تبليغاتX
:: بهار جانها بیا بیا ::  

تا نیایی گره از کار بشر وا نشود ----- درد ما جز به ظهور تو مداوا نشود



سلام بچه ها . داشتم تو سایت تبیان می گشتم که دیدم یکی از کاربرا یه برنامه با فرمت جاوا برای موبایل طراحی کرده با عنوان سلام شیعه که دربردارنده متن وترجمه خطابه غدیر، پاسخگویی به بیش از 200شبهه باذكر سوال وجواب، كتاب خاطرات همفر (تاریخچه ای از وهابیت)، كتاب شیعه پاسخ می گوید آیت الله مكارم شیرازی، داستان های جالب وخواندنی(شامل 125 داستان آموزنده واسلامی از مجموعه داستان و راستان است.

دوستان می تونن از اینجا دانلود کنن. به صورت فشرده است. استفاده کردید ما رو هم از دعای خیر فراموش نکنید.

+نوشته شده درپنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 11:55 توسط محمد علی |

 کشاورز گفت:

ای برکت دهنده ی زمین من!
امسال با خویش عهد کرده ام
که هرگز در سرزمین قلبم، بذری نکارم ...
هیچ بذری؛ به جز بذر محبت تو را – که آرزویی شده ای برای من –
نه بذر محبت فرزند،
نه بذر محبت همسر،
نه بذر محبت مال،
نه بذر ...

هیچ کدام ... آری، هیچ کدام را نخواهم کاشت ...
من، تنها و تنها بذر عشق تو را کِشت خواهم کرد ...
- که در بذر عشق تو عصاره ی تمام خوبی ها و پاکی ها و راستی های عالم را دیده ام –
و محبت فرزند را؛ اگر فدایی تو باشد
و مهر همسر را؛ اگر شیدایی تو ...
و آن گاه تا همیشه،
تا آن هنگام که نفسی هست برایم – که اگر بی یاد تو باشد، خدا کند که نباشد! – به انتظار رویش بذرهای عشق خواهم ماند ...
و می دانم که تو – مهربان آقای من – به لطف و عنایت لا یتناهای خویش، تمامی بذرهای مرا به بار خواهی نشاند ...
و تا آن روز،
هر روز و همه روز،
سرزمین دلم را
با باران اشک فراقت
ای دردانه گوهرستان یکتای یگانه
آبیاری خواهم کرد ...
و آن روز ... روز برداشت محصول،
سرزمین دلم، از تمامی صفات عالی و متعالی، لبریز خواهد بود ...
که با محبت تو، همه ی خوبی ها از آن من است و بی مهر تو، همه ی پلیدی ها.
راستی ... بگو بدانم؛
بذر ناب محبت تو را کجا می فروشند؟!
چه می گویم؟!
بذر ناب محبت مهدی را نمی فروشند؛ که هدیه می کنند؛
هدیه به تمام آن ها که خالصانه، زمینشان را از تمامی علف های هرز زدوده اند ...
و آیا در سرزمین دل من هیچ علف هرزی نروییده است؟!!

+نوشته شده درچهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 18:55 توسط محمد علی |

سلام دوستان

شرمنده ، جای همه شما خالی ، قسمت شد روز زیارت مخصوصه حضرت علی بن موسی الرضا(ع) به پابوسی ایشون مشرف بودیم. جای همتون خالی که چه غوغایی بود. بگذریم. مدتی هست که یه دوست عزیزم به جمع وبلاگ نویسا پیوسته و الحق و الانصاف خوبم پیوسته. با اومدنش منو غافلگیر کرد. مخصوصاً با نوشته های ساده و در عین حال زیباش. برید یه سر بزنید:گذشت عمری ندیدم روی ماهت

حالا منم ازش یاد گرفتم و تصمیم گرفتم یه مطلبی رو که خودم پیدا کردم و بسیار عالیه برآتون بذارم. مطلب ۲ تا حدیث در مورد خوف از خداست:

امام صادق عليه السّلام به اسحاق ابن عمار فرمود:

اى اسحاق آن چنان از خدا بترس كه گويا او را مى‏بينى و اگر تو او را نمى‏بينى او تورا مى‏بيند، پس اگر چنين مى‏پندارى كه او تو را نمى‏بيند بتحقيق كافر شدى، و اگر بدانى كه او تو را مى‏بيند و با علم به اين مطلب او را معصيت كنى او را از هر بيننده‏اى پست‏تر به حساب آورده‏اى.

...........................................

و از امام باقر عليه السّلام رسيده كه فرمود: امير المؤمنين على عليه السّلام آنگاه كه در عراق بود روزى پس از نماز صبح بموعظه پرداخت و از خوف خدا گريست و ديگران را هم بگريه انداخت سپس فرمود:

بخدا سوگند كه از عهد خليلم رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله اقوامى را بياد دارم كه صبح مى‏نمودند و شب ميكردند در حاليكه چهره‏ها گرفته، و احوالشان پريشان و شكمها از گرسنگى به پشت چسبيده و پيشانى آنها بر اثر سجده چون زانوى شتر ميبود شب را در حال سجده و قيام براى پروردگارشان بروز مى‏آوردند گاهى مى‏ايستادند و گاهى پيشانى بخاك مى‏نهادند و با خداى خود سرگرم گفتگو و مناجات بودند و آزادى خويش را از آتش از او ميخواستند سوگند بخدا با همه اين احوال آنها را ميديدم كه بيمناك و هراسانند.

داریم کجا میریم........

+نوشته شده درسه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 18:13 توسط محمد علی |