت و در دانشگاه آمریکایی بیروت و سپس در آکسفورد تحصیل کرده بود.

نقش اساسی او در تاریخ بهائیه، توسعه تشکیلات اداری و جهانی این آیین بود و این فرایند بویژه در دهه شصت میلادی در اروپا و امریکا سرعت بیشتری گرفت و ساختمان معبدهای قاره ای بهائی موسوم به مشرق الاذکار به اتمام رسید. تشکیلات بهائیان که شوقی افندی به آن «نظم اداری امر الله» نام داد، زیر نظر مرکز اداری و روحانی بهائیان واقع در شهر حیفا در کشور اسرائیل که به «بیت العدل اعظم الهی» موسوم است، اداره می گردد.

در زمان حیات، شوقی از تأسیس این دولت حمایت کرد و مراتب دوستی بهائیان را نسبت به کشور اسرائیل به رئیس جمهور اسرائیل ابلاغ کرد.

بنابر تصریح عبد البهاء پس از وی بیست و چهار تن از فرزندان ذکورش، نسل بعد از نسل با لقب ولی امرالله باید رهبری بهاییان را بر عهده می گرفتند و هر یک باید جانشین خود را تعیین می کرد. اما شوقی افندی عقیم بود و طبعا پس از وفاتش دوران دیگری از دو دستگی و انشعاب و سرگشتگی در میان بهائیان ظاهر شد.

سرانجام همسر شوقی افندی، «روحیه ماکسول» و تعدادی از گروه 27 نفری منتخب شوقی ملقب به «ایادیان امرالله» اکثریت بهائیان را به خود جلب و مخالفان خویش را طرد و بیت العدل را در 1963 تأسیس کردند. گروه ایادیان امرالله با کمک افراد منتخب بیت العدل که به «مشاورین قاره ای» معروف اند رهبری اکثر بهائیان را بر عهده دارند.

به موازات رهبری روحیه ماکسول، چارلز میس ریمی نیز ادعای جانشینی شوقی افندی را کرد و گروه «بهائیان ارتدکس» را پدید آورد که امروزه در آمریکا، هندوستان و استرالیا و چند کشور دیگر پراکنده اند.

عده ای دیگر از بهائیان به رهبری جوانی از بهائیان خراسان، به نام جمشید معانی که خود را «سماء الله» می خواند، گروه دیگری از بهائیان را تشکیل دادند که در اندونزی، هند، پاکستان و آمریکا پراکنده اند. بر طبق آمارهای بهائیان جمعیت آنان در سال 2002، پنج میلیون نفر تخمین زده می شود که البته این آمار اغراق آمیز است.


آیینها و باورهای بهائیان
نوشته های سید علی محمد باب، میرزا حسینعلی بهاء الله و عبد البهاء، تا حدی نیز شوقی افندی ربانی، از نظر بهائیان مقدس است، اما کتب باب عموما در دسترس بهائیان قرار نمی گیرد و دو کتاب اقدس و ایفان میرزا حسینعلی نوری در نزد آنان از اهمیت خاصی برخوردار است.

تقویم شمسی بهائی از نوروز آغاز گشته به نوزده ماه، در هر ماه به نوزده روز تقسیم می شود و چهار روز (در سالهای کبیسه پنج روز) باقیمانده ایام شکرگزاری و جشن تعیین شده است. بهائیان موظف به نماز روزانه و روزه به مدت نوزده روز در آخرین ماه سال و زیارت یکی از اماکن مقدسه ایشان، شامل منزل سید علی محمد باب در شیراز و منزل میرزا حسینعلی نوری در بغدادند.

بهائیان همچنین به حضور در ضیافات موظف اند که هر نوزده روز یک بار تشکیل می گردد. در آیین بهایی نوشیدن مشروبات الکلی و مواد مضر به سلامت منع شده و رضایت والدین عروس و داماد در ازدواج ضروری شمرده شده است.

آیین بهایی از ابتدای پیدایش در میان مسلمانان به عنوان یک انحراف اعتقادی (فرقه ضاله) شناخته شد. ادعای بابیت و سپس قائمیت و مهدویت توسط سید علی محمد باب با توجه به احادیث قطعی پذیزفته نبود. ویژگیهای مهدی در احادیث اسلامی به گونه ای تبیین شده که راه هرگونه ادعای بیجا را بسته است.

در احادیث ادعای بابیت امام غایت به شدت محکوم شده است. ادعای دین جدید توسط باب و بهاء الله با اعتقاد به خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله که توسط همه مسلمانان پذیرفته شده است، سازگار نبود. از این رو علی رغم تبلیغات گسترده، بهائیان در میان مسلمانان و شیعیان جایگاهی نیافتند.

تاریخ پر حادثه رهبران بهائی، نادرست درآمدن پیشگویی های آنان و منازعات دور از ادب از یکسو و حمایتهای دولتهای استعماری در مواضع مختلف از سران بهایی و بویژه همراهی آنان با دولت اسرائیل از سوی دیگر، زمینه فعالیت در کشورهای اسلامی، خصوصا ایران را از بهائیان گرفت.

مؤلفان بسیاری در نقد این آیین کتاب نوشتند. علمای حوزه های علمیه شیعه و دانشگاه الازهر و مفتیان بلاد اسلامی جدا بودن این فرقه از امت اسلامی را اعلام داشتند و آنان را مخالفان ضروریات اسلام معرفی کردند. بازگشت برخی مقامات و مبلغان بهائی از این آیین و افشای مسائل درونی این فرقه نیز عامل مهم فاصله گرفتن مسمانان از این آیین بوده است.


منبع خبر: پایگاه رهپویان وصال

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

پاسخ به شبهه
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی جمعه چهارم آبان 1386 19:54

جواب شبهات ايه ولايت در سوره مائده (1)

 

 

انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلات ويوتون الزكات و هم راكعون

همانا ولی و سرپرست شما خدا و رسول او و کسانی اند که ایمان آورده و نماز بپا می دارند و در حال رکوع  زکات می دهند

 

در اين شان نزول و مطالب دیگر  آيه مقاله اي در آرشيو  وبلاگ داريم  و در اين جا جواب شبهه ي مقاله اي از وبلاگ اهل سنت جنوب را مي دهم:

                               شبهه

"آيه با كلمه جمع آمده، و علي يك نفر است، گرچه‌ ما مي‌پذيريم كه ممكن است كلمه به صورت جمع بيايد و منظور از آن واحد باشد، اما اصل اين است كه هر گاه كلمه به صورت جمع بيايد منظور از آن جمع است، مگر آن كه قرينه‌اي باشد و در اينجا قرينه‌اي وجود ندارد."

جواب: شبهه

 

.همان طور كه خود ايشان معترف اند  در قران جاهايي هست كه با آن كه جمع آمده ولي مفرد منظور است  مثل انفسنا و نساءنا   در ايه مباهله كه با آن كه جمع هستند ولي مفرد  انفسنا  يعني علي( ع )ونساءنايعني حضرت  فاطمه( س)

صاحب الغدير در كتاب خود مواردي در قران  كه جمعند ولي مفرد  منظور است جمع آوري نموده است.

 

واما احتياج به قرينه براي حمل بر مفرد در الذين در آيه ولايت  همان رواياتي مي باشد كه نشان مي دهد در باره انگشتر دادن امام علي ع نازل شده است كه مفرد است نه جمع چه قرينه اي بهتر از اين همه روايت در شان نزول آن كه در اين جا مطرح مي كنيم  :  .

الف: كساني از اهل تسنن كه ادعاي اجماع نموده در اين كه ايه در شان امام علي ع بوده است

1-    تفتازاني م.793 ه.ق

2-    قاضي الايجي در المواقف 1/405

3        -علامه قوشجي در شرح تجريد ص 368

افراد فوق ادعاي اجماع دارند كه ايه در شان امام علي ع بوده است

 از محدثين

1 :استاد بخاري  معروف عبدالرزاق  صنعاني

2-حافظ عبد بن حميد صاحب المسند

3-حافظ نسايي در الصحيح

4-طبري معروف صاحب تاريخ طبري

5-ابن حاتم رازي محدث معروف تسنن كه ابن تيميه تفسير اورا خالي از حديث جعلي مي داند

6-ابن عساكر دمشقي

7-خطيب بغدادي                        8-ابوبكر بن مردويه اصفهاني

9-ابن جوزي حنبلي              10-ابوبكر هيثمي          11-سيوطي         

       12- متقي هندي در كنزالعمال                   

الوسي در تفسير خود در نزد  مفسرين اجماعي و در نزد غالب محدين اين ايه در شان امام علي ع بوده است

 در تفسير ابن كثير  به صحت سند برخي از اين اخبار اعتراف شده است

 

حسان ابن ثابت شاعر معاصر رسول الله  صلي الله عليه و اله اين داستان را به شعر در اورده كه اين ايه در شان امام علي( ع) بوده است

و الوسي در روح المعاني ان را اورده است

فانت الذي اعطيت اذ كنمت راكعاً           زكات فداك نفس يا خير راكع

فانزل الله فيك خير راكعا           .....................................................

با اين همه مدرك حرف ابن تيمه  در كتاب منهاج السنه در جعلي بودن اين روايت تهمتي است به شعرا و مفسيرين شيعه و سني و محدثين شيعه و سني  مخصوصاً سند حديث هم صحيح بوده كه ابن كثير به صحت ان اعتراف داشت .

 اگر اين همه مدرك  دليل نباشد اهل سنت بر هيچ چيز ديگر نمي توانند اعتماد كنند زيرا ادله خيلي از مسائل آنها ضعيف تر از اين روايت اجماعي  است  ولي قبول دارند .

اهل بيت (ع ) نيز كه معصوم اند اين مطلب را تاييد مي كنند . غدير نيز دليل تاييدي بر اين ايه است .

زيرا رسول خدا در غدير و غير غدير امام علي ع را جانشين خود معرفي نمودند كه در ارشيو وبلاگ مقالات امن موجود است.

ابن تيمه ان قدر فرد منحرفي است كه فقها تسنن  حكم اعدام او را دادند و كشته شد .

وي خدا را جسم مي داند و بر خلاف روايات نبي اسلام فتوا مي دهد.

 

با استفاده از كتاب سيد علي ميلاني- ايه ولايت ص 10 به بعد

ادامه دارد

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

درخواست جناب ابوبكر از امت
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی چهارشنبه دوم آبان 1386 14:54
از ابن ابی قحافه (ابوبکر) براتون نقل می کنم :

از ایشون به نقل کتب تاریخی شنیده شده که مکرر می گفت :

قَوٌمونی قَوٌمونی فَاِنٌ لی شَیطانی یَعتَرینی

ترجمه : مرا به راست ببرید مرا به راه راست ببرید چرا که شیطانی

بر من مسلط است که بر من عارض می شود (و مرا گمراه میکند)

منبع از کتب اهل سنت :

۱- تاریخ طبری ۳/۲۱۰ و ۲۱۱

۲- الامامه و السیاسه ـ ۱/۱۶

۳- مجمع الزوائد ـ ۵/۱۸۲

۴- تاریخ ابن کثیر ـ۶/۳۰۷

به نقل از دوستان عزیزم در http://rakeoon.blogfa.com/

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

چرا حضرت رسول به صورت کتبی نوشته ای به علی(ع) ندادند تا بعد از ایشان به امامت ایشان گواهی دهد؟
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی سه شنبه یکم آبان 1386 16:23

دوران پیامبر گرامی اسلام دوران عجیبی بود و منافقان بسیار. در پاسخ به سؤال شما باید بگوییم:

1-      اعلان رسمی کم تر از نوشته نیست. آن هم اعلانی که در آن(غدیر) بیش از 120000 نفر حضور داشته و آن را مکتوب کنند.

2-      در صورت مکتوب شدن، از بین بردن آن برای مخالفین کاری نداشت. همانطور که:

·         در ماجرای فدک نیز ابوبکر سند رسمی ای که حضرت زهرا(سلام الله علیها) از پیامبر داشتند را پاره کرد و فدک را غصب کرد.

·         حدود یک قرن منع حدیث بود و تمامی احادیث مکتوب سوزانده شد.

·         در هنگامی که قرآن ها برای تهیه بهترین نسخه جمع آوری شدند، قرآنی که امیرالمؤمنین(علیه السلام) به امر پیامبر جمع آوری کرده بودند را نپذیرفتند.

3-      کتاب های تاریخی(سنی و شیعه) امامت حضرت علی(علیه السلام) را تأیید کرده اند و این خود یک سند است.

4-      با این حال پیامبر اکرم(صل الله علیه و آله) در زمان شهادت خود، هنگامی که در بستر بیماری بودند فرمودند: «قلم و کاغذ بیاورید تا چیزی بنویسم تا بعد از من اختلاف نکنید.» اما عمر گفت: «او تب دارد و هزیان می گوید.» و مانع آوردن کاغذ شد.

5-      در آخر باید بگوییم که ماجرای غدیر آنقدر واضح بود که نیاز به اثبات آن نیست و در آن زمان مردمان نه به خاطر تردید در این امر، بلکه به خاطر کینه و حسادتی که نسبت به حضرت داشتند و یا ترس از حکومت وقت از زیر آن سر باز زدند.

6-      با این حال بجهت اینکه نشان داده شود که ولایت امیرالمؤمنین(علیه السلام) از طرف خداوند است، لوحی آسمانی از جانب خداوند برای پیامبر آمد که در آن، ولایت امیرالمؤمنین و یازده امام دیگر پس از ایشان به صراحت بیان شده بود. «جابر» این لوح را در زمانی که به دست حضرت زهرا(سلام الله علیها) رسیده بود، مشاهده کرد و از روی آن نسخه برداری کرد که متن آن هم اکنون موجود می باشد. خود لوح نیز در دست حضرت صاحب الزمان(علیه السلام) می باشد. این حدیث، به نام حدیث لوح مشهور بوده و در کتاب اصول کافی موجود می باشد. 

در ضمن می توانید برای کسب اطّلاعات بیشتر به کتاب های «الغدیر» و «شبهای پیشاور» مراجعه کنید.

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

چرا امیر المومنین نام سه تن از پسران خود را ابوبکر، عمر و عثمان نامید؟
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی سه شنبه یکم آبان 1386 16:22

در مورد عمر فرزند علی(علیه السّلام) که همنام عمر بن خطاب بود: این نامگذاری توسّط خود عمر بن خطاب انجام شد. چنانچه در مورد افراد دیگری هم این واقعه صورت گرفته بود. و این در زمانی بود که عمر بن خطاب حتّی نام افرادی را که همنام پیامبران بودند، تغییر می داد. مخالفت با دخالت های عمر در تغییر نام افراد نیز به مصلحت نبود؛ چراکه هر گونه مخالفتی از سوی عمر  با تندی و خشونت پاسخ داده می شد و ارزش و ثمر مثبتی هم  برای اسلام نداشت.

درمورد ابوبکر فرزند علی(علیه السّلام) که همنام خلیفه اول ابوبکر، عبدالله بن عثمان بود، باید بدانید که اولاً: ابوبکر کنیه است و اسم نیست. ثانیاً: در میان عرب مرسوم است که هر اسمی ، کنیه خاصی دارد. مثلا اسم علی  با کنیه ی ابوالحسن همراه است. این همراهی گاهی وابسته به نام فرزند بزرگتر است وگاهی مربوط به دخالت های دیگران است و گاهی هم تابع شهرت و عرف جامعه است. از آنجاکه ظاهراً اسم اصلی فرزند امیرالمؤمنین علیه السلام، عبدالله همنام خلیفه اول بود، مطابق همان رسم، او کنیه ی ابوبکر به خود گرفت و حضرت علی(علیه السّلام) هم بخاطر احترام و علاقه شدید اطرافیان نسبت به خلفای قبلی و شرایط روزگار خود، ضرورتی ندیدند تا با این کنیه گذاری که از سوی دیگران انجام شده بود، مخالفت کنند و آن را تغییر دهند.

در مورد عثمان بن علی(علیه السّلام) که همنام عثمان بن عفان بود: نامگذاری این فرزند به نام عثمان به گفته خود حضرت علی(علیه السّلام) بخاطر عثمان بن مظعون بوده است.

برای توضیحات بیشتر می توانید به کتاب «معمّای نام» نوشته «علی لباف»  از انتشارات منیر، مراجعه کنید.

منبع : www.missagh.org

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

آیا پیامبر و امامان بزرگوار (علیهم السلام) به همین صورت که ما نمازمی خوانیم نماز می خواندند؟
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی سه شنبه یکم آبان 1386 16:18

پاسخ خود را ابتدا می کنیم به ذکر فرازی از خطبه غدیر رسول خدا صلی الله علیه وآله. ایشان فرموده اند:   

«هان ای مردمان! نماز را به پا داريد و زكات بپردازيد همان سان كه خداوند عزّوجل امر فرموده است. پس اگر زمان بر شما دراز شد و كوتاهي كرديد يا مسائل را از ياد برديد، علي صاحب اختيار و تبيين كننده برای شماست. خداوند عزّوجل او را پس از من امانتدار خويش در ميان آفريدگانش نهاده. همانا او از من و من از اويم. و او و فرزندان من از جانشينان او، پرسش هاي شما را پاسخ می دهند و آن چه را نمي دانيد به شما مي آموزند. بدانید! حلال و حرام بيش از آن است كه من شمارش كنم و بشناسانم و در اينجا يكباره به حلال فرمان دهم و از حرام بازدارم. از اين روي مأمورم از شما بيعت بگيرم... دربارۀ علي اميرالمؤمنين و اوصياي پس از او... . و اين امامت به وراثت پايدار است و فرجام امامان، مهدي است.»

متأسفانه با این همه سفارش اکید، می بینیم  پس از رسول خدا صلی الله علیه وآله در  اوایل دوران خلافت،  از سوی حاکمان وقت، نقل حدیث پیامبر ممنوع می شود و  از سوی دیگر، فتوحات زیاد و بی رویه دراین فضای مسموم  باعث می شود مسلمانان زیادی پیدا شوند که از سنت نبوی بی خبر بمانند و حتی پس از مدتها از پیشرفت اسلام، احکام اولیه خودرا ندانند. آیات قرآن، با تفاسیر مورد دلخواه خلفای جور برای مردم بیان می شود. این منع حدیث حدود یک قرن ادامه می یابد و شکاف میان توده مردم و احادیث پیامبر عمیق تر می گردد. پس از آن بازار نقل احادیث جعلی رونق می گیرد. بدین سان دامنه ی بی خبری مردم از سنت نبوی بیشتر می شود. در این مدت، امامان بزرگوار ما علیهم السلام که حاملان علوم و معارف پیامبرند، مهمترین وظیفه خود را احیای سنت نبوی می دانند. طبیعتاً مسلمانانی که با ایشان مرتبط  می شوند(شیعیان) مسائل دینی خود را بی کم و کاست از ایشان می آموزند که آموختند. این آموزه ها به تدریج مکتوب شد و جوامع حدیثی شیعی مانند کتب اربعه با زحمت فراوان علما و محدثین شکل گرفت. مسلماً این جوامع حدیثی برای ما که فاصله زیادی با صدر اسلام داریم، نسبت به جوامع حدیثی پیروان مکتب خلفا (به اصطلاح، اهل  سنت) بسیار پاکیزه و قابل اعتماد است . چرا که آنان از نعمت وجود امامانی معصوم و مرتبط با وحی محروم بوده و هستند و از سوی دیگر با خلأ یک قرن منع نقل حدیث و پس از آن هم بازار جعل حدیث مواجهند. از این رو سنّت مکتوب آنان دستخوش تغییر و تبدیل و تحریف قرار گرفت و با چالش فراوانی روبرو گردید بطوری که پشتوانه علمی و فقهی پاک و استواری پیدا نکرد.  لذا قابل اتکاء و اطمینان آور برای ما نیست. به همین دلیل هم  شیوه  نماز خواندن آنها برای ما ملاک نیست، هر چند تعدادشان بیش از ماست.  امّا فقهای شیعه باتکیه بر همان جوامع حدیثی پاکیزه و با تمسّک به آموزه های اهل بیت علیهم السلام  به سنت نبوی دسترسی پیدا می کنند و در دورانی که ما به امامان علیهم السلام دسترسی مستقیم نداریم، محل رجوع ما می شوند. آنها تلاش میکنند احکام دین را بفهمند و در اختیار ما قرار دهند. بدین ترتیب می توان گفت که سنت پیامبر در امر نماز به  همین صورتی است که میان فقا و محدثین شیعه رایج است. اختلافاتی هم که در برخی مسائل فقهی می بینیم ناشی از اختلاف مبانی استنباط است، نه  جوامع حدیثی متفاوت.

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

سؤال:آيا آيه تطهير شامل زنان پيامبر هم مي شود؟
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی چهارشنبه هجدهم مهر 1386 17:33

پاسخ:

توضيح سؤال: با سلام و ارادت . طبق آيات 32 و 33 و34 سوره احزاب كه در رابطه با اهل بيت پيغمبر است سوالي داشتم . در اين آيات صحبت از زنان پيغمبر است و قرآن به آنها گوشزد ميكند كه آنها بايد الگو باشند چرا كه خداوند مي خواهد پليدي را از آنها پاك گرداند .با توجه به اينكه اين آيه زماني نازل گرديده كه عايشه با پيغمبر زندگي ميكرده و حضرت خديجه وفات كرده بودند و با توجه به اينكه اين آيه درباره زنان پيغمبر بوده .پس چرا زنان پيغمبر شامل اهل بيت نميشوند . اين در حالي است كه در آن زمان حضرت زهرا و امام علي در خانه مستقلي با حسنين زندگي ميكردند .پس زماني كه اين آيه نازل شده قطعا شامل زنان پيغمبر نيز ميشود .يعني زنان پيغمبر هم معصوم هستند چرا كه زنان پيغمبر قطعا اهل بيت پيغمبر هستند .لطفا راجه به اين توضيح كامل بدهيد و لطفا با منابع معتبر جواب اينجانب را بدهيد . با تشكر پاسخ: 1 - در آيات ياد شده وقتي سخن از زنان پيامبر اکرم (ص) به ميان آمده ، ضمير جمع مؤنث به کار رفته مانند: من يات منکن - و من يقنت منکن - لستن - ان اتقيتن - تخضعن - وقرن - بيوتکن و .... ولي وقتي به آيه تطهير رسيده ضماير جمع مذکر به کار رفته مانند: ليذهب عنکم - ويطهرکم . پس معلوم مي شود مخاطب در آيه تطهير غير از مخاطب در آيات قبل و بعد از آيه تطهير است. 2 - زنان پيامبر گرامي (ص) متعدد بودند و در خانه هاي مختلف زندگي مي کردند و لذا در آيه 32 جمله (وقرن في بيوتکن) آمده است و اگر چنان که آيه تطهير نيز شامل آن ها مي شد بايد جمله (اهل البيوت) مي آمد و حال آن که (اهل البيت) آمده است. 3 - طبق روايت صحيح مسلم و غيره وقتي آيه تطهير نازل شد رسول اکرم (ص) حضرت علي و فاطمه و حسن و حسين را زير کساء قرار داد و آيه شريفه قرائت فرمود روايت صحيح مسلم: قَالَتْ عَائِشَةُ خَرَجَ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم غَدَاةً وَعَلَيْهِ مِرْطٌ مُرَحَّلٌ مِنْ شَعْر أَسْوَدَ فَجَاءَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيّ فَأَدْخَلَهُ ثُمَّ جَاءَ الْحُسَيْنُ فَدَخَلَ مَعَهُ ثُمَّ جَاءَتْ فَاطِمَةُ فَأَدْخَلَهَا ثُمَّ جَاءَ عَلِيٌّ فَأَدْخَلَهُ ثُمَّ قَالَ (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا). صحيح مسلم: 7 /130 ح 6414. 4 - در صحيح مسلم آمده که از زيد بن ارقم سؤال شد آيا به زنان پيامبر (ص) اهل بيت پيامبر گفته مي شود يا خير؟ پاسخ داد همسر يک مرد از اهل بيت آن به حساب نمي آيد زيرا چه بسا زني با مردي يک عمر زندگي مي کند ولي در آخر عمر طلاق گرفته و به خانه پدرش رفته و جزء اهل بيت پدر محسوب مي شود: وفي صحيح مسلم: إنّ زيد بن أرقم سئل عن المراد بأهل البيت هل هم النساء ؟ قال: لا / وأيم اللّه ، إنّ المرأة تكون مع الرجل العصر من الدهر ، ثمّ يطلّقها ، فترجع إلى أبيها وقومها. صحيح مسلم: ج 7 ص 123، (رقم 6381)، كتاب فضائل الصحابة، باب فضائل علي بن أبي طالب (ع). 5 - زنان پيامبر هيچيک ادعا نکرده اند که آيه تطهير شامل ما نيز مي شود بلکه خلاف آن را نقل کرده اند مانند ام سلمه که مي گويد پس از نزول آيه تطهير و تکريم حضرت رسول گرامي علي و فاطمه و حسن وحسين عليهم السلام را ، من جلو رفته و از حضرت پرسيدم آيا من هم عضو اهل بيت هستم ؟ حضرت پاسخ داد تو آدم خوبي هستي و عضو اهل بيت نيستي بلکه از همسران پيامبر هستي ، روايت صحيح ترمذي: عن أمّ سلمة، أنّ النبي صلى الله عليه وسلم جلل على الحسن والحسين وعلى وفاطمة كساء ثمّ قال : «اللهم هؤلاء أهل بيتى وحامّتي; أذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً». فقالت أم سلمة : وأنا معهم يارسول الله ؟ قال: إنّك على خير. هذا حديث حسن صحيح . وهو أحسن شئ روى في هذا الباب. سنن الترمذي: ج 5 ص 361. رواه الحاكم قائلا: هذا حديث صحيح على شرط البخاري ولم يخرجاه. المستدرك: 2/ 416، 3/ 146. وقال بعد نقل رواية اخرى بعد ذلك: هذا حديث صحيح على شرط مسلم ولم يخرجاه. المستدرك: 2/ 416. وروى أيضاً عن عن عمر بن أبي سلمة قال: (لما نزلت هذه الآية على النبي (صلى الله عليه وآله): (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا) في بيت أم سلمة، فدعا فاطمة وحسناً وحسيناً، فجللهم بكساء وعلي خلف ظهره، فجلله بكساء، ثم قال: اللهم، هؤلاء أهل بيتي، فاذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً، قالت أم سلمة: وأنا معهم يا رسول الله؟ قال: أنت على مكانك وأنت إلى خير). سنن الترمذي 5: 328. قال عنه الألباني: صحيح. صحيح سنن الترمذي، الألباني 3: 306 ح 3205. در روايتي که سيوطي و طبراني و احمد بن حنبل نقل کرده اند آمده که ام سلمه مي گويد من جلو رفته و طرف کساء را گرفته تا داخل شوم حضرت رسول گرامي (ص) کساء را از دست من گرفت و کشيد و به من اجازه ورود به درون عباء را نداد: وهكذا روي أحمد والطبراني والسيوطي عن أمّ سلمة أنّها قالت: «فرفعت الكساء لأدخل معهم فجذبه من يدي وقال: إنّك على خير». مسند أحمد ج 6 ص 323، المعجم الكبير للطبراني ج 3 ص 53،الدر المنثور ج 5 ص 198. پس بنا بر اين اگر کسي بخواند بگويد که زنان پيامبر نيز داخل اهل بيت هستند و آيه تطهير آنان را نيز شامل مي شود بايد عبا را از دست پيامبر گرفته و به زور زنان حضرت را داخل آن نمايد.

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

سؤال:چرا امام حسن(عليه السلام) قيام نكرد؟
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی چهارشنبه هجدهم مهر 1386 17:29

پاسخ:

جهاد و قيام مسلّحانه چه ابتدايى و يا تدافعى آن بستگى به شرايطى دارد كه با وجود آن شرايط، آمادگى مردم براى دفاع يا جنگ تحقّق پيدا مى كند و با نبود آن همه چيز عوض مى شود. شرايط زمان امام مجتبى(عليه السلام) راهى غير از مصالحه با نيرنگباز عرصه هاى سياست باقى نگذاشته بود، چرا كه جنگ هاى طولانى داخلى، آمادگى مردم را براى ادامه جنگ به كلى از بين برده بود; زيرا عدّه كشته شدگان جنگ صفين، بنا به نقل مسعودى ، (مروج الذهب، 274/2) از طرفين صدوده هزار و شماره كشتگان جنگ نهروان چهار هزار نفر بود، (مروج الذهب، ج 2)، و بنا به نقل يعقوبى (تاريخ يعقوبى ، 195/2) مقتولين جمل كه قبل از صفين و نهروان روى داد سى و چند هزار نفر بود، اين كثرت مقتولين در جنگهاى داخلى قيافه جهاد را مهيب و وحشت زا ساخته و مردمان كوتاه فكر و راحت طلب را كه هميشه اكثريت دارند از آن گريزان كرده بود، لذا وقتى كه امام حسن(عليه السلام) تصميم به جهاد گرفت و مردم را به جهاد ترغيب كرد، بيشتر مردم نپذيرفتند، با اينكه شخصاً از كوفه بيرون رفت و مغيرة بن نوفل را در كوفه جانشين خود قرر داد و نخليه را لشگرگاه كرد و ده روز در آنجا ماند، بيش از چهار هزار نفر براى جهاد در ركاب آن حضرت بيرون نيامدند. امام ناچار به كوفه بازگشت و مردم را به جهاد تحريض كرد (الشيعه و الحاكمون، 62) وقتى سستى آنها در امر جهاد معلوم شد، براى اتمام حجت و قطع عذر، خطبه اى خواند و در موضوع جهاد و صلح به طور آشكار از آنها نظر خواست، آنان از اطراف فرياد برداشتند: ما حاضر به جهاد نيستيم، ما را هلاك نكن. در روايت است كه جابر به امام حسين(عليه السلام) پيشنهاد داد كه مانند برادرش صلح نمايد امام حسين(عليه السلام) فرمود: اى جابر! برادرم به امر خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)صلح كرد و من هم به امر خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) رفتار مى كنم.

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

1 . توسل به چه معنا است ؟2 . آيا شفاعت خواستن از غير خداوند شرك است ؟
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی یکشنبه هجدهم شهریور 1386 17:9

جواب سؤال اول :

توسل ، يعني واسطه قرار دادن ، انبياء ، امامان و صالحان به پيشگاه خداوند براي برآورده شدن حاجاتي كه انسان دارد ؛ چنانچه خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد :

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ . المائدة / 35 .

اي كساني كه ايمان آورده‌ايد ، از خدا بترسيد و براي تقرب به او وسيله‌اي بجوييد .

اين آيه به تمامي مؤمنين دستور مي‌دهد كه براي تقرب به خداوند به هر وسيله‌اي كه سبب تقرب به خداوند مي‌شود تمسك بجويند ؛ بنابراين تقرب به خداوند بدون وسيله و واسطه‌ امكان ندارد و عبادت و توحيد احدي صحيح نيست ؛ جز از راه واسطه‌هاي كه خداوند بين خود و خلقش معين كرده است .

حضرت زهرا سلام الله عليه مي‌فرمايد :

يبتغي مَن في السموات والأرض إليه الوسيلة ونحن وسيلته في خلقه .

تمام آن‌چه در آسمان و زمين هستند ، براي تقرب به خداوند به دنبال وسيله هستند و ما وسيله و واسطۀ خداوند در ميان خلقش هستيم .

شرح نهج البلاغة ، ج 16 ، ص211 و السقيفة وفدك ، ص 101 و بلاغات النساء ،  بغدادي ، ص 14.

و از عايشه در بارۀ خوارج نقل شده است كه پيامبر فرمود :

هم شرّ الخلق والخليقة ، يقتلهم خير الخلق والخليقة ، وأقربهم عند اللّه وسيلة .

شرح نهج البلاغة ، ج2 ، ص267 از مسند احمد ؛ اما اين روايت را دستان امانت‌دار اهل سنت حذف كرده‌اند . و المناقب ، ابن المغازلي ، ص56 ، ح 79.

خوارج ، بدترين خلائق هستند ، آن‌ها را بهترين فرد از ميان خلائق كه نزديك‌ترين وسيله به خداوند هستند ، خواهد كشت .

و از أبي هريره در بارۀ قصۀ حضرت آدم نقل شده است :

يا آدم هؤلاء صفوتي... فإذا كان لك لي حاجة فبهؤلاء توسل، فقال النبي: نحن سفينة النجاة من تعلق بها نجا ومن حاد عنها هلك، فمن كان له إلى الله حاجة فليسألنا أهل البيت .

فرائد السمطين ، ج1 ، ص 36 ح 1 و المناقب للخوارزمي ، ص 318 ، ح 320 .

اي آدم ! آن‌ها ( اهل بيت ) برگزيدگان من هستند ... هر وقت حاجتي داشتي آن‌‌ها را واسطه قرار بده . پيامبر اسلام (صلي الله عليه وآله وسلم) فرمودند : ما كشتي نجات هستيم ، هر كس سوار اين كشتي شد ، نجات خواهد يافت و هر كس سر پيچي كند ، هلاك مي‌شود ، هر كسي حاجتي به سوي خداوند دارد ، بايد ما اهل بيت را واسطه قرار دهد .

و سيوطي نقل مي‌كند كه حضرت آدم به درگاه خداوند چنين استغاثه مي‌كرد :

اللهمّ إنّي أسألك بحقّ محمد وآل محمد سبحانك لا إله إلا أنت، عملت سوءً، وظلمت نفسي فاغفر لي إنّك أنت الغفور الرحيم، فهؤلاء الكلمات التي تلقى آدم .

الدر المنثور ، ج1 ، ص 60.

بار خدايا ! از تو درخواست مي‌كنم به حق محمد و آل محمد كه تو پاك و منزهي و غير از تو خداي نيست ، من كاري بدي كردم و به خود ظلم نمودم ؛ پس مرا ببخش كه تو بخشنده و مهربان هستي ... .

و همچنين آيات بسياري در قرآن كريم وجود دارد كه توسل به غير خداوند را مشروع مي‌داند ؛ از جمله :

يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ . يوسف / 97 .

گفتند: «اى پدر ! براى گناهان ما آمرزش خواه كه ما خطاكار بوديم »

در اين آيه خداوند داستان برادران حضرت يوسف عليه السلام را يادآوري مي‌كند كه آن‌ها بعد از پيشيماني از كردارشان به پيش حضرت يعقوب عليه السلام آمدند و از او كه پيامبر خدا بود درخواست كردند كه از خداوند براي آن‌ها طلب بخشش كند . حضرت يعقوب هم نگفت كه چرا خودتان مستقيماً سراغ خداوند نمي‌رويد و به من متوسل شده‌ايد ؛ بلكه به آن‌ها وعده داد كه از خداوند براي آن‌ها طلب بخشش خواهد كرد :

قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ . يوسف / 98 .

گفت : « به زودى از پروردگارم براى شما آمرزش مى خواهم ، كه او همانا آمرزنده مهربان است » .

همچنين خداوند در آيۀ 64 سورۀ نساء مي‌فرمايد :

وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا .

و اگر آنان وقتى به خود ستم كرده بودند ، پيش تو مى آمدند و از خدا آمرزش مى خواستند و پيامبر [ نيز ] براى آنان طلب آمرزش مى كرد ، قطعاً خدا را توبه پذيرِ مهربان مى يافتند .

اين آيه نشان مي‌دهد كه بايد براي طلب بخشش از خداوند واسطه و وسيلۀ آبروداري را پيدا  كرد تا خداوند به خاطر او حاجات انسان را برآورده سازد .

جواب سؤال دوم :

شفاعت ، واسطه شدن ، انبياء ، امامان و صالحان ببن خدا و خلق در قيامت براي بخشيده شدن گناهاني است كه از مؤمنان سر زده است .

شفاعت در قيامت ، با شرائط و خصوصياتي كه در بارۀ آن ذكر شده است ، از ضروريات تمامي مذاهب اسلامي و مورد اجماع تمامي علماي مسلمان است كه آيات بسياري در قرآن كريم آن را تأييد مي‌كند ؛ از جمله :

وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى . الضحي / 5 .

و بزودى پروردگارت تو را عطاي خواهد داد ، تا خرسند گردى .

وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَكَ عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا . الإسراء / 79 .

و پاسى از شب را زنده بدار ، تا براى تو  [ به منزله ] نافله اى باشد ، اميد كه پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند .

تمامي مفسرين شيعه و سني بر اين مطلب اتفاق دارند كه مراد از «مقام محمود» همان مقام شفاعت است كه خداوند آن را به پيامبرش وعده داده است .

فخر رازي از علما و مفسرين بزرگ اهل سنت در اين باره مي‌گويد :

أجمعت الأمة على أن لمحمد صلى الله عليه وسلم شفاعة في الآخرة وحمل على ذلك قوله تعالى ( عسى أن يبعثك ربك مقاما محمودا ) وقوله تعالى ( ولسوف يعطيك ربك فترضى ) .

تفسير الرازي ،  ج 3 ، ص 55  .

تمامي امت اسلامي بر اين مطلب اجماع دارند كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم در قيامت حق شفاعت دارد و اين دو آيه « اميد كه پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند » و « و بزودى پروردگارت تو را عطاي خواهد داد ، تا خرسند گردى » را به همين معنا حمل كرده‌اند .

مرحوم شيخ مفيد رضوان الله تعالي عليه در اين باره مي‌فرمايد :

اتفقت الإمامية على أن رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) يشفع يوم القيامة لجماعة من مرتكبي الكبائر من أمته ، وأن أمير المؤمنين ( عليه السلام ) يشفع في أصحاب الذنوب من شيعته ، وأن أئمة آل محمد ( عليهم السلام ) كذلك ، وينجي الله بشفاعتهم كثيرا من الخاطئين .

أوائل المقالات في المذاهب والمختارات ، ص 29 تحقيق مهدي محقق .

اماميه بر اين مطلب اتفاق دارند كه رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله وسلم در روز قيامت گروهي از كساني را كه گناهان كبيره انجام داده‌اند ، شفاعت مي‌كند . و نيز بر اين مطلب اتفاق دارند كه امير المؤمنين و بقيه ائمه گناهكاران را شفاعت مي‌كنند و با شفاعت آن‌ها خداوند بسياري از گناهكاران را نجات مي‌دهد .

و مرحوم علامۀ مجلسي رحمت الله عليه نيز در اين باره مي‌فرمايد :

أما الشفاعة فاعلم أنه لا خلاف فيها بين المسلمين بأنها من ضروريات الدين وذلك بأن الرسول يشفع لأمته يوم القيامة ، بل للأمم الأخرى ... .

بحار الأنوار ، ج 8 ، ص 29 - 63 .

تمامي مسلمين بر اين مطلب اتفاق دارند كه شفاعت از ضروريات دين است . و شفاعت ، يعني اين كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله نه تنها امت خود را ؛ بلكه امت‌هاي ديگر را نيز شفاعت خواهد كرد .

و نووي از شارحين صحيح مسلم به نقل از قاضي عياض بن موسي مي‌نويسد :

قال القاضي عياض رحمه الله مذهب أهل السنة جواز الشفاعة عقلا ووجوبها سمعا بصريح قوله تعالى (يَوْمَئِذٍ لَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَرَضِيَ لَهُ قَوْلًا ) وقوله (وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى) وأمثالهما وبخبر الصادق صلى الله عليه وسلم وقد جاءت الآثار التي بلغت بمجموعها التواتر بصحة الشفاعة في الآخرة لمذنبي المؤمنين وأجمع السلف والخلف ومن بعدهم من أهل السنة عليها .

شرح مسلم - النووي - ج 3 - ص 35 .

قاضي عياض مي‌گويد : " مذهب اهل سنت بر اين است كه شفاعت عقلا جايز و شرعا واجب است ؛ به دليل اين كه خداوند به صراحت در آيۀ قرآن فرموده است : " در آن روز ، شفاعت  [ به كسى ] سود نبخشد ، مگر كسى را كه  [ خداى] رحمان اجازه دهد و سخنش او را پسند آيد " و نيز گفتۀ خداوند كه  فرموده : " و جز براى كسى كه [ خدا ] رضايت دهد ، شفاعت نمى كنند " و امثال اين آيات . و همچنين به خاطر روايات پيامبر راستگو صلي الله عليه وآله وسلم مبني بر صحت شفاعت در آخرت براي گناهكاراني از مؤمنين كه مجموع اين روايات به حد تواتر مي‌رسد . تمامي علماي اهل سنت ؛ از گذشته تا كنون بر صحت شفاعت اجماع دارند .

و تاج الإسلام أبو بكر الكلاباذي ( ت 380 ه‍ ) در اين باره مي‌گويد :

 إن العلماء قد أجمعوا على أن الإقرار بجملة ما ذكر الله سبحانه وجاءت به الروايات عن النبي ( صلى الله عليه وآله ) في الشفاعة واجب ، لقوله تعالى : (وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى) ولقوله : (عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا ) وقوله : (وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى) . وقال النبي ( صلى الله عليه وآله ) : " شفاعتي لأهل الكبائر من أمتي " .

علما بر اين مطلب اجماع دارند كه اقرار به تمامي آن‌چه كه خدا و رسول او (صلي الله عليه وآله وسلم ) در بارۀ شفاعت گفته‌اند ، واجب است . به دليل فرمودۀ خداوند : " و بزودى پروردگارت تو را عطاي خواهد داد ، تا خرسند گردى » و فرمودۀ خداوند : " اميد كه پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند " و نيز فرمودۀ خداوند : " و جز براى كسى كه [ خدا ] رضايت دهد ، شفاعت نمى كنند " و همچنين سخن پيامبر (صلي الله عليه و آله وسلم ) كه فرمود : " من گناهكاراني از امتم را شفاعت مي‌كنم " .

لتعرف لمذهب أهل التصوف ، ص 54 _ 55 ، تحقيق د . عبد الحليم محمود ، شيخ الأزهر الأسبق .

و حتي ابن تيميه نيز شفاعت در قيامت را قبول دارد و در اين باره مي‌‌گويد :

للنبي (صلى الله عليه وآله ) في يوم القيامة ثلاث شفاعات... وأما الشفاعة الثالثة فيشفع في من استحق النار وهذه الشفاعة له (صلى الله عليه وآله)  ولسائر النبيين والصديقين وغيرهم في من استحق النار أن لا يدخلها ويشفع في من دخلها .

براي پيامبر ( صلي الله عليه وآله وسلم ) در روز قيامت سه شفاعت است ... شفاعت سوم براي كساني است كه مستحق آتش هستند . شفاعت آن حضرت ، ساير انبياء ، صديقين و ديگران به اين است كه كسي كه سزاوار آتش است ، وارد آن نشود ، و نيز در مورد كسي كه داخل آتش شده شفاعت مي‌كند .

مجموعة الرسائل الكبري ، ج1 ،‌ ص403_ 404 .

و محمد بن عبد الوهاب نيز در اين باره مي‌گويد :

وثبتت الشفاعة لنبينا محمد (صلى الله عليه وآله) يوم القيامة ولسائر الأنبياء والملائكة والأولياء والأطفال حسبما ورد ، ونسألها من المالك لها والآذن فيها بأن نقول : اللهم شفع نبينا محمدا فينا يوم القيامة أو اللهم شفع فينا عبادك الصالحين ، أو ملائكتك ، أو نحو ذلك مما يطلب من الله لا منهم ... إن الشفاعة حق في الآخرة ، ووجب على كل مسلم الإيمان بشفاعته ... .

الهدية السنية ، الرسالة الثانية ، ص42 .

شفاعت براي پيامبر اسلام (صلي الله عليه وآله وسلم) در روز قيامت و نيز براي ساير انبياء ، ملائكه ، اولياء و اطفال بنابر آن چه كه وارد شده است ، قطعي است . و ما درخواست مي‌كنيم از مالك و اجازۀ دهندۀ شفاعت به اين صورت كه مي‌گوييم : " بار خدايا ! پيامبر ما را در روز قيامت شفيع ما قرار بده " . يا اين‌كه مي‌گوييم : " بار خدايا ! صالحان و ملائكۀ خود را شفيع ما قرار بده " و مانند اين سخنان كه از خداوند طلب مي‌كنيم نه از غير خدا . شفاعت در آخرت حق و واجب است بر هر مسلماني كه به آن ايمان داشته باشد ... .

اين نمونه‌هاي كوچكي بود از نظرات علماي شيعه و سني در اين باره كه به جهت اختصار به همين تعداد بسنده مي‌شود .

اما آن‌چه كه از بين تمامي فرقه‌هاي اسلامي ، تنها وهابي‌ها آن را قبول ندارند و به شدت با آن به مخالفت برخواسته و قائل به آن را مشرك مي‌دانند ، شفاعت در دنيا ؛ يعني همان توسل است ؛ كه ما اين مطلب را در پاسخ به سؤال اول بررسي و صحت آن را از ديدگاه قرآن ثابت كرديم .


نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

سؤال:آيا ازدواج عمر با حضرت ام كلثوم صحت دارد ؟
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی شنبه هفدهم شهریور 1386 10:34
پاسخ:

در اين كه اصل  خواستگاري صورت گرفته است يا نه ، در ميان علما اختلاف است . بر فرض اين كه صورت گرفته باشد ، نمي‌تواند هيچ فضيلتي را براي عمر بن الخطاب به اثبات نمي‌رساند ؛ زيرا با تهديد و زورگويي بوده است .

اهل سنت مي خواهند با مطرح کردن اين مسأله به دو هدف مهم برسند که بحمد الله نتيجه عکس خواهند گرفت . يکي اثبات حسن روابط بين امام علي عليه السلام و خلفاي سه گانه و دوم شنيده بودند كه پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم گفته بود كه: «كل نسب و سبب منقطع يوم القيامة إلا نسبي و سببي»، آن‌ها با اين كار مي‌خواستند در كنار ديگر فضايل جعلي عمر بن خطاب، اين فضيلت را نير براي او به اثبات برسانند .

با زورگويي و تهديد بوده است

بسياري از علماي شيعه معتقد هستند كه اين ازدواج صورت گرفته است ؛ اما از روز تهديد و زورگويي بوده است . وقتي عمر بن الخطاب ،‌ ام كلثوم را از امير المؤمنين عليه السلام خواستگاري كرد ، امام امتناع كرد و گفت كه او هنوز خردسال است ؛ اما عمر بن الخطاب ، امام را تهديد كرد و امام نيز اختيار آن را به عهده عمويش عباس گذاشت .

شيخ كليني رحمت الله عليه در كتاب شريف كافي مي‌فرمايد :

عن أبي عبد الله ( عليه السلام ): إنّ ذلك فرج غصب منّا .(۱)

و باز در جايي ديگر نقل مي‌كند :

لما خطب عمر قال له أمير المؤمنين : إنها صبيّة، قال: فلقي العباس فقال له: ما لي ؟ أبي بأس ؟ قال: ما ذاك ؟ قال: خطبت إلى ابن أخيك فردّني، أما واللّه لأعورنّ زمزم ولا أدع لكم مكرمة إلاّ هدمتها، ولأقيمنّ عليه شاهدين بأنّه سرق ولأقطعنّ يمينه، فأتاه العباس فأخبره وسأله أن يجعل الأمر إليه فجعله إليه .(۲)

همچنين الشيخ المفيد در المسائل السرويّة، ص 90، بتحقيق صائب عبد الحميد، ط. دار المفيد للطباعة ـ بيروت.

والسيّد المرتضى (ت 436). الشافي 272:3، وتلخيص الشافي 160:2، وتنزيه الأنبياء:191، ومجموعة رسائل السيّد المرتضى، ج3، ص 149.

القاضي نوراللّه التستري. الصوارم المهرقه:201.

والكليني (ت 329). الكافي 346:5 / ح 1 و 2.

والكوفي (ت 352).  الاستغاثة 8082، وعنه في مستدرك الوسائل 444-443:14.

والقاضي النعمان (ت 363). شرح الأخبار 507:2.

والطوسي (ت 460). تمهيد الأصول: 386  387، الاقتصاد فيما يتعلق بالاعتقاد: 340  341.

والطبرسي (ت 548). إعلام الورى، ج1، ص397.

والمجلسي (ت1111).  مرآة العقول 42:20، بحار الأنوار 109:42.

از روايات اهل سنت نيز استفاده مي‌شود كه اين ازدواج از روي اكراه صورت گرفته است .

طبري در ذخائر العقبي مي‌نويسد:

قال ابن إسحاق حدثني عاصم بن عمر بن قتادة قال خطب عمر إلى علي ابنته أم كلثوم فأقبل علي عليه وقال إنها صغيرة فقال عمر لا والله ما ذلك بك ولكن أردت منعي .(۳)

در اين روايت عمر صراحتا با امام علي عليه السلام مي‌فرمايد كه تو حق نداري خواستگاري مرا رد كني. و اين نشان از اين مي‌دهد كه حرف تهديد و زور در ميان بوده است.

و نيز طبراني در المعجم الكبير مي‌نويسد:

دعا عمر بن الخطاب رضي الله عنه علي بن أبي طالب فساره ثم قام علي فجاء الصفة فوجد العباس وعقيلا والحسين فشاورهم في تزويج أم كلثوم عمر فغضب عقيل وقال يا علي ما تزيدك الأيام والشهور والسنون إلا العمى في أمرك والله أداء فعلت ليكونن وليكونن لأشياء عددها ومضى يجر ثوبه فقال على للعباس والله ما ذاك منه نصيحة ولكن درة عمر أخرجته إلى ما ترى أما والله ما ذاك رغبة فيك يا عقيل ولكن قد أخبرني عمر بن الخطاب رضي الله عنه أنه سمع رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول كل سبب ونسب منقطع يوم القيامة إلا سببي ونسبي فضحك عمر رضي الله عنه وقال ويح عقيل سفيه أحمق.(۴) از برادران اهل سنت بايد پرسيد كه آيا يك حاكم اسلامي حق دارد كه براي خواستگاري دختر ديگران به زور متوسل شود؟

حتي از يك حاكم كافر هم چنين انتظاري نمي‌رود؛ چه رسد به كسي كه خود را خليفه خدا و خليفه رسول خدا در روي زمين مي‌داند.

و عجيب‌تر اين است كه اهل سنت اين ازدواج را دليلي قاطعي بر حسن روابط مي‌دانند!. اگر حسن روابط اين است؛ پس وا به حال روزي كه روابط غير حسنه شود .

هيچ فضيلتي را براي عمر ثابت نمي‌كند

اين ازدواج هيچ فضيتلي را براي عمر بن الخطاب ثابت نمي‌كند ؛ چرا كه :

اولا: نكاح بر ظاهر اسلام است و ظاهر اسلام بر اظهار شهادتين و نماز به سوي كعبه و... است؛ اگر چه ترك آن افضل است و چنين ازدواجي مكروه است؛ اما اگر ضرورتي پيش بيايد، كراهت آن از بين مي‌رود.

حتي اگر فرض كنيم كه چنين ازدواجي حرام باشد، بازهم در زمان اضطرار و زماني كه انسان برجان خودش و يا بر دين خودش بترسد، حرمت آن از بين مي‌رود؛ همان‌طوري كه اظهار كفر در زماني كه انسان بر جان خودش بترسد، اشكالي ندارد؛ همان‌طوري كه خوردن ميته، خون، گوشت خنزير و گوشت سگ در وقت اضطرار اشكالي ندارد.

خدواند در قرآن كريم مي‌فرمايد:

مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ.(۵)

خداوند در قرآن كريم سرگذشت حضرت لوط عليه السلام را نقل مي‌كند كه آن حضرت به كفاري كه قصد سوء داشتند، پشنهاد ازدواج با دخترانش را داد؛ در حالي‌كه همه ما مي‌دانيم كه همه آن‌هايي كه در جلوي خانه حضرت لوط عليه السلام جمع شده بودند از كفار بودند.

وَجَاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ وَمِنْ قَبْلُ كَانُوا يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ قَالَ يَا قَوْمِ هَؤُلَاءِ بَنَاتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَلَا تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي أَلَيْسَ مِنْكُمْ رَجُلٌ رَشِيدٌ.(۶)

از اين  نيز كه بگذريم ، اگر امام علي عليه السلام هزار دختر داشت و تمامي آن را به ازدواج عمر بن الخطاب در مي‌آورد ، قباحت آن به اندازۀ يك دهم اهانت‌هايي كه به حضرت زهرا سلام الله عليها شده بود ، نمي شود . امام علي عليه السلام مأمور به صبر كردن بود . وقتي در قضيۀ حضرت زهرا بتوان صبر كرد ، در اين قضيه صبر كردن خيلي راحت‌تر است .

امام علي عليه السلام در خطبۀ سوم نه البلاغه مي‌فرمايد :

فصبرت وفي العين قذى . وفي الحلق شجا أرى تراثي نهبا .

شايد اين هم يكي از آن خارها يا استخوان‌هاي باشد كه امام اشاره كرده است .

ثانيا :

هيچ تناسبي از نظر سني بين عمر الخطاب و ام کلثوم وجود ندارد .

ام كلثوم در آن زمان حد اكثر هفت سال داشته است و نه بيشتر ؛ چنانچه ابن سعد در طبقات به اين حقيقت اشاره كرده و مي‌نويسد:

تزوجها عمر بن الخطاب وهي جارية لم تبلغ.(۷)

و از طرف ديگر عمر بن الخطاب حد اقل شصت سال سن داشته است .

سؤال ما از اهل سنت اين است كه چه تناسبي بين ام كلثوم هفت ساله و عمر بن خطاب شصت ساله وجود داشته است؟

و جالب اين است كه عمر الخطاب خودش با ازدواج پيرمردان با دختران جوان مخالف بوده است

ابن عساكر در تاريخ المدينة مي‌نويسد :

أتى عمر بن الخطاب بامرأة شابة زوجوها شيخاً كبيراً فقتلته  فقال: أيها الناس اتقوا الله ولينكح الرجل لمته من النساء، ولتنكح المرأة لمتها من الرجال  يعني شبهها.(۸) چگونه عمر با اين قاعده مخالفت مي‌كرده است . اگر چنين باشد ، مصداق اين خواهد بود :

أَتَأْمُرُونَ النّاسَ بِالبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ . البقرة:44 .

اشكالاتي بر روايات اهل سنت

اين قصه در كتاب‌هاي اهل سنت به صورت مفصل و مبسوط ذكر شده است . نخستين كسي كه اين داستان را به صورت مفصل و با آب و تاب زيادي نقل كرد ، ابن سعد در طبقات الكبري بود . وي در اين باره مي‌نويسد :

أم كلثوم بنت علي بن أبي طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصي، وأمها فاطمة بنت رسول الله وأمها خديجة بنت خويلد بن أسد بن عبد العزى بن قصي تزوجها عمر بن الخطاب وهي جارية لم تبلغ فلم تزل عنده إلى أن قتل وولدت له زيد بن عمر ورقية بنت عمر ثم خلف على أم كلثوم بعد عمر عون بن جعفر بن أبي طالب بن عبد المطلب فتوفي عنها ثم خلف عليها أخوه محمد بن جعفر بن أبي طالب بن عبد المطلب فتوفي عنها فخلف عليها أخوه عبد الله بن جعفر بن أبي طالب بعد أختها زينب بنت علي بن أبي طالب فقالت أم كلثوم إني لاستحيي من أسماء بنت عميس إن ابنيها ماتا عندي وإني لاتخوف على هذا الثالث فهلكت عنده ولم تلد لاحد منهم شيئاً [9]اشكالات وارده بر اين روايت :

1. در اين روايت آمده است كه ام كلثوم بعد از كشته شدن عمر ، با عون بن جعفر ، بعد از او با محمد بن جعفر ازدواج كرده است ؛ در حالي كه از قطعيات تاريخ است كه عون بن جعفر و برادرش محمد در جنگ تستر كه در زمان خود عمر بن الخطاب صورت گرفت ،‌ به شهادت رسيده‌اند .

وأستشهد عون بن جعفر وأخوه محمد بن جعفر بتستر ولا عقب له (۱۰) .

 همچنين گفته شده است كه بعد از اين دو برادر ، با برادر سوم ؛ يعني عبد الله بن جعفر ، پس از خواهرش زينب ، ازدواج كرده است ؛ در حالي كه خود ابن سعد و ديگر علماي اهل سنت تصريح كرده‌اند كه وقتي ام كلثوم از دنيا رفت ، سعيد بن عاص يا زيد بن ثابت و يا ابي هريره ( بنابر اختلافي كه هست ) در حضور امام حسن و امام حسين عليهما السلام بر جنازۀ او نماز خوانده است ؛ يعني فوت او در زمان حكومت معاويه بوده است .

شهدت جنازة أم كلثوم بنت علي وزيد بن عمر فصلى عليها سعيد بن العاص وكان أمير المدينة وخلفه يومئذ ثمانون من أصحاب محمد صلى الله عليه وسلم فيهم ابن عمر والحسن والحسين (۱۱)

و از طرف ديگر اين مطلب نيز از قطعيات تاريخ است كه حضرت زينب سلام الله عليها تا زمان واقعۀ كربلا و شهادت امام حسين عليه السلام زنده بوده است و بعد از آن نيز تا مدتي زندگي كرده است .

حال سؤال اين است كه چطور مي‌توان بين اين دو كلام متناقض جمع كرد ؟

لابد ام كلثوم دو باره بعد از وفات حضرت زينب زنده شده و با عبد الله بن جعفر ازدواج كرده است .

(۱) . الكافي: 5/346.

(۲) . الكافي، ج 4، ص 346.

(۳)ذخائر العقبى، احمد بن عبد الله الطبري، ص 168_167.

(۴) المعجم الكبير، الطبراني، جلد : 3، ص44_45 و مجمع الزوائد 4/272

(۵)النحل/106.

(۶)هود/78.

(۷) . طبقات الكبري، ابن سعد، ج8، ص462_463.

(۸). تاريخ المدينة، ج2،ص 769، كنز العمال ج15، ص 716، ح 42857.

(۹). الطبقات الكبرى ج 8 ص 462.

(۱۰). الأستيعاب 3: 161، هامش الأصابة. وراجع أيضاً أسد الغابة 4: 157.

(۱۱). المغنيج 2 ص 367: وص 395، العلل لأحمد بن حنبل ج 1 ص 141، نيل الأوطار للشوكاني ج 4 ص 110، وتلخيص الحبير لابن حجر ج 5 ص 276.

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

امامت وبرهان لطف
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 10:53

تعريف و اقسام لطف :
متكلمان عدليه، عبارت‏هاى گوناگونى را در تعريف لطف به كاربرده‏اند .

برخى از اين تعاريف، چنين است :

1- شيخ مفيد، در تعريف آن گفته است :

اللطف ما يقرب المكلف معه الى الطاعة و يبعد عن المعصية، و لا حظ له فى التمكين و لم يبلغ حد الالجاء;

لطف، آن است كه به سبب آن، مكلف به طاعت نزديك، و از معصيت دور مى‏شود، و در قدرت مكلف بر انجام دادن تكليف، مؤثر نيست و به مرز اجبار نيز نمى‏رسد .

2- ابواسحاق نوبختى، در تعريف لطف گفته است :

اللطف امر يفعله الله تعالى بالمكلف لاضرر فيه يعلم عند وقوع الطاعة منه و لولاه لم يطع;

لطف، امرى است كه خداوند، نسبت‏به مكلف انجام مى‏دهد و مستلزم ضرر نيست، و از وقوع طاعت از مكلف معلوم مى‏شود كه خداوند آن را در حق مكلف، انجام داده است، و اگر آن لطف نبود، وى، اطاعت نمى‏كرد .

3- قاضى عبدالجبار معتزلى، در تعريف لطف چنين گفته است :

ان اللطف هو كل ما يختار عنده المرء الواجب و يتجنب القبيح، او يكون عنده اقرب اما الى اختيار [الواجب] او الى ترك القبيح;

لطف، عبارت است از آن چه انسان به سبب آن، فعل واجب را برمى‏گزيند، و از فعل قبيح اجتناب مى‏كند، يا به انجام واجب و ترك قبيح نزديك‏تر مى‏گردد .

4- سيد مرتضى، در تعريف لطف گفته است :

ان اللطف ما دعا الى فعل الطاعة . و ينقسم الى ما يختار المكلف عنده فعل الطاعة و لولاه لم يختره، و الى ما يكون اقرب الى اختيارها» ;

لطف، آن است كه مكلف را به انجام دادن طاعت دعوت مى‏كند . لطف، بر دو قسم است: يكى آن كه مكلف، به سبب آن، فعل طاعت را برمى‏گزيند، و اگر آن لطف نبود، فعل طاعت را برنمى‏گزيد، و ديگرى آن كه مكلف، به سبب آن، نسبت‏به انجام دادن طاعت، نزديك‏تر خواهد شد .

وى، سپس درباره‏ى جامع ميان اين دو قسم، گفته است :

و كلا القسمين يشمله كونه داعيا ;

برانگيزندگى نسبت‏به طاعت، هر دو قسم را شامل مى‏شود .

5- علامه حلى نيز در تعريف لطف و اقسام آن، چنين آورده است :

مرادنا باللطف هو ما كان المكلف معه اقرب الى الطاعة و ابعد من فعل المعصية و لم يبلغ حد الالجاء . و قد يكون اللطف محصلا و هو ما يحصل عنده الطاعة من المكلف على سبيل الاختيار;

مقصود ما از لطف، چيزى است كه مكلف با وجود آن، به فعل طاعت نزديك‏تر، و از فعل معصيت، دورتر خواهد بود . لطف، به مرز اجبار نمى‏رسد . لطف، گاهى محصل است و آن، چيزى است كه به خاطر آن، فعل طاعت از مكلف و به اختيار وى، حاصل مى‏شود

از عبارت‏هاى ياد شده، نكات ذيل به دست مى‏آيد :

1- لطف، در اصطلاح متكلمان، از صفات فعل خداوند است و به مكلفان اختصاص دارد . به عبارت ديگر، موضوع قاعده‏ى لطف، مكلف است .

البته، بايد توجه داشت كه متكلمان، تكاليف را به دو گونه‏ى عقلى و شرعى تقسيم كرده‏اند و موضوع لطف، تكليف به معناى عام آن است كه تكليف عقلى را نيز شامل مى‏شود . بدين جهت، تكاليف شرعى (وحيانى) را از مصاديق لطف نسبت‏به تكاليف شرعى مى‏دانند:

( التكاليف الشرعية الطاف فى التكاليف العقليه‏ )

2- لطف به «مقرب‏» و «محصل‏» تقسيم مى‏شود . اثر و نتيجه‏ى لطف مقرب، اين است كه زمينه‏ى تحقق يافتن تكليف را از سوى مكلف، كاملا فراهم مى‏سازد . و شرايطى را پديد مى‏آورد كه مكلف نسبت‏به انجام دادن تكاليف نزديك‏تر از وقتى است كه در حق وى لطف تحقق نيافته است، هرچند به انجام دادن تكليف، نمى‏انجامد، اما در لطف محصل، تكليف، از مكلف صادر مى‏شود .

3- جامع مشترك ميان لطف مقرب و محصل، اين است كه هر دو نقش داعويت نسبت‏به تكليف را دارند، با اين تفاوت كه در لطف محصل، داعويت در حدى است كه به تحقق تكليف مى‏انجامد، ولى در لطف مقرب، به اين درجه نمى‏رسد .

4- لطف اعم از مقرب و محصل، دو شرط عمده دارد: يكى اين كه نقش در ايجاد قدرت در انجام دادن تكليف ندارد; زيرا، چنان كه گفته شد، لطف، متفرع بر تكليف است و قدرت داشتن مكلف بر انجام دادن تكليف، از شرايط عام تكليف است; يعنى، تا فرد، قدرت نداشته باشد، مكلف نخواهد بود .

ديگرى اين كه لطف، به مرز الجاء و اجبار نمى‏رسد و اختيار را از مكلف سلب نمى‏كند; زيرا، اختيار از ديگر شرايط تكليف به شمار مى‏رود . فلسفه‏ى تكليف، امتحان و آزمايش افراد است تا بتوانند آگاهانه و آزادانه و با تحقق بخشيدن به تكاليف الهى، استعدادهاى خود را شكوفا سازند و به كمال مطلوب دست‏يابند .

لطف و حكمت الهى :
مهم‏ترين برهان وجوب لطف برخداوند، مبتنى بر حكمت الهى است; يعنى، ترك لطف، مستلزم نقض غرض است كه با حكمت الهى منافات دارد .

توضيح اين كه به مقتضاى حكيمانه بودن افعال الهى، تكليف، بايد غرض معقولى داشته باشد، غرضى كه با هدف آفرينش انسان هماهنگ باشد . هدف آفرينش انسان، تعالى و تكامل معنوى است كه از طريق انجام تكاليف الهى به دست مى‏آيد . اكنون اگر انجام دادن كارى از جانب خداوند، بدون آن كه به مرز الجاء و اجبار برسد، در تحقق هدف مزبور تاثير داشته باشد، انجام دادن آن، واجب و لازم خواهد بود; زيرا، فاعل حكيم، همه‏ى تدابير معقول و ميسورى را كه در تحقق هدف او دخالت دارد، به كار خواهد گرفت، و چون لطف، از جمله تدابير حكيمانه‏ى معقول و ميسورى است كه در تحقق يافتن هدف تكليف مؤثر است، انجام دادن آن به مقتضاى حكمت، واجب و ضرورى مى‏باشد .

محقق طوسى، در عبارتى كوتاه، در اين باره گفته است :

( و اللطف واجب ليحصل الغرض به‏ )

لطف، واجب است تا به سبب آن، غرض از تكليف حاصل شود .

ابن ميثم بحرانى، برهان حكمت‏بر وجوب لطف را به صورت مشروح تقرير كرده و چنين گفته است :

اگر اخلال به لطف، جايز باشد، هر گاه فاعل حكيم، آن را انجام ندهد، غرض خود را نقض كرده است، ولى نقض غرض، بر حكيم محال است، پس اخلال به لطف نيز محال خواهد بود، بنابراين، انجام دادن لطف، به مقتضاى حكمت، واجب خواهد بود . وى، سپس در تبيين اين كه چرا انجام ندادن لطف، مستلزم نقض غرض خواهد بود گفته است :

خداوند، از مكلف خواسته است كه طاعت را برگزيند . بنابراين، هر گاه بداند كه مكلف، طاعت را انتخاب نخواهد كرد يابه انتخاب آن نزديك نخواهد شد، مگر اين كه فعل خاصى را در مورد او انجام دهد - با اين فرض كه نه انجام دادن آن فعل بر خداوند مشقت دارد و نه موجب نقص و عيب خواهد بود - به مقتضاى حكمت، انجام دادن آن فعل، واجب خواهد بود; زيرا، انجام ندادن آن، در فرض مزبور، كاشف از آن است كه خداوند، طاعت را از مكلف نخواسته است .

 در مقام تمثيل، همانند اين است كه فردى، واقعا مى‏خواهد كه شخصى درمجلس ميهمانى او حضور يابد، و مى‏داند كه تا مراسم و تشريفات خاصى را انجام ندهد، وى، به مجلس ميهمانى او حاضر نخواهد شد، واز طرفى انجام دادن آن تشريفات، نه براى او دشوار است و نه موجب نقص و عيبى خواهد بود، در اين صورت، اگر آن عمل خاص را انجام ندهد، نقض غرض محسوب خواهد شد . از نظر عقلا، نقض غرض، سفيهانه است و مخالف حكمت‏به شمار مى‏رود، و چنين كارى بر خداوند متعال، محال است .

اين استدلال، به گونه‏هاى ديگرى نيز تقرير شده است كه براى رعايت اختصار، از نقل آن‏ها صرف نظر مى‏كنيم .

برخى از محققان، در تبيين وجوب لطف، سخنى دارد كه نقل آن را در اين جا مناسب مى‏دانيم :

درباره‏ى تشريع تكاليف دينى، سه فرض متصور است :

1- خداوند، تكاليف را تشريع و به مكلفان ابلاغ كند و مقدمات و ابزار لازم براى انجام دادن آن‏ها را در اختيار آنان قرار دهد، به گونه‏اى كه قدرت بر انجام دادن تكاليف را داشته باشند .

2- علاوه بر آن چه بيان گرديد، مكلفان را در شرايطى قرار دهد كه جز انجام دادن تكاليف، راهى نداشته باشند; يعنى، مجبور به عمل به تكليف گردند .

3- گذشته از ابلاغ تكاليف به افراد و متمكن ساختن آنان برانجام دادن آن‏ها، بدون آن كه آنان را بر انجام دادن تكاليف مجبور سازد، كارهايى را انجام دهد كه در رغبت و اشتياق آنان به رعايت تكاليف الهى مؤثر باشد، مانند اين كه برانجام دادن تكاليف وعده‏ى پاداش فراوان دهد، و يا آنان را بر مخالفت‏با تكاليف، به كيفرهاى سخت اخروى بيم دهد، و يا مجازات‏هاى جانى و مالى دنيوى را مقرر كند

از فرض‏هاى ياد شده، فرض دوم، از نظر عقل، مردود است; زيرا، با فلسفه‏ى تكليف كه آزمايش انسان‏ها و شكوفا شدن استعدادهاى معنوى آنان است، منافات دارد . فرض نخست نيز با جود و كرم الهى و نيز با حكمت‏خداوند سازگارى ندارد . بنابراين، فرض درست، همان فرض سوم است كه مقتضاى قاعده‏ى لطف است .

فاعل لطف :
شكى نيست كه لطف، از صفات فعل خداوند است و از حكمت الهى سرچشمه مى‏گيرد - چنان كه بيان گرديد - ولى فاعل مباشرى آن، هميشه، خداوند نيست، بلكه گاهى فاعل مباشرى و بى واسطه‏ى آن، مكلفان‏اند . از اين روى، متكلمان لطف را از اين نظر كه فاعل مباشرى آن چه كسى است، به سه قسم تقسيم كرده‏اند :

1_ لطف، فعل مستقيم خداوند متعال است، مانند تشريع تكاليف دينى، ارسال پيامبران، اعطاى معجزه به آنان، ارائه و نصب دلايل تكوينى و عقلى بر توحيد و معارف الهى و نظاير آن .

2- لطف، فعل مكلف در مورد خويش است، مانند تامل و نظر در دلايل و معجزات پيامبران و پيروى از فرمان آنان .

3- مكلفان نسبت‏به هم .

مقتضاى لطف خداوند نسبت‏به مكلفان، در مورد نخست، اين است كه لطف را انجام دهد، و در مورد دوم و سوم، اين است كه انجام دادن لطف را بر مكلفان واجب كند . از آن جا كه در مورد سوم، نتيجه‏اى كه از انجام دادن لطف حاصل مى‏شود، به مكلفان ديگر باز مى‏گردد و نه به فاعل لطف، مقتضاى عدل الهى، اين است كه به فاعل لطف نيز اجر و پاداشى برسد تا بروى ستمى روا نشده باشد .

برهان لطف بر وجوب امامت :
اينك كه با قاعده‏ى لطف آشنا شديم، لازم است‏به تقرير برهان لطف در مسئله‏ى امامت‏بپردازيم ; يعنى، قاعده‏ى لطف را بر امامت منطبق سازيم .

متكلمان اماميه، بالاتفاق، بر اين عقيده‏اند كه امامت، از مصاديق لطف خداوند است، و چون لطف، به مقتضاى حكمت الهى، واجب است، امامت نيز واجب است . از طرفى، لطف امامت، از آن گونه الطافى است كه فعل مباشرى و مستقيم خداوند است . (12) و از اين نظر، وجوب امامت، همچون وجوب نبوت است .

بنابراين، در اين جا، دو مدعا مطرح است: يكى اين كه امامت لطف است، و ديگرى اين كه امامت لطفى است كه فعل مستقيم خداوند است، و تعيين امام بايد از جانب خداوند انجام گيرد .

آن چه اينك در پى تبيين آن هستيم، همانا، مطلب نخست است; يعنى، تبيين اين كه امامت; لطف خداوند در حق مكلفان است . از آن جا كه موضوع لطف، تكليف است، و تكليف به عقلى و شرعى (وحيانى) تقسيم مى‏شود، لطف بودن امامت را مى‏توان هم نسبت‏به تكاليف عقلى تبيين كرد و هم نسبت‏به تكاليف شرعى .

هر دوى اين تقريرها و تبيين‏ها، در كلمات متكلمان اماميه يافت مى‏شود .

سيد مرتضى، در تبيين لطف بودن امامت چنين گفته است :

ما، امامت و رهبرى را به دو شرط لازم مى‏دانيم: يكى اين كه تكاليف عقلى وجود داشته باشد، و ديگرى اين كه مكلفان معصوم نباشند . هر گاه هر دو شرط يا يكى از آن دو، منتفى گردد، امامت و رهبرى لازم نخواهد بود .

دليل بر وجوب امامت و رهبرى، با توجه به دو شرط ياد شده، اين است كه هر انسان عاقلى كه با عرف و سيره‏ى عقلاى بشر آشنايى داشته باشد، اين مطلب را به روشنى تصديق مى‏كند كه هر گاه در جامعه‏اى، رهبرى با كفايت و تدبير باشد كه از ظلم و تباهى جلوگيرى و از عدالت و فضيلت دفاع كند، شرايط اجتماعى براى بسط فضايل و ارزش‏ها فراهم‏تر خواهد بود، و مردم از ستمگرى و پليدى دورى مى‏گزينند و يا در اجتناب از پليدى و تبهكارى، نسبت‏به وقتى كه چنين رهبرى در بين آنان نباشد، وضعيت مناسب‏ترى دارند . اين، چيزى جز لطف نيست; زيرا، لطف، چيزى است كه با تحقق آن، مكلفان به طاعت و فضيلت روى مى‏آورند، و از پليدى و تباهى دورى مى‏گزينند، و يا اين كه در شرايط مناسب‏ترى قرار مى‏گيرند .

پس امامت و رهبرى، در حق مكلفان، لطف است; زيرا، آنان را به انجام دادن واجبات عقلى و ترك قبايح برمى‏انگيزد و مقتضاى حكمت الهى، اين است كه مكلفان را از آن محروم نسازد .

اين مطلب، از بديهيات عقلى است و اگر كسى آن را انكار كند، چونان فردى است كه منكر بديهيات شود، و شايستگى بحث و گفت وگوى علمى را از دست‏خواهد داد .

همان گونه كه ملاحظه مى‏فرماييد، سيد مرتضى، لطف بودن امامت را نسبت‏به تكاليف عقلى تقرير كرده است . شيخ طوسى نيز چنين روشى را برگزيده و گفته است :

دليل بروجوب امامت و رهبرى، اين است كه امامت، در حق واجبات عقلى، لطف است ; زيرا، اين حقيقت، بر همگان معلوم است كه انسان‏هايى كه معصوم نيستند، هر گاه رهبرى با كفايت نداشته باشند كه معاندان و ستمكاران را تنبيه و تاديب كند و از ضعيفان و مظلومان دفاع كند، شر و فساد در ميان آنان گسترش خواهد يافت، ولى هر گاه رهبرى با اين ويژگى‏ها داشته باشند، وضعيت آنان برعكس خواهد بود و خير و صلاح، در آن جامعه گسترش مى‏يابد و شر و فساد محدود مى‏گردد .

علم به اين مطلب، از بديهيات است كه بر هيچ انسان عاقلى پوشيده نيست و هر كس آن را انكار كند، شايسته‏ى بحث و گفت و گوى علمى نخواهد بود .

ابن ميثم بحرانى، برهان لطف بروجوب امامت را با توجه به تكاليف شرعى تقرير كرده، و گفته است :

ان نصب الامام لطف من فعل الله تعالى فى اداء الواجبات الشرعية التكليفية، و كل لطف بالصفة المذكورة فواجب فى حكمة الله تعالى ان يفعله مادام التكليف بالمطلوب فيه قائما . فنصب الامام المذكور واجب من الله فى كل زمان التكليف;

نصب امام، لطفى است از جانب خداوند در انجام دادن واجبات و تكاليف شرعى، و انجام دادن هر لطفى با ويژگى ياد شده، به مقتضاى حكمت الهى، واجب است . پس نصب امام از جانب خداوند، تا وقتى كه تكليف باقى است . واجب است .

وى، لطف بودن نصب امام نسبت‏به تكاليف شرعى را هم امرى بديهى تلقى كرده است; يعنى، مطالعه‏ى جوامع بشرى و حالات مكلفان، گوياى اين واقعيت است كه هر گاه رهبرى با كفايت و عادل، رهبرى آنان را برعهده داشته باشد، نسبت‏به رعايت واجبات و محرمات الهى، وضعيت مناسب‏ترى خواهند داشت و اگر چنين رهبرى در ميان آنان نباشد، شرايط، برعكس خواهد بود . بدين جهت، در لطف بودن نصب امام عادل و باكفايت‏براى مكلفان، جاى كم‏ترين ترديد وجود ندارد .

برخى از متكلمان اماميه، بدون اين كه از تكليف عقلى يا شرعى سخنى به ميان آورند، به تبيين لطف بودن وجود امام و رهبر عادل و با كفايت پرداخته‏اند و ياد آور شده‏اند كه وجود چنين پيشوايى، در جامعه‏ى بشرى، نقشى مؤثر و تعيين كننده در گسترش خير و صلاح دارد، چنان كه نبود چنين پيشوايى، زمينه ساز گسترش فساد و تباهى در جوامع بشرى خواهد بود .

ابوالصلاح حلبى در تقريب المعارف و سديدالدين حمصى در المنقذ من التقليد و علامه‏ى حلى در كشف المراد و فاضل مقداد در ارشاد الطالبين، چنين روشى را برگزيده‏اند .

نكته‏اى كه يادآورى آن در اين جا لازم است، اين است كه امامت و رهبرى كه متكلمان اماميه به عنوان مصداق لطف الهى در مورد مكلفان مطرح كرده‏اند معناى عام آن است كه شامل امامت و رهبرى پيامبران الهى نيز مى‏شود . بنابراين، امامت‏به معناى خاص آن كه رهبرى امت اسلامى به عنوان خلافت و جانشينى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، از مصاديق امامت و رهبرى به معناى عام آن است . سيد مرتضى، دراين باره گفته است :

لا فرق بين ان يكون الرئيس الذى اوجبناه منبئا يوحى اليه و متحملا شريعة و بين ان لا يكون كذلك . . . لانا انما نوجب الرئاسة المطلقة

در مورد پيشوايى كه ما آن را واجب مى‏دانيم، فرقى نمى‏كند كه به وى وحى شود و صاحب شريعتى باشد ياچنين نباشد .

ابوالصلاح حلبى نيز مسئله‏ى وجوب رهبر در جامعه‏ى بشرى را - كه لطف خداوند در حق مكلفان به شمار مى‏رود - قبل از بحث نبوت مطرح كرده است . وى، آن گاه به بيان شرايط چنين رهبرى پرداخته، و سپس از نبوت و امامت، به عنوان دو مصداق آن ياد كرده و گفته است

و هذه الرئاسة قد تكون نبوة و كل نبى رسول و امام اذا كان رئيسا، و قد يكون امامة ليست‏بنبوة

اين رهبرى - كه مصداق لطف و حكمت الهى است - گاهى در قالب نبوت است، و هر پيامبرى كه عهده‏دار رهبرى جامعه‏ى بشرى است، رسول و امام است، و گاهى به صورت امامت است‏بدون اين كه داراى مقام نبوت باشد .

با توجه به نكته‏ى ياد شده، روشن مى‏شود كه تكليف مورد نظر در اين بحث - كه امامت‏به عنوان لطف نسبت‏به آن به شمار مى‏رود - همان تكليف عقلى است . آرى، در خصوص امامت‏به معناى خاص آن، تكليف مى‏تواند عقلى يا شرعى باشد; يعنى، امامت، هم لطف است نسبت‏به تكاليف عقلى و هم لطف است نسبت‏به تكاليف شرعى (وحيانى )

پاسخگويى به اشكالات
بر برهان لطف بر وجوب امامت، از سوى مخالفان، اشكالاتى مطرح شده است كه متكلمان اماميه به آن‏ها پاسخ داده‏اند . در اين قسمت از بحث، به نقل و بررسى اين اشكالات و پاسخ‏هاى آن‏ها مى‏پردازيم .

قبل از نقل و بررسى اشكالات، يادآورى اين نكته لازم است كه اين اشكالات، عمدتا، از طرف متكلمان معتزلى كه قاعده‏ى لطف را قبول دارند، ولى امامت را از مصاديق آن نمى‏دانند، مطرح شده است .

مخالفت كسانى چون اشاعره كه اساسا به قاعده‏ى لطف معتقد نيستند، در اين مسئله، مخالفت مبنايى است و ما، در اين جا، با مسلم دانستن قاعده‏ى لطف در باره‏ى وجوب امامت‏سخن مى‏گوييم . اشكالات منكران قاعده‏ى لطف، و بلكه منكران حسن و قبح عقلى را بايد در جاى ديگر مورد نقد و بررسى قرار داد .

نكته‏ى ديگر اين كه اين اشكالات، به صورت مفصل، در كتاب المغنى قاضى عبدالجبار معتزلى مطرح شده است و سيد مرتضى در كتاب الشافى فى الامامة، به تفصيل، به آن‏ها پاسخ داده است . پس از او، ديگر متكلمان اماميه در كتاب‏هاى كلامى خود، همه يا برخى از آن‏ها را نقل و نقد كرده‏اند . ما، در اين بحث، با استفاده از اين منابع ارزش‏مند، اشكالات و ايرادات در باب تطبيق قاعده‏ى لطف بر امامت را بررسى خواهيم كرد .

اشكال نخست; مصالح مترتب بر رهبرى، به معناى عام آن، كه مورد قبول عقلاى بشر است، مصالح دنيوى، مانند برقرارى امنيت و عدالت اجتماعى و حل و فصل مسايل و مشكلات مربوط به زندگى اجتماعى بشر است، در حالى كه قاعده‏ى لطف، مربوط به مصالح دينى است; يعنى، آن چه موجب اين مى‏شود كه افراد، خدا را اطاعت كرده و از معاصى الهى بپرهيزند .

پاسخ; در اين كه حكومت و رهبرى عادلانه و با كفايت، زمينه‏ساز آسايش و رفاه مردم و تامين منافع و مصالح دنيوى آنان مى‏گردد، شكى نيست، ولى برقرارى عدالت و امنيت در جامعه و دفاع از حقوق مظلومان و ضعيفان، صرفا، منافع و مصالح دنيوى به شمار نمى‏رود، بلكه از مهم‏ترين مصالح دينى است .

 به نص قرآن كريم، يكى از اهداف بعثت پيامبران الهى عليهم السلام، برقرارى عدل و قسط در زندگى بشر بوده است . ( ليقوم الناس بالقسط‏ )   و اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است: از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى‏فرمود :

هر امتى كه از حقوق ضعيفان دفاع نكند و حق آنان را از توانگران بازنستاند، بهره‏اى از قداست ندارد .

اشكال دوم; استناد به سيره‏ى عقلا درباره اهميت، و لزوم وجود رهبر در جامعه‏ى بشرى، به خودى خود، حجيت‏شرعى ندارد، تا آن را مبناى وجوب امامت‏به عنوان رهبرى دينى به شمار آوريم; زيرا، عقلاى بشر، چه بسا امورى را كه از نظر شرع پسنديده يا واجب نيست، پسنديده و واجب مى‏شمارند .

پاسخ; ضرورت وجود رهبر در جامعه‏ى بشرى، صرفا، يك امر عرفى و عقلايى نيست، بلكه سيره‏ى متشرعه نيز بر آن جارى بوده است . بدين جهت، مسلمانان، پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دراين باره كه جامعه‏ى اسلامى به رهبرى دينى نياز دارد، اندكى درنگ نكردند . ما، در بحث‏هاى گذشته، يادآور شديم كه يكى از وجوهى كه متكلمان اسلامى بر ضرورت امامت‏به آن استدلال كرده‏اند، سيره و روش امت اسلامى از آغاز تاكنون بوده است .

گذشته از اين، اصولا، بحث كنونى، مربوط به اين نيست كه ضرورت حكومت و رهبرى مورد اتفاق عقلاى بشر است، بلكه بحث، در اين است كه تجربه‏ى تاريخى به روشنى بر اين حقيقت گواهى مى‏دهد كه وجود رهبرى صالح و با كفايت در جامعه‏ى بشرى، نقش تربيتى فوق العاده دارد و جامعه را به سوى معنويت و صلاح هدايت مى‏كند .

 در نتيجه، وجود چنين رهبرى، مصداق لطف خداوند در حق مكلفان است . اين كه عقلاى بشر نيز، پيوسته، به ضرورت وجود رهبر در جوامع انسانى اهتمام داشته‏اند، به دليل همين تاثير گذارى مهم و بى‏ترديد رهبرى صالح و با كفايت در حاكميت‏خير و صلاح در جامعه‏ى بشرى بوده است .

اشكال سوم; اين مطلب كه وجود رهبر و پيشواى صالح و با كفايت در جامعه‏ى بشرى، از عوامل هدايت جامعه به سوى خير و صلاح است و امرى است لازم و اجتناب‏ناپذير، پذيرفته است، اما از بديهيات به شمار نمى‏رود; زيرا، مورد اتفاق همه‏ى عقلا نيست و در ميان متفكران وعقلاى بشر، كسانى بوده‏اند كه حكومت و رهبرى را مايه‏ى شر و فساد دانسته و آن را نپذيرفته‏اند . عده‏اى از خوارج و برخى از متكلمان معتزلى، چنين ديدگاهى داشته‏اند . در ميان امت‏ها و ملت‏هاى ديگر نيز چنين ديدگاهى داشته است .

پاسخ; ضرورت وجود حكومت و رهبرى در جوامع بشرى، چيزى نيست كه بتوان با مخالفت‏هاى برخى از خوارج ياكسانى از معتزله آن را مورد ترديد قرار داد . با تامل در گفتار و دلايل مخالفان حكومت ورهبرى، روشن مى‏شود كه آن چه موجب چنين برداشت نادرستى شده است، يكى فهم نادرست از ظواهر دينى بوده است مانند برداشت‏خوارج از «لاحكم الا لله‏» ، زيرا حكم را به زمامدارى تفسير مى‏كردند چنان كه امام على عليه السلام در رد سخن آنان فرمود :

( نعم لاحكم الا لله لكن هولاء يقولون لا امرة الا لله، و لابد للناس من امير )

آرى، حكم مخصوص خداوند است، ولى ايشان مى‏گويند، زمامدارى مخصوص خداوند است، درحالى كه مردم به زمامدار (بشرى) نياز دارند .

و ديگر، تحليل نادرستى است كه از حكومت‏هاى خودكامه و مستبد شده است; يعنى، حكم موارد و مصاديق نامطلوب حكومت و رهبرى، به اصل اين مقوله سرايت داده شده است . چنين افرادى، گرفتار مغالطه‏ى خاص و عام و مقيد و مطلق شده‏اند، و حكم خاص را به عام سرايت داده‏اند .

گواه روشن بر اين كه حكومت و رهبرى، يكى از ضرورت‏هاى حيات اجتماعى بشر است، اين است كه كسانى چون خوارج كه شعار «لا حكم الا لله‏» را سر مى‏دادند، در عمل، دست‏به برنامه ريزى و تنظيم امور و انتخاب رهبر زدند.

 

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

اثبات لزوم امامت
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 13:14

ختم نبوت بدون نصب امام معصوم , خلاف حكمت الهى است و كامل بودن دين جهانى و جاودانى اسلام , منوط به اين است كه بعد از پيامبر اكرم ( ص ) جانشينان شايسته اى براى او تعيين گردند بگونه اى كه بجز مقام نبوت و رسالت , داراى همه مناصب الهى وى باشند

اين مطلب را مى توان از آيات كريمه قرآن و روايات فراوانى كه شيعه و سنى در تفسير آنها نقل كرده اند استفاده كرد :

از جمله در آيه سوم از سوره مائده مى فرمايد : (( اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً ))

اين آيه كه به اتفاق مفسرين در حجة الوداع و تنها چند ماه قبل از رحلت پيامبر اكرم ( ص ) نازل شد بعد از اشاره به نا اميدى كفار از آسيب پذيرى اسلام (( اليوم يئس الذين كفر وامن دينكم ...)) تائكيد مى كند كه امروز دين شما را كامل , و نعمتم را بر شما تمام كرده .

  و با توجه به روايات فراوانى كه در شائن نزول اين آيه ها وارد شده كاملاً روشن مى شود كه اين (( اكمال و اتمام )) كه توائم با نوميد شدن كفار از آسيب پذيرى اسلام بوده با نصب جانشين براى پيامبر اكرم ( ص ) از طرف خداى متعال , تحقق يافته است . زيرا دشمنان اسلام , انتظار داشتند كه بعد از وفات رسول خدا ( ص ) ـ مخصوصاً با توجه به اينكه فرزند ذكورى نداشتند ـ اسلام بدون سرپرست بماند و در معرض ضعف و زوال قرار گيرد , ولى با نصب جانشين براى وى دين اسلام به نصاب كمال , و نعمت الهى به سرحد تمام رسيد و اميد كافران بر باد رفت . ( 1 )

و كيفيت آن , چنين بود كه پيامبر اكرم ( ص ) هنگام بازگشت از حجة الوداع همه حجاج را در محل (( غدير خم )) جمع كردند و ضمن ايراد خطبه مفصلى از ايشان سوئال كردند : (( الست اولى بكم من انفسكم؟ )) ( 2 ) آيا من از طرف خدا متعال بر شما ولايت ندارم؟ همگى يكصدا جواب مثبت دادند , آنگاه زير بغل على ( ع ) را گرفته او را در برابر مردم بلند كردند و فرمودند : (( من كنت مولاه فعلى مولاه )) و بدين ترتيب , ولايت الهى را براى آن حضرت , اعلام فرمودند .

  سپس همه حضار با آن حضرت بيعت كردند و از جمله , خليفه دوم ضمن بيعت با امير موئمنان على ( ع ) بعنوان تهنيت گفت : (( بخ بخ لك يا على , اصحبت مولاى و مولى كل موئمن و موئمنة)) ( 3 )

و در اين روز بود كه اين آيه شريفه , نازل شد : (( اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً )) و پيامبر اكرم ( ص ) تكبير گفتند و فرمودند : (( تمام نبوتى و تمام دين الله ولاية على بعدى ))

و در روايتى كه بعضى از بزرگان اهل سنت ( حموينى ) نيز نقل كرده اند آمده است كه ابوبكر و عمر از جابر خاستند و از رسول خدا ( ص ) پرسيدند كه آيا اين ولايت , مخصوص على است؟ حضرت فرمود :

  مخصوص على و اوصيائ من تا روز قيامت است . پرسيدند : اوصيائ شما چه كسانى هستند؟ فرمودند :

 (( على اخى و وزيرى و وارثى و وصيى و خليفتى فى امتى و ولى كل موئمن من بعدى , ثم ابنى الحسن , ثم النى الحسين , ثم تسعة من ولد ابنى الحسين واحداً بعد واحد , القرآن معهم و هم مع القرآن , لايفارقونه و لا يفارفهم حتى يردوا على الحوض )) (4)

بر حسب آنچه از روايات متعدد , استفاده مى شود پيامبر اكرم ( ص ) قبلاً مائمور شده بودند كه امامت امير موئمنان ( ع ) را رسماً اعلام كنند ولى بيم داشتند كه مبادا مردم , اين كار را حمل بر نظر شخصى آن حضرت كنند و از پذيرفتن آن , سرباز زنند . از اينروى , در پى فرصت مناسبى بودند كه زمينه اين كار فراهم شود تا اينكه اين آيه شريفه نازل شد :

 (( يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس )) ( 5 ) و ضمن تائكيد بر لزوم تبليغ اين پيام الهى ـ كه همسنگ با همه پيامهاى ديگر است و نرساندن آن بمنزله ترك تبليغ كل رسالت الهى مى باشد ـ به آن حضرت مژده داد كه خداى متعال تو را از پيامدهاى آن , مصون خواهد داشت . با نزول اين آيه , پيامبر اكرم ( ص ) دريافتند كه زمان مناسب , فرا رسيده و تائخير بيش از اين , روا نيست . از اين روى , در غدير خم به انجام اين وظيفه , مبادرت ورزيدند . ( 6 )
البته آنچه اختصاص به اين روز داشت اعلام رسمى و گرفتن بيعت از مردم بود وگرنه رسول خدا ( ص ) در طول دوران رسالتشان بارها و به صورتهاى گوناگون , جانشينى اميرموئمنان على ( ع ) را گوشزد كرده بودند و در همان سالهاى آغاز ين بعثت , هنگامى كه آيه (( و انذر عشيرتك الاقربين )) ( 7 ) نازل شد در حضور همه خويشاوندان فرمودند : نخستين كسى كه دعوت مرا بپذيرد جانشين من خواهد بود و به اتفاق فريقين , نخستين كسى كه پاسخ مثبت داد على بن ابى طالب ( ع ) بود .( 8 )

و نيز هنگامى كه آيه (( يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامرمنكم )) ( 9 ) نازل شد و اطاعت كسانى كه بعنوان (( اولواالامر )) بطور مطلق , واجب كرد و اطاعت ايشان را همسنگ اطاعت پيغمبر اكرم ( ص ) قرار داد جابربن عبدالله انصارى از آن حضرت پرسيد :

اين (( اولواالامر )) كه اطاعتشان مقرون به اطاعت شما شده چه كسانى هستند؟ فرمود :

 (( هم خلفائى يا جابر و ائئمة المسلمين من بعدى . اولهم على بن ائبى طالب , ثم الحسن , ثم الحسين , ثم على بن الحسين , ثم محمد بن على المعروف فى التوارة بالباقر ـ ستدر كه يا جابر , فاذا القيته فاقراه منى السلام ـ ثم الصادق جعفر بن محمد , ثم موسى بن جعفر , ثم على بن موسى , ثم محمد بن على , ثم على بن محمد , ثم الحسن بن على , ثم سميى و كنيى حجة الله فى ارضه و بقيته فى عباده ابن الحسن بن على ...)) ( 10 ) و طبق پيشگويى پيامبر اكرم ( ص ) جابر تا زمان امامت حضرت باقر ( ع ) زنده ماند و سلام رسول خدا ( ص ) را به ايشان ابلاغ كرد .

در حديث ديگرى از ابوبصير نقل شده كه گفت : درباره آيه اولواالامر از امام صادق ( ع ) سوئال كردم . فرمود :

  در شائن على بن ابى طالب و حسن و حسين نازل شده است . عرض كردم : مردم مى گويند چرا قرآن كريم , على و اهل بيتش ( ع ) را بنام , معرفى نكرده است؟ فرمود :

به ايشان بگوى : آيه نماز كه نازل شد اسمى ازسه ركعت و چهار ركعت نبرد , و اين رسول خدا ( ص ) بود كه آن را براى مردم تفسير كردآ همچنين آيات زكات و حج و ... اين آيه را هم مى بايست پيامبر اكرم ( ص ) براى مردم تفسير كند و او چنين فرمود : (( من كنت مولاه فعلى مولاه )) و نيز فرمود :

 (( اوصيكم بكتاب الله و اهل بيتى , فانى سالت الله عزوجل ائن يفرق بينهما حتى يورد هما على الحوض فاعطانى ذلك )) ( يعنى شما را سفارش مى كنم به (( ملازمت )) كتاب خدا و اهل بيتم , همانا از خداى عزوجل درخواست كردم كه ميان قرآن و اهل بيتم , جدايى نيندازد تا در حوض كوثر ايشان را بر من وارد سازد , و خداى متعال درخواست مرا اجابت كرد .) و نيز فرمود : (( لا تعلموهم فانهم ائعلم منكم . انهم لن يخرجوكمو من باب هدى و لن يدخلوكم فى باب ضلالة)) (11)

 ( ( يعنى : در مقام تعليم ايشان برنياييد كه ايشان از شما داناترند . همانا هرگز شما را از باب هدايت , خارج نمى كنند و درباب ضلالت , وارد نمى سازند )
و همچنين بارها ـ و از جمله در آخرين روزهاى حياتش ـ فرمود :

 (( انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و اهل بيتى انهمالن يفترقا حتى يردا على الحوض )) (12) و نيز فرمود : (( ائلا ان مثل ائهل بيتى فيكم مثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلف عنها غرق )) (13) و نيز بارها خطاب به على بن ابى طالب ( ع ) فرمود : (( انت ولى كل موئمن بعدى )) (14) و نيز دهها حديث ديگرى كه مجال اشاره به آنها نيست . (15)


1- براى توضيح بيشتر پيرامون دلالت اين آيه , به تفسير الميزان مراجعه كنيد .
2- اشاره به آيه (6) از سوره احزاب (( النبى ائولى بالموئمنين من ائنفسهم )) .
3- براى اثبات قطعى بودن سند و دلالت اين حديث , رجوع كنيد به عبقات الانوار و الغدير /
4- ر . ك . غاية المرام , باب 58, حديث 4, بنقل از فرائد حموينى .
5- سوره مائده , آيه 67. براى توضيح بيشتر پيرامون دلالت اين آيه , به تفسير الميزان مراجعه كنيد /
6- اين موضوع را بزرگان اهل سنت از هفت نفر از اصحاب رسول خدا ( ص ) نقل كرده اند : زيد بن ارقم , ابوسعيد خدرى , ابن عباس , جابرين عبدالله انصارى , برائ بن عازب , ابوهريره و ابن مسعود . ر . ك : الغدير : ج /1
7- سوره شعرائ / آيه /214
8- ر . ك : عبقات الانوار , الغدير , المراجعات ( مراجعه 20) .
9- ر . ك .: سوره نسائ , آيه /59
10- غاية المرام ( ط قديم ) ص 267, ج 10, و اثبات الهداة: ج 3, ص 123 و ينابيع v المودة: ص /494
11- ر . ك : غاية المرام ( ط قديم ) ص 265, ج /3
12- اين حديث نيز از روايات متواتر است كه بزرگان اهل سنت از جمله ترمذى و نسائى و صاحب مستدرك به طرق متعدد از رسول خدا ( ص ) نقل كرده اند .
13- ر . ك : مستدرك حاكم , ج 3, ص /151
14- ر . ك : مستدرك حاكم : ج 3, ص 134, و ص 111, صواعق ابن حجر , ص 103, مسند ابن حنبل , ج 1, ص 331, و ج 4, ص 438
15- ر . ك : كمال الدين و تمام النعمه از مرحوم صدوق و بحارالانوار مجلسى .
 
نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

شناخت شناسى امامت
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 13:31

امامت در لغت به معناى پيشوايى و رهبرى است و هر كسى كه متصدى رهبرى گروهى شود ((امام)) ناميده مى شود خواه در راه حق باشد يا در راه باطل. چنانكه در قرآن كريم, واژه ((ائمه الكفر)) درباره سران كفار بكار رفته است, و كسى كه نماز گزاران به او اقتدا مى كنند ((امام جماعت)) ناميده مى شود.

اما در اصطلاح علم كلام, امامت عبارت است از: ((رياست همگانى و فراگير بر جامعه اسلامى در همه امور دينى و دنيوى)). و ذكر كلمه ((دنيوى)) براى تاكيد بر وسعت قلمرو امامت است, و گرنه تدبير امور دنيوى جامعه اسلامى, جزيى از دين اسلام است .

از ديدگاه شيعه, چنين رياستى هنگامى مشروع خواهد بود كه از طرف خداى متعال باشد, و كسى كه اصالهً (و نه به عنوان نيابت) داراى چنين مقامى باشد معصوم از خطا در بيان احكام و معارف اسلامى و يز مصون از گناهان خواهد بود. و در واقع, امام معصوم همه منصب هاى پيامبر اكرم (ص) بجز نبوت و رسالت را دارد و هم سخنان او در تبيين

حقايق و قوانين و معارف اسلام, حجت است و هم فرمانهاى وى در امور مختلف حكومتى, واجب الاطاعه مى باشد.

بدين ترتيب, اختلاف شيعه و سنى در موضوع امامت, در سه مساله ظاهر مى شود:نخست آنكه امام بايد از طرف خداى متعال, نصب شود. دوم آنكه بايد داراى علم خدادادى و مصون از خطا باشد.

سوم آنكه بايد معصوم از گناه باشد.

البته معصوم بودن, مساوى با امامت نيست زيرا باعتقاد شيعه حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها هم معصوم بودند هر چند مقام امامت را نداشتند, چنانكه حضرت مريم سلام الله عليها نيز داراى مقام عصمت بوده اند و شايد در ميان اوليا خدا كسان ديگرى نيز چنين مقامى را داشته اند هر چند ما اطلاعى از آنان نداريم و اساساً شناختن شخص معصوم جز از طريق معرفى الهى, ميسر نيست.

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

سؤال:آيا امام علي عليه السلام پشت سر خلفاء نماز خوانده است ؟
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 13:55

براي روشن شدن حقيقت مسأله ، بايد تمامي رواياتي را كه دلالت مي‌كند كه امام علي عليه السلام پشت سر خلفاء نماز خوانده‌اند ، تك تك بررسي شود .

روايت اول :

1 ـ روى الطبرسى في الاحتجاج: وحضر المسجد وصلّى خلف أبي بكر. الاحتجاج: 1/126، وعنه في بحار الأنوار 29/127 ح 27، مدينة المعاجز: 3/152.

اولاً : سند اين روايت مرسل است ؛ زيرا طبرسي روايت را مستقيماً و بدون ذكر واسطه از حماد بن عثمان از امام صادق عليه السلام نقل مي‌كند ؛ در حالي كه حماد بن عيسي متوفاي 190 هـ و خود طبرسي متوفاي 548 هـ است .

ثانيا : ظاهرا مصدر كلام طبرسي روايتي است كه در تفسير قمي وجود دارد كه وي از پدرش ابراهيم بن هاشم ، از ابن أبي عمير ، از عثمان بن عيسي و حماد بن عيسي از امام صادق عليه السلام نقل كرده است . اين روايت هر چند از نظر سند مشكلي ندارد ؛ اما از نظر دلالت چيز ديگري را ثابت مي‌كند .

روايت در تفسير قمي اين چنين آمده است :

حضر المسجد ووقف خلف أبى بكر وصلّى لنفسه .

ثالثاً : در  خود همين روايت آمده است كه ابوبكر با مشورت عمر به خالد بن وليد دستور داده بودند كه هنگام سلام نماز ، علي را با شمشير بكشد ؛ ولي ابوبكر در حين خواندن نما پشيمان شد و قبل از دادن سلام گفت :

يا خالد لا تفعل ما أمرتك به .

و اهل سنت هرگز نمي‌توانند به مضمون اين روايت ملتزم بشوند . اگر مي‌خواهند نماز پشت سر خلفا را براي امام علي عليه السلام ثابت كنند ، بايد تروريست بودن خلفا را نيز بپذيرند ؛ چون نمي‌شود به مضمون يك بخش از روايت ملتزم و به بخش ديگر ملتزم نباشند ؛ چون در اين صورت مصداق « يؤمن ببعض و يكفر ببعض » خواهند شد .

و جالب اين است كه همين مطلب را سمعاني از علماي بزرگ اهل سنت در ترجمه رواجني ، استاد بخاري نيز نقل مي‌كند :

حديث أبي بكر رضي اللّه عنه : أنّه قال : «لا يفعل خالد ما أمر به». سألت الشريف عمر ابن إبراهيم الحسيني بالكوفة عن معنى هذا الأثر فقال : كان أمر خالد بن الوليد أن يقتل عليّاً ، ثم ندم بعد ذلك ، فنهى عن ذلك .

روايت دوم :

 وفي نوادر أحمد بن عيسى الأشعري عن  عثمان بن عيسى ، عن سماعة ، قال : سألته عليه السلام عن مناكحتهم والصلاة معهم ؟ فقال : هذا أمر تمديد  إن يستطيعوا ذاك ، قد أنكح رسول الله صلى الله عليه وآله ، وصلى علي عليه السلام وراءهم .

اين روايت را شيخ حر عاملي رحمت الله عليه در كتاب وسائل ، در باب استحباب حضور الجماعة خلف من لا يقتدى به، للتقية والقيام في الصف الأول معه ، نقل كرده است . يعني اين‌كه از باب تقيه و در زماني كه جان ،‌ مال و ناموس انسان در خطر باشد ، مستحب است انسان در نماز جماعت كسي كه نماز خواندن پشت سر او جايز نيست ،‌ حاضر شود .

و همچنين علامۀ مجلسي رحمت الله عليه در كتاب بحار ، باب نكاح المشركين والكفّار والمخالفين والنصاب نقل كرده است .

پس اين روايت اهل سنت را به مقصدشان نمي‌رساند ؛ چرا كه در تقيه بحث اكراه و اجبار مطرح است و اگر انسان مجبور باشد ، حتي مي‌تواند دخترش را به كافر و مشرك عقد كند ؛ چه رسد به كسي ظاهراً خود را مسلمان مي‌داند و پنج وقت نماز مي‌خواند .

روايت سوم :

روى الحميري عن  جعفر ، عن أبيه قال :  كان الحسن والحسين عليهم السلام يقرآن خلف الإمام .

و در وسائل نيز اين‌گونه آمده است :

عبد الله بن جعفر في (قرب الإسناد) عن الحسن بن ظريف ، عن الحسين بن علوان ، عن جعفر ، عن أبيه قال : كان الحسن والحسين عليهما السلام يقرآن خلف الامام

مرحوم  علامه مجلسي در تبيين كلمۀ « امام » در اين روايت مي‌نويسد :

«خلف الإمام»  أي أئمة الجور الذين كانوا في زمانهما عليهما السلام ... .

منظور از «امام » در اين روايت ، همان ائمه جوري هستند كه در زمان آن حضرات حكومت را در دست داشتند . بلي ، امام حسن و امام حسين عليهما السلام پشت سر آن‌ها مي‌ايستاد ؛ اما به آن‌ها اقتدا نمي‌كرد و براي خودشان نماز مي‌خواندند .

حضور در نماز جماعت آن‌ها در زمان‌ها عادي مستحب مؤكد است ؛ چنانچه بسياري از علما به آن قائل هستند و روايات نيز آن را تأييد مي‌كند . و در زمان تقيه حضور در نماز جماعت آن‌ها واجب است ؛ البته اگر امكان داشت بايد اول نماز خود را در خانه بخواند و بعد در نماز جماعت آن‌ها حاضر شود و اگر امكان نداشت ، در نماز جماعت حاضر شود ؛‌ ولي براي خودش نماز بخواند و قرائت را ساقط نكند ... .

[1] . الشيعة وأهل البيت : 61.

[2] . تفسير القمي: 2/ 158، 159، تفسير نور الثقلين: 4/188.

[3] . الأنساب للسمعاني:3/95، ط. دار الجنان ـ بيروت و6/170، نشر محمد أمين دمج - بيروت - 1400 هـ

[4]. النوادر  129، وسائل الشيعة (آل البيت)، ج 8، ص 301، ح 10726.

[5] . وسائل الشيعة (آل البيت)، ج 8، ص 299.

[6] . بحار الأنوار، ج 100، ص 375.

[7] . قرب الاسناد  ص 114، ح 7.

[8] . وسائل الشيعة (آل البيت)، ج 8، ص 366، وسائل الشيعة (الإسلامية)، ج 5، ص 430، جامع أحاديث الشيعة، ج 6، ص 503.


نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

سؤال:آيا ازدواج عمر با حضرت ام كلثوم صحت دارد؟ من اينها را با اسناد معتبر اهل سنت مثل صحاح سته مي خو
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 10:30
پاسخ:

در اين كه اصل  خواستگاري صورت گرفته است يا نه ، در ميان علما اختلاف است . بر فرض اين كه صورت گرفته باشد ، نمي‌تواند هيچ فضيلتي را براي عمر بن الخطاب به اثبات نمي‌رساند ؛ زيرا با تهديد و زورگويي بوده است .

اهل سنت مي خواهند با مطرح کردن اين مسأله به دو هدف مهم برسند که بحمد الله نتيجه عکس خواهند گرفت . يکي اثبات حسن روابط بين امام علي عليه السلام و خلفاي سه گانه و دوم شنيده بودند كه پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم گفته بود كه: «كل نسب و سبب منقطع يوم القيامة إلا نسبي و سببي»، آن‌ها با اين كار مي‌خواستند در كنار ديگر فضايل جعلي عمر بن خطاب، اين فضيلت را نير براي او به اثبات برسانند .

با زورگويي و تهديد بوده است

بسياري از علماي شيعه معتقد هستند كه اين ازدواج صورت گرفته است ؛ اما از روز تهديد و زورگويي بوده است . وقتي عمر بن الخطاب ،‌ ام كلثوم را از امير المؤمنين عليه السلام خواستگاري كرد ، امام امتناع كرد و گفت كه او هنوز خردسال است ؛ اما عمر بن الخطاب ، امام را تهديد كرد و امام نيز اختيار آن را به عهده عمويش عباس گذاشت .

شيخ كليني رحمت الله عليه در كتاب شريف كافي مي‌فرمايد :

عن أبي عبد الله ( عليه السلام ): إنّ ذلك فرج غصب منّا  [۱]

و باز در جايي ديگر نقل مي‌كند :

۴والسيّد المرتضى (ت 436). الشافي 272:3، وتلخيص الشافي 160:2، وتنزيه الأنبياء:191، ومجموعة رسائل السيّد المرتضى، ج3، ص 149.

القاضي نوراللّه التستري. الصوارم المهرقه:201.

والكليني (ت 329). الكافي 346:5 / ح 1 و 2.

والكوفي (ت 352).  الاستغاثة 8082، وعنه في مستدرك الوسائل 444-443:14.

والقاضي النعمان (ت 363). شرح الأخبار 507:2.

والطوسي (ت 460). تمهيد الأصول: 386  387، الاقتصاد فيما يتعلق بالاعتقاد: 340  341.

والطبرسي (ت 548). إعلام الورى، ج1، ص397.

والمجلسي (ت1111).  مرآة العقول 42:20، بحار الأنوار 109:42.

از روايات اهل سنت نيز استفاده مي‌شود كه اين ازدواج از روي اكراه صورت گرفته است .

طبري در ذخائر العقبي مي‌نويسد:

قال ابن إسحاق حدثني عاصم بن عمر بن قتادة قال خطب عمر إلى علي ابنته أم كلثوم فأقبل علي عليه وقال إنها صغيرة فقال عمر لا والله ما ذلك بك ولكن أردت منع[3].

در اين روايت عمر صراحتا با امام علي عليه السلام مي‌فرمايد كه تو حق نداري خواستگاري مرا رد كني. و اين نشان از اين مي‌دهد كه حرف تهديد و زور در ميان بوده است.

و نيز طبراني در المعجم الكبير مي‌نويسد:

دعا عمر بن الخطاب رضي الله عنه علي بن أبي طالب فساره ثم قام علي فجاء الصفة فوجد العباس وعقيلا والحسين فشاورهم في تزويج أم كلثوم عمر فغضب عقيل وقال يا علي ما تزيدك الأيام والشهور والسنون إلا العمى في أمرك والله أداء فعلت ليكونن وليكونن لأشياء عددها ومضى يجر ثوبه فقال على للعباس والله ما ذاك منه نصيحة ولكن درة عمر أخرجته إلى ما ترى أما والله ما ذاك رغبة فيك يا عقيل ولكن قد أخبرني عمر بن الخطاب رضي الله عنه أنه سمع رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول كل سبب ونسب منقطع يوم القيامة إلا سببي ونسبي فضحك عمر رضي الله عنه وقال ويح عقيل سفيه أحمق.[۴]

از برادران اهل سنت بايد پرسيد كه آيا يك حاكم اسلامي حق دارد كه براي خواستگاري دختر ديگران به زور متوسل شود؟

حتي از يك حاكم كافر هم چنين انتظاري نمي‌رود؛ چه رسد به كسي كه خود را خليفه خدا و خليفه رسول خدا در روي زمين مي‌داند.

و عجيب‌تر اين است كه اهل سنت اين ازدواج را دليلي قاطعي بر حسن روابط مي‌دانند!. اگر حسن روابط اين است؛ پس وا به حال روزي كه روابط غير حسنه شود .

هيچ فضيلتي را براي عمر ثابت نمي‌كند

اين ازدواج هيچ فضيتلي را براي عمر بن الخطاب ثابت نمي‌كند ؛ چرا كه :

اولا: نكاح بر ظاهر اسلام است و ظاهر اسلام بر اظهار شهادتين و نماز به سوي كعبه و... است؛ اگر چه ترك آن افضل است و چنين ازدواجي مكروه است؛ اما اگر ضرورتي پيش بيايد، كراهت آن از بين مي‌رود.

حتي اگر فرض كنيم كه چنين ازدواجي حرام باشد، بازهم در زمان اضطرار و زماني كه انسان برجان خودش و يا بر دين خودش بترسد، حرمت آن از بين مي‌رود؛ همان‌طوري كه اظهار كفر در زماني كه انسان بر جان خودش بترسد، اشكالي ندارد؛ همان‌طوري كه خوردن ميته، خون، گوشت خنزير و گوشت سگ در وقت اضطرار اشكالي ندارد.

خدواند در قرآن كريم مي‌فرمايد:

مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ.[۵]

خداوند در قرآن كريم سرگذشت حضرت لوط عليه السلام را نقل مي‌كند كه آن حضرت به كفاري كه قصد سوء داشتند، پشنهاد ازدواج با دخترانش را داد؛ در حالي‌كه همه ما مي‌دانيم كه همه آن‌هايي كه در جلوي خانه حضرت لوط عليه السلام جمع شده بودند از كفار بودند.

وَجَاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ وَمِنْ قَبْلُ كَانُوا يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ قَالَ يَا قَوْمِ هَؤُلَاءِ بَنَاتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَلَا تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي أَلَيْسَ مِنْكُمْ رَجُلٌ رَشِيدٌ.[۶] از اين  نيز كه بگذريم ، اگر امام علي عليه السلام هزار دختر داشت و تمامي آن را به ازدواج عمر بن الخطاب در مي‌آورد ، قباحت آن به اندازۀ يك دهم اهانت‌هايي كه به حضرت زهرا سلام الله عليها شده بود ، نمي شود . امام علي عليه السلام مأمور به صبر كردن بود . وقتي در قضيۀ حضرت زهرا بتوان صبر كرد ، در اين قضيه صبر كردن خيلي راحت‌تر است .

امام علي عليه السلام در خطبۀ سوم نه البلاغه مي‌فرمايد :

فصبرت وفي العين قذى . وفي الحلق شجا أرى تراثي نهبا .

شايد اين هم يكي از آن خارها يا استخوان‌هاي باشد كه امام اشاره كرده است .

ثانيا :

هيچ تناسبي از نظر سني بين عمر الخطاب و ام کلثوم وجود ندارد .

ام كلثوم در آن زمان حد اكثر هفت سال داشته است و نه بيشتر ؛ چنانچه ابن سعد در طبقات به اين حقيقت اشاره كرده و مي‌نويسد:

تزوجها عمر بن الخطاب وهي جارية لم تبلغ.[۷]

و از طرف ديگر عمر بن الخطاب حد اقل شصت سال سن داشته است .

سؤال ما از اهل سنت اين است كه چه تناسبي بين ام كلثوم هفت ساله و عمر بن خطاب شصت ساله وجود داشته است؟

و جالب اين است كه عمر الخطاب خودش با ازدواج پيرمردان با دختران جوان مخالف بوده است

ابن عساكر در تاريخ المدينة مي‌نويسد :

أتى عمر بن الخطاب بامرأة شابة زوجوها شيخاً كبيراً فقتلته  فقال: أيها الناس اتقوا الله ولينكح الرجل لمته من النساء، ولتنكح المرأة لمتها من الرجال  يعني شبهها.[8]چگونه عمر با اين قاعده مخالفت مي‌كرده است . اگر چنين باشد ، مصداق اين خواهد بود :

أَتَأْمُرُونَ النّاسَ بِالبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ . البقرة:44 .

اشكالاتي بر روايات اهل سنت

اين قصه در كتاب‌هاي اهل سنت به صورت مفصل و مبسوط ذكر شده است . نخستين كسي كه اين داستان را به صورت مفصل و با آب و تاب زيادي نقل كرد ، ابن سعد در طبقات الكبري بود . وي در اين باره مي‌نويسد :

أم كلثوم بنت علي بن أبي طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصي، وأمها فاطمة بنت رسول الله وأمها خديجة بنت خويلد بن أسد بن عبد العزى بن قصي تزوجها عمر بن الخطاب وهي جارية لم تبلغ فلم تزل عنده إلى أن قتل وولدت له زيد بن عمر ورقية بنت عمر ثم خلف على أم كلثوم بعد عمر عون بن جعفر بن أبي طالب بن عبد المطلب فتوفي عنها ثم خلف عليها أخوه محمد بن جعفر بن أبي طالب بن عبد المطلب فتوفي عنها فخلف عليها أخوه عبد الله بن جعفر بن أبي طالب بعد أختها زينب بنت علي بن أبي طالب فقالت أم كلثوم إني لاستحيي من أسماء بنت عميس إن ابنيها ماتا عندي وإني لاتخوف على هذا الثالث فهلكت عنده ولم تلد لاحد منهم شيئاً .[9]

اشكالات وارده بر اين روايت :

1. در اين روايت آمده است كه ام كلثوم بعد از كشته شدن عمر ، با عون بن جعفر ، بعد از او با محمد بن جعفر ازدواج كرده است ؛ در حالي كه از قطعيات تاريخ است كه عون بن جعفر و برادرش محمد در جنگ تستر كه در زمان خود عمر بن الخطاب صورت گرفت ،‌ به شهادت رسيده‌اند .

وأستشهد عون بن جعفر وأخوه محمد بن جعفر بتستر ولا عقب له .[10]

2 . همچنين گفته شده است كه بعد از اين دو برادر ، با برادر سوم ؛ يعني عبد الله بن جعفر ، پس از خواهرش زينب ، ازدواج كرده است ؛ در حالي كه خود ابن سعد و ديگر علماي اهل سنت تصريح كرده‌اند كه وقتي ام كلثوم از دنيا رفت ، سعيد بن عاص يا زيد بن ثابت و يا ابي هريره ( بنابر اختلافي كه هست ) در حضور امام حسن و امام حسين عليهما السلام بر جنازۀ او نماز خوانده است ؛ يعني فوت او در زمان حكومت معاويه بوده است .

شهدت جنازة أم كلثوم بنت علي وزيد بن عمر فصلى عليها سعيد بن العاص وكان أمير المدينة وخلفه يومئذ ثمانون من أصحاب محمد صلى الله عليه وسلم فيهم ابن عمر والحسن والحسين .[11]

و از طرف ديگر اين مطلب نيز از قطعيات تاريخ است كه حضرت زينب سلام الله عليها تا زمان واقعۀ كربلا و شهادت امام حسين عليه السلام زنده بوده است و بعد از آن نيز تا مدتي زندگي كرده است .

حال سؤال اين است كه چطور مي‌توان بين اين دو كلام متناقض جمع كرد ؟

لابد ام كلثوم دو باره بعد از وفات حضرت زينب زنده شده و با عبد الله بن جعفر ازدواج كرده است .


[1]. الكافي: 5/346.

[2]. الكافي، ج 4، ص 346.

[3]. ذخائر العقبى، احمد بن عبد الله الطبري، ص 168_167.

[4]. المعجم الكبير، الطبراني، جلد : 3، ص44_45 و مجمع الزوائد 4/272

[5]. النحل/106.

[6]. هود/78.

[7] . طبقات الكبري، ابن سعد، ج8، ص462_463.

[8] . تاريخ المدينة، ج2،ص 769، كنز العمال ج15، ص 716، ح 42857.

[9] . الطبقات الكبرى ج 8 ص 462.

[10] . الأستيعاب 3: 161، هامش الأصابة. وراجع أيضاً أسد الغابة 4: 157.

[11] . المغنيج 2 ص 367: وص 395، العلل لأحمد بن حنبل ج 1 ص 141، نيل الأوطار للشوكاني ج 4 ص 110، وتلخيص الحبير لابن حجر ج 5 ص 276.

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

سؤال:ابوتراب يعني چه وچرا به حضرت علي ع لقب ابوتراب داده شده؟
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 10:14

پاسخ:

ابو تراب به معناى پدر خاك ، يا دمساز خاك ، يا پدر و رئيس خاكيان است .

 اين لقب از محبوب‌ترين القاب در نزد امام علي عليه السلام و يكي از زيباترين القاب آن حضرت به شمار مي‌آيد .

 شيخ علاء الدين سكتوارى در محاضرة الأوائل ( ص 113 ) گويد : نخستين كسى كه به كنيه ( ابو تراب ) ناميده شد على بن ابى طالب رضى الله عنه است ، اين كنيه را رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به او داد آن گاه كه ديد او بر روى زمين خوابيده و خاك بر پهلوى او نشسته است ، از روى لطف و مهربانى به او فرمود :

 برخيز اى ابو تراب .

  و اين محبوب ترين القاب او به شمار مى رفت ، و از آن پس ، به بركت نفس محمدى اين كرامتى براى او گرديد ، زيرا خاك خبرهاى گذشته و آينده تا روز قيامت را براى او باز مى گفت . اين را بفهم كه رازى است بى پرده .[1]

 عباية بن ربعى گويد : به عبد الله بن عباس گفتم : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از چه رو على عليه السلام را ابو تراب ناميد ؟ گفت : از آن رو كه على عليه السلام صاحب زمين و حجت خدا بر اهل آن پس از رسول خداست ، و بقاى زمين و آرامش آن به او است ، و از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم مى فرمود : چون روز قيامت شود و شخص كافر پاداش و نزديكى و كرامتى را كه خداى متعال براى شيعيان على آماده نموده ببيند گويد : ( اى كاش من ترابى بودم ) يعنى كاش از شيعيان على ( ابو تراب ) بودم . و اين است معناى اين آيه كه كافر گويد : كاش من تراب ( خاك ) بودم . [2]

 علامه مجلسى رحمه الله در بيان اين جمله گويد :

 ممكن است ذكر آيه در اينجا براى بيان علت ديگرى در نامگذارى آن حضرت به ابو تراب باشد ، زيرا شيعيان او به جهت تذلل بيش از اندازه و تسليم بودن در برابر فرمانهاى حضرتش تراب ناميده شده اند ؛ چنان كه در آيه كريمه آمده - و چون آن حضرت صاحب و پيشوا و زمامدار آنهاست ابو تراب نام گرفته است .[3]

 در اين كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم در چه زماني اين لقب مبارك را به امير المؤمنين عليه السلام داده است ، روايات متفاوتي نقل شده است . برخي از آن‌ها حاكي از آن است كه اين لقب در جمادي الأول يا جمادي الثاني سال دوم هجرت در غزوۀ العشيره به آن حضرت داده شده است . در برخي ديگر آمده است كه در  يوم التآخي ؛ يعني روزي كه پيامبر اسلام بين همۀ مسلمان عقد برادري بست و از بين تمام مردم علي را براي خود برگزيد ، به او داده شده است .

 البته اين روايات هيچ تعارضي باهم ندارند ؛ چرا كه ممكن است پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم در موارد متعدد بارها و بارها آن را تكرار كرده باشد .

 براي تحقيق بيشتر در اين باره مي‌توانيد به كتاب الغدير علامۀ اميني رحمت الله عليه ، ج 6 - ص 334 – 338  مراجعه كنيد .

 با آروزي توفيق و سر افرازي براي شما .

 ياعلي

 [1] . الغدير - الشيخ الأميني - ج 6 - ص 337 338

 [2] . علل الشرائع - الشيخ الصدوق - ج 1 - ص 156 .

 [3] . بحار الأنوار - العلامة المجلسي - ج 35 - ص 51 .

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

نگاهي دقيق به موضوع شفاعت اهل بيت و اشکالات ابن تيميه و پيروان او
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی یکشنبه هفدهم تیر 1386 10:21

  قرآن کريم ، کتاب هدايت و سعادت بشر است . سعادت بشر در خشنودي خداوند از او ، و به تبع آن ورود او به بهشت جاودان است ، و قرآن کريم انسان را به همين راه هدايت مي کند ، ولي نکته اي را که بايد همواره در نظر داشت اين است که اين کتاب عزيز ، آنگاه مايه هدايت و سعادت بشر خواهد بود که انسان ، به همه تعاليم روح بخش آن ايمان داشته باشد و فرمان هاي آنرا گردن نهد ؛ چرا که در غير اينصورت ، نه تنها انسان هدايت نمي شود ، بلکه در وادي گمراهي و ضلالت گرفتار خواهد شد . قرآن کريم مي فرمايد :
{ … اَفتُؤمنونَ بِبعضِ الكتابِ وتكفُرونَ ببعضٍ فَما جَزآءُ مَن يَفْعَلُ ذلِكَ مِنكُم اِلا خِزيُ في الحيوةِ الدّنيا و يومَ القيامةِ يُرَدّونَ إلى اَشَدِّ العَذابِ … } (1)
« … پس آيا به بخشي از کتاب ايمان مي آوريد و به بخشي ديگر کفر مي ورزيد ؟! پس سزاي هر آنکس از شما که اينچنين کند چيست جز آنکه ذلتي در زندگي دنيا گريبانگير او شود ؟ و روز قيامت به سوي سخت ترين عذاب بازگردانده مي شوند … » .
بسياري از آيات قرآن ، از متشابه اند و نياز به تأويل دارند؛ (2) ولي بسياري ديگر ، از متشابهات نيستند و تعاليم و آموزه هاي آنها، در سايه تعمّق و انديشه ژرف ، قابل فهم و در دسترس است .
يکي از مفاهيم قرآني ، مفهوم « شفاعت » است . اين مفهوم ، آنگاه که با ديدي جامع نسبت به آيات قرآني بررسي شود ، هيچگونه شبهه و اشکالي را ايجاد نمي کند ؛ ولي آنگاه که با نگاهي يکسويه و همراه با کج انديشي و سطحي نگري همراه شود ، اشکالات و شبهاتي را پديد      مي آورد .
از زمان پيامبر گرامي اسلام| تا زمانهاي بعد، روش مسلمانان، درخواستِ شفاعت از شافعان راستين بوده و پيوسته از آنان در حال حيات و ممات درخواست شفاعت مي شده و چنين درخواستي را هيچ يک از دانشمندان اسلامي با هيچ يک از مباني و اصول اسلامي مخالف نمي دانستند ؛ تا آنکه در قرن هفتم اسلامي ، فردي ، مشهور به « ابن تيميه» (3) - که اکثر انديشمندان، مورخان و محدثان فريقين که منطقي و معقول فکر کرده و مي کنند با تفکر چنين شخصي آشنا هستند - ديده به جهان گشود (4 ) و با طرز تفکّر خاصي با اين مسأله و بسياري از سنن و روشهاي مستمرِّ ميان مسلمانان مخالفت کرد (5) و سه قرن پس از وي، «محمد بن عبدالوهاب نَجْدي» مجدداً پرچم مخالفت را برافراشت و مکتب «ابن تيميه» را از نو و با شدت بيشتر زنده کرد .
بدون شک ، مجازاتهاي الهي چه در اين جهان و چه در قيامت جنبه انتقامي ندارد، بلکه همه آنها در حقيقت ضامن اجرا براي اطاعت از قوانين، و در نتيجه پيشرفت و تکامل انسانهاست. بنابراين بايد از هر چيزي که اين ضمانت اجرايي را تضعيف کند احتراز کرد تا جرأت و جسارتِ بر گناه، در مردم پيدا نشود. از سوي ديگر، نبايد راهِ بازگشت و اصلاح را بکلي بر روي گناهکاران بست، بلکه بايد به آنها امکان داد که خود را اصلاح کنند و به سوي خدا و پاکي و تقوا باز گردند .
« شفاعت » در معني صحيحش براي حفظ همين تعادل، و وسيله اي براي بازگشت گناهکاران و آلودگان است ، و در معني غلط و نادرستش موجب تشويق و جرأت بر گناه است .
کساني که جنبه هاي مختلف شفاعت و مفاهيم صحيح آنرا از هم تفکيک نکرده اند، گاه بکلي منکر مسأله شفاعت شده ، آنرا با توصيه و رفاقت در برابر سلاطين و حاکمان ظالم برابر     مي دانند! و گاه مانند وهابيان آيه اي را که مي گويد:
{ وَلا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ } (6) : « در قيامت از کسي شفاعتي پذيرفته نمي شود» ؛ بدون توجه به آيات ديگر دستاويز قرار داده و منکر شفاعت شده اند.
در اين نوشتار ، پس از ارائه چهارچوبي کلي درباره مسئله شفاعت ، و نشان دادن مفهوم صحيح آن ، به اشکالات و شبهاتي که « ابن تيميه » و پيروان فکري او بر مسئله شفاعت وارد کرده اند ، پرداخته خواهد شد ؛ و پس از طرح اين اشکالات و شبهات ، به تک تکِ آنها پاسخ داده خواهد شد.

مقام محمود :
يکي از ويژگيهايي که خداوند متعال به مؤمنان اختصاص داده اين است که اگر مؤمني ، ايمان خود را تا هنگام مرگ حفظ کند و مرتکب گناهاني نشود که سلب توفيق و سوء عاقبت و سرانجام، شک و ترديد يا انکار و جحود را به بار آورد ، و در يک کلام اگر با ايمان از دنيا برود، به عذاب ابدي مبتلا نخواهد شد. گناهان کوچک او به واسطه اجتناب از کبائر ، بخشوده مي شود و گناهان بزرگش به وسيله توبه کامل و مقبول ، آمرزيده مي شود ، و اگر موفّق به چنين توبه اي نشد تحمّل گرفتاريها و مصائب دنيا، بار گناهانش را سبک کرده و سختيهاي برزخ و مواقف آغازين رستاخيز ، ناخالصيهاي اعمال او را مي زدايد و اگر باز هم از آلودگيهاي گناهان پاک نشد به وسيله شفاعت ـ که تجلّي بزرگترين و فراگيرترين رحمت الهي در اولياء خدا به ويژه رسول اکرم و اهل بيت گرامي اش^ است ـ از عذاب دوزخ نجات خواهد يافت. (7)
بر حسب روايات فراوان «مقام محمود» (8) که در قرآن کريم به رسول اکرم| وعده داده شده همين مقام شفاعت است و آيه شريفه :
{ وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى } (9) : و همانا پروردگارت (آنقدر) به تو عطا خواهد کرد که خشنود شوي .
اشاره به آمرزش الهي دارد که به واسطه شفاعت آن حضرت، شامل حال کساني که استحقاق آن را دارند، مي شود .

نهايي ترين اميد :
بزرگترين و نهايي ترين اميد مؤمنان گنهکار ، شفاعت است؛ ولي در عين حال نبايد از«مکر الهي» ايمن شوند و بايد هميشه بيمناک باشند که مبادا کاري از آنها سر زده يا بزند که موجب سوء عاقبت و سلب ايمان در هنگام مرگ گردد؛ و مبادا علاقه به امور دنيوي به حدّي در دلشان رسوخ يابد که (العياذ بالله) با بغض خداي متعال از اين جهان بروند؛ بدينگونه که مي بينند اوست که به وسيله مرگ ، بين ايشان ومحبوبها و معشوقهايشان جدايي مي افکند .

شفاعت در محاورات عرفي :
در محاورات عرفي بدين معنا بکار مي رود که شخص آبرومندي از بزرگي بخواهد که از کيفر مجرمي در گذرد يا بر پاداش خدمتگزاري بيفزايد؛ و شايد نکته استعمال واژه شفاعت در اين مورد، اين باشد که شخص مجرم به تنهايي استحقاق بخشودگي را ندارد، يا شخص خدمتگزار به تنهايي استحقاق افزايش پاداش را ندارد، ولي ضميمه شدن و جفت شدن در خواست «شفيع»، چنين استحقاقي را پديد مي آورد. (10)
در موارد متعارف، علّت اينکه کسي شفاعت شفيعي را مي پذيرد اين است که مي ترسد اگر نپذيرد، شفاعت کننده رنجيده شود و رنجش خاطر وي موجب محروميت از لذّت مؤانست و خدمت و يا حتي موجب ضرري از ناحيه شفيع گردد. مشرکاني که آفريدگار جهان را داراي اوصاف انساني و از جمله نياز به اُنس با همسر و نديمان و کمک ياران و همکاران و يا ترس از انبازان و همتايان پنداشتند، براي جلب توجّه خداي بزرگ يا مصونيّت از خشم وي، دست به دامان خدايان پنداري مي شدند و به پرستش فرشتگان و جنّيان و کرنش در برابر بتها و تنديسها مي پرداختند و مي گفتند :
{ هَؤُلاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ } (11) : اينان شفيعان ما نزد الله هستند .
و نيز مي گفتند :
{ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى }(12) : اينان را پرستش نمي کنيم ؛ جز به اين منظور که قرب و منزلتي براي ما نزد الله تحصيل کنند .
و قرآن کريم در مقام ردّ چنين پندارهاي جاهلانه اي مي فرمايد :
{ ليْسَ لَهَا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيٌّ وَلا شَفِيعٌ } (13) : جز خدا سرپرست و شفاعتگري نخواهد داشت .

عدم نفي مطلق شفاعت :
بايد توجّه داشت که نفي چنان شفيعان و چنين شفاعتي به معناي نفي مطلق شفاعت نيست، و در قرآن کريم آياتي وجود دارد که «شفاعت باذن الله» را تأييد، و شرايط شفيعان و نيز شرايط کساني را که مشمول شفاعت واقع مي شوند، بيان فرموده است و پذيرفته شدن شفاعت شفيعان مأذون ، از طرف خداي متعال به واسطه ترس يا نياز به ايشان نيست، بلکه راهي است که خود او براي کساني که کمترين لياقت دريافت رحمت ابدي را دارند گشوده و براي آن ، شرايط و ضوابطي تعيين فرموده است و در حقيقت ، فرق بين اعتقاد به شفاعت صحيح و شفاعت شرک آميز ، همان فرق بين اعتقاد به ولايت و تدبير باذن الله و ولايت و تدبير استقلالي است .
واژه شفاعت گاهي به معناي وسيعتر به کار مي رود و شامل ظهور هر تأثير خيري در انسان به وسيله ديگري مي شود؛ چنانکه پدر و مادر نسبت به فرزندان و گاهي بالعکس ، يا آموزگاران و ارشادگران نسبت به شاگردانشان و حتي مؤذّن نسبت به کساني که با صداي اذان او به ياد نماز افتاده و به مسجد رفته اند شفاعت مي کنند و در حقيقت ، همان اثر خيري که در دنيا داشته اند به صورت شفاعت و دستگيري در قيامت ، ظاهر مي شود .
نکته ديگر آنکه : استغفار براي گنهکاران در همين دنيا نيز نوعي شفاعت است وحتي دعا کردن براي ديگران و در خواست قضاء حوائجشان از خداي متعال نيز در حقيقت از قبيل «شفاعت عندالله» به شمار مي رود زيرا همگي اينها وساطت نزد خداي متعال براي رساندن خبري به شخص ديگر يا دفع شرّي از اوست .
همانگونه که اشاره شد شرط اساسي براي شفاعت کردن و شفاعت شدن، اذن الهي است چنانکه خداوند مي فرمايد :
{ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إلاّ بِإِذْنِهِ }(14) : کيست که بدون اذن خدا نزد او شفاعت کند ؟
و در آيه ديگر :
{مَا مِنْ شَفِيعٍ إلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ}(15) : هيچ شفاعت کنند اي نيست مگر بعد از اذن الهي .
و نيز در بياني ديگر :
{ يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَرَضِيَ لَهُ قَوْلاً } (16) : در آن روز ، شفاعت سودي نبخشد مگر براي کسي که خداي متعال به او اذن داده و سخنش را پسنديده باشد .
و در اين آيه نوراني :
{ ولا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ عِنْدَهُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ }(17) : و شفاعت نزد او سودي نبخشد جز براي کسي که مشمول اذن الهي باشد .
از اين آيات، شرطِ «اذن الهي» ثابت مي شود، ولي ويژگيهاي مأذونين، فهميده نمي شود؛ امّا از آيات ديگري مي توان شرايط روشن تري براي طرفين به دست آورد . از جمله فرازي ديگر از کلام مبين که مي فرمايد :
{ وَلا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ } (18 ) : و کساني را که جز خدا مي خوانند، مالک شفاعت نيستند (و هيچ کس مالک شفاعت نيست) مگر کسي که به حق شهادت دهد و داراي علم باشد .
شايد منظور از «مَن شهد بالحق» شاهدان اعمال باشند که به تعليم الهي از اعمال و نيّات بندگان، اطّلاع دارند و مي توانند به کيفيت و ارزش رفتار آنان ، شهادت بدهند ، چنانکه از تناسب حکم و موضوع مي توان استفاده کرد که شفيعان بايد داراي چنان علمي باشند که صلاحيت اشخاص را براي شفاعت شدن ، تشخيص دهند ، و قدر متيقّن از کساني که واجد اين دو شرط هستند حضرات معصومين ^مي باشند .
از سوي ديگر، شفاعت شوندگان بايد مورد رضايت الهي باشند، چنانکه در آيه اي از قرآن    مي فرمايد :
{ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضَى } (19 ) : شفاعت نمي کنند جز براي کسي که (خدا) او را پسنديده باشد.
و در آيه ديگر چنين بيان مي کند :
{وَكَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ لا تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا إِلاّ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَرْضَى}     (20 ) : چه بسا فرشتگاني در آسمانها که شفاعتشان کار ساز نيست مگر بعد از آنكه خدا براي هر کس بخواهد و بپسندد اذن دهد .
روشن است که منظور از اينکه شفاعت شونده مورد رضايت الهي باشد اين نيست که تمام اعمالش پسنديده باشد و گرنه نيازي به شفاعت نبود ، بلکه منظور، مورد رضايت بودن خودِ شخص از نظر دين و ايمان است؛ چنانکه در روايات به همين صورت ، تفسير شده است .


   پاورقي هاي مقاله

(1) سوره بقره : آيه 85 .
(2) سوره آل عمران : آيه 7 .
(3) ابوالعباس ، تقي الدين ، أحمد بن عبدالحليم (م 728 هـ ) .
(4) در سال (661 هـ ) ؛ نگاه کنيد : ابن تيمية ، حياته… عقائده ، صائب عبدالحميد ، ص 17 ، مرکز الغدير للدراسات الاسلامية ، قم ، 1414 هـ / 1994م ) .
(5) او حتّي در مسائل فقهي ، داراي فتاواي منحصر به فرديست که بخاطر آن مورد خشم بسياري از اهل سنّت قرار گرفته است . نگاه کنيد : تذکرة الحفاظ ، الذهبي ، ج 4 ، ص 1496 ( شرح حال ابن تيميه ) دار إحياء التراث العربي ، بيروت ، بي تا ، بي چا .
(6) سوره بقره : آيه 48 .
(7) عن النبي|: { شفاعتي لأهل الکبائر من أمتي } : شفاعتم براي مرتکبان گناهان کبيره، از امّتم است. ( شعب الإيمان ، البيهقي ، ج 1 ، ص 287، ح 310 و 311، دارالکتب العلمية، بيروت ، الطبعة الاولي ، 1410 هـ / 1990م).
(8) سوره اسراء : آيه 79.
(9) سوره ضحي : آيه 5 .
(10) نگاه کنيد به : المفردات في غريب القرآن ، الراغب الاصفهاني ، ص 263 ، دار المعرفة ، بيروت ، بي تا.
(11) سوره يونس : آيه 18.
(12) سوره زمر : آيه 3 .
(13) سوره انعام : آيه 70 .
(14) سوره بقره : آيه 255 .
(15) سوره يونس : آيه 3 .
(16) سوره طه : آيه 109 .
(17) سوره سبأ : آيه 23 .
(18) سوره زخرف : آيه 86 .
(19) سوره انبياء : آيه 28 .
(20) سوره نجم : آيه 26 .

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

سؤال:نظر اسلام در جواز و عدم جواز جشن ها و عزادارى ها چيست؟
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 14:28

پاسخ:


جواب دهنده: استاد نجم الدين طبسى


‏ ج - به يقين جايز است ، زيرا:

‏ الف - اصل در اشياء ، اباحه و جواز است ، مگر دليلى بر خلاف آن بيايد.

‏ ب - نص قرآن نيز تشويق به تعظيم شعائر كرده است.

‏ ج - روش مسلمانان از گذشته تا كنون ، بر به پاداشتن مراسم ولادت پيامبر ( ص ) و جشن و سرور بوده ، چنانكه قسطلانى و دياربكرى بدان اشاره كرده‏اند . تاريخ الخميس ، ج‏1 ، ص‏323 ؛ المواهب اللدنيه ، ج‏1 ، ص‏27.

‏ د - روش معمول ميان خواص و عوام اهل سنت ، اقامه عزا و ماتم براى مردگان بوده ، چنانكه ذهبى درباره فوت جوينى (متوفاى 478 ه' .) مى‏نويسد:

‏ «غلقت الأسواق ورثي بقصائد وكان له نحو من أربع مأة تلميذ ، اقاموا حولاً و وضعت المناديل عن الرووس عاماً بحيث ما اجترأ أحد على ستر رأسه وكانت الطلبة يطوفون في‏البلد نائحين عليه مبالغين في الصياح والجزع» . سير اعلام النبلاء ، ج‏8 ، ص‏468.

‏ «بازارها تعطيل شد و مرثيه‏هايى درباره او خوانده شد . او چهارصد شاگرد داشت كه اينان يك سال عزادارى كردند و عمامه‏ها را از سر - به عنوان احترام - تا يك سال برداشتند . اين شاگردها در سطح شهر به حالت دسته جات به حركت در آمدند و نوحه سرايى مى‏كردند و با صداى بلند به عزادارى مى‏پرداختند .»

‏ و درباره تشييع جنازه عبدالمؤمن (متوفاى 346 ه' .) مى‏نويسد:

‏ «فغشينا اصوات طبول ، مثل ما يكون من العساكر حتى ظنَّ جمعنا أنّ جيشاً قد قدم» . سير اعلام النبلاء ، ج‏15 ، ص‏481.

‏ « صداى زدن طبل ها هر صدايى را تحت الشعاع قرار داده بود ، البته همانند آنچه كه در ارتش انجام مى‏گيرد - مارش عزا - سر و صدا آنچنان بود كه ما گمان كرديم لشگرى يورش برده است .»

‏ و در مورد مرگ ابن جوزى (ت 597 ه' .) مى‏نويسد:

‏ «و باتُوا عند قبره طول شهر رمضان يختمون الختمات بالشمع والقناديل . . . و اصبحنا يوم‏السبت عملنا العزاء و تكلمت فيه و حَضَر خلق عظيم و عملت فيه المراثي» . سير اعلام النبلاء ، ج‏18 ، ص‏379.

‏ «در كنار قبر او تمامى ماه رمضان را ماندند و چندين قرآن ختم كردند و به همراه خود شمع و قنديل آورده بودند چون شنبه صبح شد مراسم عزادارى به پا داشتيم و سخنرانان ، سخن گفتند و جمع زيادى شركت كردند و مرثيه خوانى انجام شد»

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

سؤال:چرا امامت در فرزندان امام حسين(ع) ادامه يافت و از فرزندان امام حسن مجتبى(ع) كسى به اين مقام نرس
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 10:7
پاسخ: چون اين انتخاب بدست خداست، پس او مى داند كه چه كسانى اين شايستگى را دارند، بنا بر اين مشيّت حضرت حق و اراده خداوند نقش اصلى را در اين قضيّه ايفا مى كند.
 
و همان گونه كه از روايات استفاده مى شود، امامت، عهد و امانتى الهى است و جز به كسانى كه مى توانند اين امانت را حفظ كنند سپرده نمى شود.
بنابر اين چون در بين فرزندان حضرت مجتبى(عليه السلام) كسى واجد اين صلاحيتها نبود ولى در بين فرزندان امام حسين(عليه السلام)كسانى واجد آن بوده اند، لذا فرزندان امام حسين(عليه السلام) به مقام نبابت و جانشينى برگزيده شده اند.

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

سؤال:آيا امام حسن(عليه السلام) مى دانست كه ظرف شير يا آب زهرآلود است؟
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 19:15

پاسخ:
سيد مرتضى (از اولين متكلمان شيعه) در مورد علم امام گفته است: لازم نيست كه امام(ع) علوم غيب و هر آن چه را كه شده و خواهد شد بداند; چون لازمه اين ديدگاه مطالب زير است: 1 امام با خدا درهمه علوم شريك باشد. 2 علم امام غير متناهى باشد، 3 و علم امام از جانب خودش باشد. هيچ كدام از لوازم فوق قابل قبول نيست; چون: اوّلاً: امام در همه علوم با خدا شريك نيست. ثانياً: علم امام متناهى است. ثالثاً: با دلائل مختلف ثابت شده كه علم امام از ناحية خدا است. بنابراين هر علمى كه از ناحيه خدا باشد، همانند: امور غيبى و اخبار گذشته و آينده، امرى قابل قبول است وگرنه لازم نيست كه امام عالِم به همه آن ها باشد. در نتيجه لازم نيست قائل شويم كه امام از زمان وفات يا شهادت و يا چگونگى قتل خود به تفصيل آگاهى داشته باشد. درباره امير المؤمنين(عليه السلام) اخبار زيادى رسيده است كه حضرت زمان شهادت و قاتل خود را مى شناخت، ولى نمى پذيريم كه يقيناً عالِم به زمان شهادت خويش نيز باشد; چرا كه اگر ميدانست، واجب بود قاتل را از خود دور كند و با دست خويش، خود را به كشتن ندهد. شيخ مفيد نيز در مورد اجماع دانشمندان شيعه به علم امام بر همه حوادث مى فرمايد: شيعه چنين اجماعى ندارد كه امام عالِم به هر چيزى باشد، گرچه يك اجماع در اين زمينه داريم كه امام حكم هر مسئله اى را كه واقع شود مى داند; نه اين كه عالم به همه وقايع و حوادث يا شرح و تفصيل باشد، البته مانعى نيست كه امام عالم به كليّات حوادث باشد و اين علم هم از ناحيه خدا است. اين ديدگاه كه امام وقوع هر حادثه اى را با شرح و تفصيل بايد بداند، نمى توانيم آن را بپذيريم، چون ادعايى بى دليل است. ثانياً: در موضوع علم حضرت على(عليه السلام) به قاتل و زمان قتل خود، اخبارى در دست داريم كه مى گويد: حضرت على(عليه السلام)از شهادت خود آگاهى داشت و قاتل خود را مى شناخت; اما از آگاهى امام از زمان شهادت خود خبرى به تفصيل نرسيده است. از مجموع نظريات مرحوم مفيد و سيد مرتضى استفاده مى شود كه: لازمة علم غيب امام اين نيست كه به تفصيل از چگونگى شهادت و زمان آن با خبر باشد. رواياتى در موضوع علم امام داريم كه اين ديدگاه را تأييد مى كند; از جمله: 1 از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است: هرگاه امام اراده كند كه چيزى را بداند، خداوند آن را به او تعليم مى دهد . 2 از امام صادق(عليه السلام) رسيده است كه: امام هر زمان كه بخواهد بداند . در بعضى از نقل ها آمده است: امام هر وقت بخواهد بداند، به او اعلام مى شود. 3 معمّر از امام صادق(عليه السلام) پرسيد: آيا شما عالِم به غيب هستيد؟ امام فرمود: گاهى در هاى علم به روى ما باز مى شود، پس مى دانيم و گاهى درهاى علم بسته مى شود، پس نمى دانيم . مفاد روايات به شرح زير است: 1 علم غيب امام دائمى نيست و هر وقت بخواهد بداند، مى داند. 2 بعضى از اخبار غيبى را كه لازم نباشد، امام نمى داند. آگاهى امامان از كيفيّت و زمان شهادت خود، از يكى از دو مقوله فوق خارج نيست. نتيجه: مطابق روايات و نظر بزرگان، اين ديدگاه كه امام حسن مجتبى(عليه السلام) از زهر آلود بودن آب يا غذا آگاهى به نحو تفصيلى داشته، ديدگاه صحيحى نيست. نظر ديگر ميان عالمان شيعى آن است كه اصولاً در امور عادى زندگى ، امامان مأمور به بهره گيرى از علم غيب نبودند، بلكه تكليف داشتند كه همانند مردم عادى زندگى كنند و همانند مردم به دنبال كسب آگاهى و اخبار و اطلاعات و روزى باشند; بنابراين اگر چه آن ها چون اراده كنند از اخبار و حوادث غيبى آگاه شوند، مى توانستند آگاه شوند، اما در امورى كه مكلّف به كسب علم عادى و شيوه هاى رسمى براى دست يافتن به آگاهى ها و اخبار بودند، اراده علم غيب نمى كردند. به نقل از سایت حضرت ولی عصر (ع) www.valiasr-aj.com

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

سؤال:چرا شيعه به هنگام نماز ، به طور دست بسته نماز نمى‏خواند؟
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 16:35

پاسخ:
جواب دهنده: استاد نجم الدين طبسى

 الف : چون شيعه آن را حرام و هيچيك از مذاهب اهل سنت آن را واجب ندانسته‏اند بلكه آن را عملى مستحب و نزد بعضى ديگر در نمازهاى واجب ، مكروه شمرده‏اند مثلاً رييس مذهب مالكى نماز خواندن دست بسته را مكروه مى‏داند و ظاهراً همه صحابه دست باز نماز مى‏خواندند تا عمر اين بدعت را گذاشت . و عبداللّه بن زبير - از صحابه - و حسن بصرى و ابن سيرين - از تابعين - و ليث بن سعد و ابراهيم نخعى از اتباع تابعين قائل به ارسال بودند.
‏ ب : پيامبر ( ص ) در نماز اين كار را نمى‏كردند
‏ قرطبى مى‏گويد: «اختلف العلماء في وضع اليدين أحدهما على الأخرى في الصلاة فَكَرِهَ ذلك مالك في‏الفرض وأجازه في النفل و رأى قوم أنّ هذا من سنن‏الصلاة و هم الجمهور ، والسبب في اختلافهم أنَّهُ قد جاءت آثار ثابتة نقلت فيها صفة صلاته عليه الصلاة والسلام ، ولم ينقل فيها انّه كان يضع يده اليمنى على اليسرى‏ وثبت ايضا أنّ الناس كانوا يؤمرون بذلك» .
بداية المجتهد ، ج‏1 ، ص‏136.
‏ « يعنى درباره دست روى دست گذاشتن در نماز ميان علما اختلاف شده است ، مالك آن را در نمازهاى واجب مكروه و بعضى ديگر جزو آداب و سنن نماز دانسته‏اند . و اين نظر جمهور اهل سنت است . و علت اين اختلاف نظر اين است كه رواياتى صحيح به ما رسيده است و نماز خواندن پيامبر ( ص ) راتوصيف مى‏كند و در آن نقل نشده است كه پيامبر ( ص ) دست راست روى دست چپ مى‏گذاشت و از طرفى به مردم امر مى‏شد كه در نماز دست روى دست بگذارند .»
‏ ج - عمده دليل جمهور ، روايت بخارى و مسلِم است.
‏ * روايت بخارى: «عن ابى حازم عن سهل بن سعد قال: كان الناس يؤمرون أن يضع الرجل اليد اليمنى‏ على ذراعه اليسرى‏ في الصلاة قال ابوحازم لا أعلمه إلاّ أن ينمى‏ ذلك الى النَّبيّ»
صحيح بخارى ، ج‏1 ، ص‏135.
‏ « ابو حازم از سهل بن سعد نقل مى‏كند: مردم مأمور مى‏شدند كه - مرد در نماز دست راست خود را بر ذراع چپ قرار د هند .
‏ ابو حازم مى‏گويد: اين مطلب را صحيح نمى‏دانم مگر اينكه امر كننده آن پيامبر ( ص ) باشد».
‏ نكته : روشن نيست كه چه كسى مردم را به اين عمل امر كرده است؟ آيا عمر بوده و يا كس ديگر و چنانكه از عينى ، شارح بخارى به دست مى‏آيد ، اين روايت مرسل است .
عمدة القارى 5 : 278 . وهمچنين ازسيوطى . التوشيح على الجامع الصحيح ، ج‏1 ، ص‏463 و نيل الأوطار ، ج‏2 ، ص‏187.
‏ * عن علقمة بن وائل و مولى لهم انهما حدثاه عن اَبيه وائل بن حجر أنّه راى النبي( ص ) رَفَع يَدَيهِ حين دخل الصلاة . . . ثمّ وضع يده الُيمْنى‏ عَلى الْيُسْرى‏»
صحيح مسلم ، ج‏1 ، ص‏150.
‏ اين روايت هم مرسل است؛ زيرا كه اهل سنت روايت علقمة بن وائل از پدرش را مرسل مى‏دانند.
‏ ابن حجر از ابن معين نقل مى‏كند: «علقمة بن وائل عن أَبيه مرسل» .
تهذيب‏التهذيب ، ج‏7 ، ص‏247 ؛ تهذيب‏الكمال ، ج‏13 ، ص‏193 .
‏ د - اهل بيت پيامبر ( ع ) از آن نهى كرده و گاهى بعنوان «لا تفعل ذلك التكفير» و گاهى به عنوان «يفعل ذلك المجوس . . .» از فعل آن جلوگيرى كرده‏اند و طبق بعضى از نقل‏ها ريشه آن به اسراى عجم منتهى مى‏شود و خليفه ثانى اين عمل را پسنديد و دستور داد در نماز آورده شود .
جواهر الكلام ، ج‏11 ، ص 19 ؛ مصباح الفقيه ، ص‏402.

www.valiasr-aj.com

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

سؤال:آيا معناى حديث: «لَعَنَ اللَّهُ الْيَهُودَ اتَّخَذُوا قُبُورَ اَنْبِيائِهِمْ مَساجِدَ» و حديث :
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 16:25

پاسخ:
جواب دهنده: استاد نجم الدين طبسى

‏ ج - در پاسخ اين پرسش نيز - مانند پرسشهاى پيشين - بايد به چند نكته بپردازيم:
‏ الف - افرادى كه در سند اين حديث آمده‏اند ، يا ضعيف هستند و يا مجهول؛ مثلاً «عبدالوارث» نزد علماى رجال اهل سنت مردود است ، چون قَدَرى مسلك بوده‏است . و «ابو صالح» مردّد بين ضعاف و ثقات است و «عبداللّه بن عثمان» منكر الحديث و ابن بهمان ، شناخته شده نيست . پس حديث از نظر سند مشكل دارد.
‏ ب - حديث هيچ دلالتى بر حرمت نمازگزارى و دعا كردن در جوار قبور ندارد؛ زيرا اشاره به روايت كنيسه حبشه دارد كه به هنگام مرگ فردى از صالحان خود ، مسجدى بر روى قبرش بنا مى‏كردند و عكس هايى روى آن مى‏گذاشتند و به سوى آن عكس ها و قبر سجده مى‏كردند و اين معنا ارتباطى به خواندن نماز براى خداوند و رو به كعبه ايستادن در كنار قبور صالحان ندارد.
‏ * قرطبى مى‏گويد : «اِنَّما صوَّر اوائلهم الصور ليتأنسوا بها ويتذكّروا أفعالهم الصالحة فيجتهدون كإجتهادهم ويعبدون عند قبورهم ثمّ خلَّفهم قوم جهلوا مرادهم و وسوس لهم الشيطان: إن اسلافهم كانوا يعبدون هذه الصور ويعظّمونها فحذّر النبي عن مثل ذلك» .
ارشاد السارى ، ج‏3 ، ص‏497.
‏ * « نياكان آنان عكس‏هايى از مردگان خود ترسيم كردند تا به آن اُنس گيرند و به ياد افراد صالحشان باشند و همچون آنان جديت و تلاش كنند و در كنار قبرشان به عبادت خدا بپردازند . ولى بازماندگان آنها به اهداف و مقاصد نياكان خود جاهل بودند و شيطان هم وسوسه كرده ، به آنان چنين القا كرد كه نياكان شما اين عكس‏ها را مى پرستيدند و آن را تعظيم مى‏كردند ، پس پيامبر ( ص ) مردم را از اين انحراف بر حذر داشت .» بنابراين ، هيچ دلالتى بر حرمت دعا و زيارت كنار قبور انبيا و صلحا ندارد.
‏ * بيضاوى مى‏گويد : «لمّاكانت اليهودوالنصارى يسجدون لقبور الأنبياء تعظيما لشأنهم ويجعلونها قبلة يتوجّهون في الصلاة نحوها واتخذوها اوثاناً ، لعنهم النبيّ( ص ) ...»
ارشاد السارى ، ج‏3 ، ص‏479.

‏ * « چون يهود و نصارى بر قبور انبيا سجده مى‏كردند و آن را قبله - و جهت - نماز قرار مى‏دادند و همانند بت با آن رفتار مى‏كردند ، مورد لعن پيامبر ( ص ) قرار گرفتند.
‏ و اين معنا هم هيچ ارتباطى با زيارت قبر پيامبر ( ص ) و ائمه طاهرين و صلحا و نماز خواندن براى خداوند - در آنجا - ندارد.
‏ ج - بسيارى از علماى اهل سنت فتوى به جواز نماز خواندن در مقبره‏ها داده‏اند؛ از جمله آنها مالك بن انس است:
‏ - «كان مالك لا يرى بأساً بالصلاة في المقابر و هو اذا صلّى في المقبرة كانت القبور بين يديه وخلفه و عن يمينه وشماله».
‏ - و قال مالك لا بأس بالصلاة في المقابر و قال بلغني إن بعض اصحاب النبي كانوا يصلّون في المقبرة» .
المدونة الكبرى‏ ، ج‏1 ، ص‏90.
‏ مالك مى‏گويد : نماز خواندن در قبرستان اشكال ندارد و چنين مى‏پنداشت كه اگر در اطراف نمازگزار قبرهايى باشد باز هم مشكلى به نظر نمى‏رسد.
‏ - عبدالغنى نابلسى مى‏گويد : «اذا كان موضع القبور مسجداً أو على طريق ، أو كان هناك أحد جالساً ، أو أن قبر وليّ من اولياءاللّه أو عالم من المحقّقين ، تعظيماً لروحه المشرفة ، على تراب جسده اعلاماً للناس اِنّه وليّ ليتبركوا به ، و يدعوااللّه عنده فيستجاب لهم ، فهو أمر جائز ، لا مانع منه» .
الحديقة النديه ، ج‏2 ، ص‏630.
‏ « اگر قبرى مسجد شود يا در راه واقع شود... و يا قبر يكى از اولياءاللّه باشد ، و يا عالمى از محققين براى تعظيم روان تابناك او براى اعلام و آگاهى دادن به اينكه او يكى از اولياء اللّه است تا مردم به او تبرك جويند و در كنار آرامگاهش او دعا كنند و مستجاب شود . البته اين كار جايز است و منعى ندارد .»

به نقل از سایت حضرت ولی عصر (عج)    www.valiasr-aj.com

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

سؤال:آيا قراردادن روشنايى بر قبور؛ مثل شمع و لامپ و . . . اشكال شرعى دارد؟
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 16:21

پاسخ:

 

جواب دهنده: استاد نجم الدين طبسى

 

‏ ج - به چند دليل بايد گفت خير:


‏ الف - طبق روايات اهل سنت ، پيامبر( ص ) شبى مى‏خواست وارد قبر و يا قبرستانى شود كه دستور داد چراغ روشن كردند . الجامع الصحيح ، ج‏3 ، ص‏372.


‏ ب - سيره و روش مسلمين همواره بر اين بوده كه بر روى قبور بعضى از صحابه و صلحا چراغ و به اصطلاح قنديل روشن مى‏كرده‏اند:




* قنديل بر روى قبر ابو ايوب انصارى ، در قرن چهارم . تاريخ بغداد ، ج‏1 ، ص‏154.


* قنديل بر روى قبر زبيربن عوام ، در قرن چهارم . المنتظم ، ج‏14 ، ص‏383.


* قنديل بر بارگاه حضرت موسى بن جعفر ( ع ) ، اوايل قرن پنجم . وفيات الاعيان ، ج‏5 ، ص‏310.


‏ ج - حديث «لَعَنَ‏اللَّهُ الْمُتَّخذينَ عَلَيها الْمَساجِدَ وَالسُرُج» مورد اشكال سندى است؛ زيرا راوى آن «ابو صالح» است كه از نظر اهل سنت ضعيف و مردود مى‏باشد و شارحان اين حديث گفته‏اند: نهى در اينجا «ارشادى» است نه «مولوى» چنانكه سِنْدى و عزيزى و على‏ناصف و شيخ حنفى بدان اشاره كرده‏اند . شرح الجامع الصغير ،ج‏3 ، ص‏198 ؛ سنن نسائى ، ج‏4 ، ص‏95 ؛ التاج ، ج‏1 ، ص‏381.
نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |

سؤال:نمونه‏اى بياوريد كه اهل سنت به جنازه يا قبر بزرگانشان تبرك جسته باشند.
موضوع: پاسخ به سوالات دینی و مسائل اعتقادی پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 12:50

پاسخ:

جواب دهنده: استاد نجم الدين طبسى

 

‏ ج - دو مورد ذيل ، نمونه‏اى هستند از موارد بسيار كه از نظر شما مى‏گذرد:

‏ * تبرك به قبر و خاك قبرِ سعد بن معاذ صحابى

‏ ابن سعد و ذهبى مى‏گويند: شخصى مقدارى از خاك قبر سعد بن معاذ برداشت ، سپس نگاهى به آن كرد ، ناگهان آن را مشك يافت .
طبقات الكبرى ، 3 ، 10 - سير اعلام النبلاء ، 1 ، 289.

‏ ***

‏ * تبرّك به خاك قبر عبداللّه حداّنى

‏ ابونعيم اصفهانى و ابن حجر عسقلانى مى‏گويند : حدانى در سال 183 ه'. در روز هشتم ذى‏الحجه - يوم الترويه - كشته شد و مردم از خاك قبراو همانند مشك برمى‏داشتند و در لباس و پيراهن خود قرار مى‏دادند .
حلية الاولياء ، ج 2 ، ص 258 - تهذيب التهذيب ج 5 ، ص 310.

‏ البته راجع به قبر بخارى در سمرقند ، و ابن تيميه نيز مطالبى نقل شده است ، رجوع شود به طبقات الشافعية ج 2 ص 233 ، سير اعلام النبلاء ، ج 12 ، ص 467 - البداية و النهايه ، ج‏14 ، ص‏136.

 

به نقل از سایت حضرت ولی عصر (عج)              www.valiasr-aj.com

نوشته شده توسط محمد علی | لینک ثابت |


valfajr313.blogfa.com & Designer: Sina Soheili , GholamReza Sedaghati