تبليغاتX
:: بهار جانها بیا بیا ::  

تا نیایی گره از کار بشر وا نشود ----- درد ما جز به ظهور تو مداوا نشود



قبل از رفتن از دوست عزیزم خادم المهدی تشکر می کنم:

دانلود جلد ۱ و ۲ و ۳ و۴ کتاب اصول کافی

http://downloadbook.org/zipfile/6-1-KaFI1/6-1-KaFI1.zip جلد اول

http://downloadbook.org/zipfile/6-1-KaFI2/6-1-KaFI2.zip جلد دوم

http://downloadbook.org/zipfile/6-1-KaFI3/6-1-KaFI3.zip جلد سوم

http://downloadbook.org/zipfile/6-1-KaFI4/6-1-KaFI4.zip جلد چهارم

 

+نوشته شده درسه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:55 توسط محمد علی |

دوستان عزیز انگار امام رضا (ع) من سراپا تقصیر رو هم طلبیده .

 

 

تا ۴ یا ۵ روز میرم. انشاالله برگشتم ادامه می دم.

+نوشته شده درسه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:50 توسط محمد علی |

طبق روايات صحيح السندي كه در بسياري از كتاب‌هاي اهل سنت وجود دارد ، اين دو لقب مبارك ، از القاب اختصاصي آقا امير المؤمنين عليه السلام بوده است ؛ اما  اهل سنت تلاش كرده اند كه اين فضليت را براي خلفاي  ديگر نقل كنند . ما به چند روايت اشاره مي‌كنيم .

 1 . بسياري از علماي اهل سنت ؛ از جمله ابن ماجه قزويني در سننش كه يكي از صحاح سته اهل سنت به شمار مي‌‌آيد ، با سند صحيح نقل كرده‌:

 عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ عَلِيٌّ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا الصِّدِّيقُ الْأَكْبَرُ لَا يَقُولُهَا بَعْدِي إِلَّا كَذَّابٌ صَلَّيْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِينَ .

 سنن ابن ماجة ، ج1 ، ص 44 ، و البداية والنهاية ، ج3 ، ص 26 و  المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ،  ص 112 وتلخيص آن ، تأليف ذهبي در حاشيه همان صفحه ، و تاريخ طبري ، ج2 ، ص 56 ، والكامل ، ابن الاثير ، ج2 ، ص 57 و فرائد السمطين ، حمويني ، ج 1 ص 248 و الخصائص ، نسائي ، ص 46 با سندي كه تمام روات آن ثقه هستند ، و تذكرة الخواص ، ابن جوزي ، ص 108 و ده‌ها سند ديگر .

 عباد بن عبد الله گويد : علي عليه السلام فرمود : من بنده خدا ، برادر رسول خدا و صديق اكبر هستم ، پس از من جز دروغگو كسي ديگر خود را «صديق» نخواهد خواند ، من هفت سال قبل از ديگران نماز مي‌خواندم .

 محقق سنن ابن ماجه در ادامه مي‌نويسد :

 في الزوائد : هذا إسناد صحيح . رجاله ثقات . رواه الحاكم في المستدرك عن المنهال . وقال : صحيح على شرط الشيخين .

 هيثمي اين روايت را در مجمع الزوائد نقل كرده و گفته است : " سند آن صحيح و راويان آن مورد اعتماد هستند " . همچنين حاكم نيشابوري آن را نقل كرده و گفته است : " اين روايت طبق شرائط مسلم و بخاري صحيح است " .

 2 . ابن قتيبه دينوري در كتاب المعارف مي‌نويسد :

 عن معاذة بنت عبد الله العدوية سمعت علي بن أبي طالب على منبر البصرة وهو يقول أنا الصديق الأكبر آمنت قبل ان يؤمن أبو بكر وأسلمت قبل أن يسلم أبو بكر .

 المعارف - ابن قتيبة - ص 169 و تهذيب الكمال - المزي - ج 12 - ص 18 – 19 و البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 - ص 370 و ... .

 معاذه دختر عبد الله ‌گويد كه از علي بن أبي طالب عليه السلام شنيدم كه بر بالاي منبر بصره مي‌فرمود : من صديق اكبر هستم ، ايمان آوردم قبل از آن كه ابوبكر ايمان بياورد ، اسلام آوردم قبل از آن كه ابوبكر اسلام بياورد .

 3 . ابن مردويه اصفهاني در مناقبش ؛ فخررازي ، آلوسي ، أبو حيان و جلال الدين سيوطي در تفسيرشان و نيز متقي هندي در كنز العمال ، مناوي در فيض القدير و ... نقل كرده‌اند كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم  فرمود :

 " الصديقون ثلاثة : حبيب النجار مؤمن آل ياسين ، وحزبيل مؤمن آل فرعون ، وعلي بن أبي طالب الثالث ، وهو أفضلهم .

 مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القرآن في علي (ع) - أبي بكر أحمد بن موسى ابن مردويه الأصفهاني - ص 331 و الجامع الصغير - جلال الدين السيوطي - ج 2 - ص 115 و كنز العمال - المتقي الهندي - ج 11 - ص 601 و فيض القدير شرح الجامع الصغير - المناوي - ج 4 - ص 313 و تفسير الرازي - الرازي - ج 27 - ص 57 و تفسير البحر المحيط - أبي حيان الأندلسي - ج 7 - ص 442 و تفسير الآلوسي - الآلوسي - ج 16 - ص 145 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 42 - ص 43 و ج 42 - ص 313 و المناقب - الموفق الخوارزمي - ص 310 و ...

 صديقان سه نفر هستند : حبيب نجار ، مؤمن آل ياسين ، حزقيل مؤمن آل فرعون ، و علي بن أبي طالب عليه اسلام كه او برتر از آن ها است .

 اگر لقب ابوبكر نيز صديق بود ، بايد پيامبر اسلام متذكر مي‌شد و به جاي الصديقون ثلاثة ، مي‌فرمود : « الصديقون اربعة » و ابوبكر را نيز داخل آن مي‌كرد ؛ از اين رو نامگذاري ابوبكر به صديق با حصر صديق در آن سه نفر از سوي نبي مكرم اسلام نمي‌سازد .

 جالب اين است كه جلال الدين سيوطي ، مفسر و اديب مشهور اهل سنت در كتاب الدر المنثور و نيز قندوزي حنفي در ينابيع المودة عين همين روايت را با كمي تفاوت از كتاب تاريخ بخاري اين گونه نقل مي‌كنند :

 وأخرج البخاري في تاريخه عن ابن عباس قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم الصديقون ثلاثة حزقيل مؤمن آل فرعون وحبيب النجار صاحب آل ياسين وعلي بن أبي طالب .

 الدر المنثور - جلال الدين السيوطي - ج 5 - ص 262 و ينابيع المودة لذوي القربى - القندوزي - ج 2 - ص 400

 ولي وقتي به نسخه‌هاي مختلف تاريخ صغير و تاريخ كبير بخاري مراجعه مي‌كنيم ، اين روايت را در آن نمي‌يابيم . اين نيز يكي ديگر از ظلم‌هاي است كه دشمنان امير المؤمنين در حق آن حضرت مرتكب شده‌اند و قصد داشته‌اند كه با اين كار فضائل بي حد و حصر امير المؤمنين عليه السلام را از چشم مردم دور نگهداراند ؛ غافل از اين كه قبل از آن‌ها برخي از علماي خودشان اين مطلب را ديده و نقل كرده‌اند .

 اعتراف علماي اهل سنت بر جعلي بودن اين دو لقب براي ابوبكر و عمر :

 از طرف ديگر بسياري از علماي اهل سنت اعتراف كرده‌اند كه اين دو لقب ، شايسته ابوبكر و عمر نيست و حديث آن جعلي است . ابن جوزي ، عالم معروف اهل سنت در كتاب الموضوعات مي‌نويسد :

 عن أبى الدرداء عن النبي صلى الله عليه وسلم قال : «رأيت ليلة أسرى بى في العرش فرندة خضراء فيها مكتوب بنور أبيض : لا إله إلا الله محمد رسول الله أبو بكر الصديق عمر الفاروق».

 أبي درداء از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم  نقل مي‌كند كه آن حضرت فرمود : در شب معراج ديدم كه در عرش خداوند بر لوحي سبز با نور سفيد نوشته شده بود « خدايي جز خداي يكتا نيست ، محمد صلي الله عليه وآله وسلم رسول او است ، ابوبكر صديق و عمر فاروق است ! .

 بعد در نقد روايت مي‌نويسد :

  هذا حديث لا يصحّ ، والمتّهم به عمر بن إسماعيل قال يحيى : ليس بشئ كذّاب ، دجال ، سوء ، خبيث ، وقال النسائي والدارقطني : متروك الحديث .

 الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 327 .

 اين حديث صحيح نيست و كسي كه به آن متهم است عمر بن اسماعيل است . يحيي بن معين در باره او گفته است : سخن او ارزش ندارد ، دروغ‌گو است ، آدمي بد و خبيث است . نسائي و دارقطني گفته‌اند : حديث او متروك است .

 و در جاي ديگر مي نويسد :

 هذا باطل موضوع وعلى بن جميل كان يضع الحديث ... .

  الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 336 .

 اين روايت باطل و ساختگي است و علي بن جميل حديث جعل مي كرده است

 و در جاي سوم مي‌گويد :

  هذا حديث لا يصح عن رسول الله صلى الله عليه وسلم . وأبو بكر الصوفى ومحمد بن مجيب كذابان ، قاله يحيى بن معين .

 الموضوعات ، ج1 ،‌ ص337 .

 اين حديث از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم صحيح نيست ؛ زيرا ابوبكر صوفي و محمد بن مجيب هر دو دروغگو هستند ، اين سخن را يحيي بن معين گفته است .

 هيثمي نيز بعد از نقل روايت مي نويسد :

 رواه الطبراني وفيه على بن جميل الرقى وهو ضعيف .

 مجمع الزوائد ،‌ الهيثمي ،‌ ج9 ، ص58 .

 اين روايت را طبراني نقل كرده و در سند آن علي بن جميل رقي است و او ضعيف است .

 و متقي هندي بعد از نقل آن مي‌گويد :

 كر وفيه محمد بن عامر كذّاب

 كنز العمال ، ج13 ، ص236 .

 ابن عساكر آن را نقل كرده و در سند آن محمد بن عامر ، دروغگو است .

 ابن حبان بعد از نقل دو روايت در اين باره ،‌ مي‌نويسد :

 وهذان خبران باطلان موضوعان لا شكّ فيه ، وله مثل هذا، أشياء كثيرة يطول الكتاب بذكرها .

  كتاب المجروحين ،‌ج ج2 ،‌ ص116.

 شكي نيست كه اين دو روايت باطل و ساختگي است . روايات بسياري همانند آن وجود دارد كه با ذكر همه آن‌ها كتاب ما طولاني خواهد شد .

 ابن حجر عسقلاني و شمس الدين ذهبي نيز بعد نقل روايت مي‌گويند :

 هذا باطل ، والمتهم به حسين .

 ميزان الاعتدال ، ذهبي ، ج1 ،‌ ص540 و لسان الميزان ، ابن حجر ، ج2 ، ص295 .

 اين روايت باطل است و متهم به آن حسين است .

 و ابن كثير دمشقي سلفي نيز در اين باره مي‌گويد :

 فإنّه حديث ضعيف في إسناده من تكلم فيه ولا يخلو من نكارة ، والله أعلم .

 البداية والنهاية ، ج7 ،‌ ص230 .

 اين حديث ضعيفي است و در سند آن كسي است كه در باره او سخن‌ها گفته شده و سخن او از منكرات خالي نيست .

 نخستين بار اهل كتاب عمر را فاروق ناميدند :

 محمد بن سعد در الطبقات الكبري ، ابن عساكر در تاريخ مدينة دمشق ، ابن اثير در اسد الغابة و محمد بن جرير طبري در تاريخش مي‌نويسند :

 قال بن شهاب بلغنا أن أهل الكتاب كانوا أول من قال لعمر الفاروق وكان المسلمون يأثرون ذلك من قولهم ولم يبلغنا أن رسول الله صلى الله عليه وسلم ذكر من ذلك شيئا .

 الطبقات الكبرى - محمد بن سعد - ج 3 - ص 270 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 44 - ص 51 و تاريخ الطبري - الطبري - ج 3 - ص 267 و أسد الغابة - ابن الأثير - ج 4 - ص 57 .

 ابن شهاب گويد : اين گونه به ما رسيده است كه اهل كتاب نخستين كساني بودند كه به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان از سخن آن‌ها متأثر شدند و اين لقب را در باره عمر استعمال كردند  و از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم هيچ مطلبي در اين باره به ما نرسيده است .

 و نيز ابن كثير دمشقي سلفي در ترجمه عمر بن الخطاب در كتاب معتبر البداية والنهاية مي‌نويسد :

 عمر بن الخطاب بن نفيل بن عبد العزى ... أبو حفص العدوي ، الملقب بالفاروق قيل لقبه بذلك أهل الكتاب

 البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 - ص 150 .

 عمر بن الخطاب ... ملقب به فاروق ، ‌گويند كه اهل كتاب اين لقب را به عمر دادند .

 در نتيجه ، لقب «صديق» مخصوص امير المؤمنين است و هر آن‌چه اهل سنت از زبان پيامبر اسلام در باره ابوبكر نقل  كرده‌اند ، ساخته و پرداخته ديگران است ؛ همان طور كه لقب «فاروق» نيز از آنِ امير المؤمنين بوده و اهل كتاب آن را به خليفه دوم هديه كرده‌اند .

+نوشته شده درسه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:48 توسط محمد علی |

بر آنيم که ببينيم که آيا در انتخاب ابوبکر بعنوان خليفه ، آيا اجماعي بوده است يا خير ؟

از جمله احاديثي که اهل سنت به آن مبني بر صحت اصل اجماع ، به آن استناد ميکنند اين است که پيامبر فرمودند :  لا تجتمع امتي علي الخطاء  يا  لا تجتمع امتي علي الضلاله .

گذشته از بررسي سند اين حديث که آيا صحيح است يا جعلي ، در اين حديث لفظ ( امت ) اضافه شده بر ( ياي متکلم ) افاده عموم ميکند يعني معناي حديث اين است : " تمام امت من ، اجتماع بر خطا و گمراهي نميکنند ".

پس بنابر اين حديث تمام امت پيامبر در امر خلافت ذي نفع هستند. و لذا بعد از وفات ( و يا شهادت) ايشان مي بايستي تمام امت اسلامي ( در آن زمان ) جمع ميشدند و شور نموده و فردي کامل را براي رهبري و جانشيني انتخاب ميکردند. ولي آيا اين چنين شد ؟؟!!!!!

آيا رفتن گروهي از مهاجرين و انصار و از طرف قريش هم 3 نفر ( ابوبکر ، عمر ، ابوعبيده گورکن ) مصداق اجماع است ؟

قصد توضيح دادن جريانات سقيفه را ندارم. بلکه در اين تاپيک بر آنم که فقط اشاراتي کوچک به روايات و مطالب مخفي در تاريخ اهل سنت بکنم که ندانستن آنها سبب کج فهمي و جهالت برخي از برادران اهل سنت شده است.

 

چه کساني از بيعت خودداري کردند ؟

 

* تاريخ اليعقوبي ؛ ج2 ص124 : تخلف عن بيعة أبي بكر قوم من المهاجرين والأنصار ، ومالوا مع علي بن أبي طالب ، منهم : العباس بن عبد المطلب ، والفضل بن العباس ، والزبير بن العوام بن العاص ، وخالد بن سعيد ، والمقداد بن عمرو ، وسلمان الفارسي ، وأبو ذر الغفاري ، وعمار بن ياسر ، والبراء بن عازب ، وأبي بن كعب .

 

* تاريخ أبي الفداء ؛ ج1 ص197 : وكذلك تخلف عن بيعة أبي بكر أبو سفيان من بني أمية ، ثم إن أبا بكر بعث عمر بن الخطاب إلى علي ومن معه ليخرجهم من بيت فاطمة رضي الله عنها و قال ..... .

 

* تاريخ الطبري ؛ ج 2 ص 443 : حدثنا ابن حميد قال حدثنا جرير عن مغيرة عن زياد بن كليب قال أتى عمر بن الخطاب منزل علي وفيه طلحة والزبير ورجال من المهاجرين فقال والله لأحرقن عليكم أو لتخرجن إلى البيعة فخرج عليه الزبير مصلتا بالسيف فعثر فسقط السيف من يده فوثبوا عليه فأخذوه .

 

* الامامة والسياسة ( ابن قتيبة الدينوري ، تحقيق الزيني - ج 1ص 18 ) و ( تحقيق الشيري – ج1 ص28) : وأما علي والعباس بن عبد المطلب ومن معهما من بني هاشم فانصرفوا إلى رحالهم ومعهم الزبير بن العوام ، فذهب إليهم عمر في عصابة فيهم أسيد بن حضير وسلمة بن أسلم ، فقالوا : انطلقوا فبايعوا أبا بكر ، فأبوا ، فخرج الزبير بن العوام رضي الله عنه بالسيف ، فقال عمر رضي الله عنه : عليكم بالرجل فخذوه فوثب عليه سلمة بن أسلم ، فأخذ السيف من يده ، فضرب به الجدار ، وانطلقوا به فبايع وذهب بنو هاشم أيضا فبايعوا .

 

نظر خليفه دوم ( عمر ) در مورد بيعت چه بوده است ؟

 

حين توفى اللّه نبيّه صلى اللَّه عليه وسلم  أنّ الأنصار خالفونا ، واجتمعوا بأسرهم فى سقيفة بنى ساعدة وخالف عنّا على والزبير ومن معهما .

 المعجم‏الأوسط  ج 7 ص 370 ، الجامع الصغير للسيوطي  ج 2 ص 481 ، مجمع الزوائد  ج 1 ص 157 ، سير أعلام النبلاء  ج 4 ص 311 ؛ تذكرة الحفاظ  ج 1 ص 87 ، عن الشعبي وليس في سنده موسى بن عبيدة . ‏ صحيح البخارى ، ج 8 ، ص 26 ، كتاب المحاربين ، باب رجم الحبلى من الزنا.

 

آيا بيعت گرفتن از روي اجماع ( راحتي خيال، آرامش و اختيار ) بود يا به زور ؟

 

واذاً قائل آخر يقول : قد بويع أبوبكر فلم ألبث وإذاً أنا بأبي بكر قد أقبل ومعه عمر وأبو عبيدة وجماعة من أصحاب السقيفة وهم محتجزون بالأزر الصنعانيّة لايمرّون بأحد إلّا خبطوه وقدّموه فمدّوا يده فمسحوها على يد أبي بكر يبايعه شاء ذلك أو أبى.

يعني : از براء بن عازب يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، نقل كرده كه پس از سقيفه ، عمر و ابو عبيده ، گروه ( چماق به دست ) را ديدم كه ژست حمله و تهاجم بخود گرفته و به هر كس مى‏رسيدند وى را كتك مى‏زدند و به زور دست او را گرفته ، بعنوان بيعت ، چه بخواهد و چه نخواهد ، بر روى دست ابوبكر مى‏كشيدند.

شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد معتزلي ج1 ص219

 

 

 

 

آيا آمدن برخي از قبايل و عشيره ها، براي بيعت ، تصادفي بود يا از روي نقشه قبلي ؟

 

فكان عمر يقول : ما هو إلّا أن رأيت أسلم ، فأيقنت بالنصر.

(در واپسين لحظات سقيفه ) وقتى چشم عمر به قبيله اسلم افتاد ، فرياد برآورد كه : ديگر پيروزى ما قطعى شد .

تاريخ الطبرى : ج 2 ، ص 459

 

آيا تاكنون به نقشى كه بنو اميه در قضيه بيعت داشتند فكر كرده ايم؟ كه چگونه مى‏شود در آن موقعيت آنچنانى شهر مدينه ، با يك اشاره عمر بن خطاب تمامى بنو اميه برخيزند و با ابوبكر بيعت مى‏كنند .

 

قال لهم عمر : ما لي أراكم مجتمعين حلقاً شتّى ، قوموا فبايعوا أبا بكر ، فقد بايعته وبايعه الأنصار ، فقام عثمان بن عفان ومن معه من بني أمية فبايعوه ، وقام سعد و عبد الرحمن بن عوف ومن معهما من بني زهرة فبايعوه .

الامامة والسياسة با تحقيق الشيري ج 1 ص 28 ، با تحقيق الزيني ج 1 ص 18.

 

کساني که بيعت نکردند ، چه کسي را لايق خلافت ميدانستند ؟

 

( قال الزبير) وكان عامّة المهاجرين وجلّ الأنصار لا يشكّون أنّ عليّاً هو صاحب الأمر بعد رسول اللّه صلى الله عليه و آله و سلم.

زبير گفت : عموم مهاجرين و بخش عمده انصار ، شبهه‏اى نداشتند كه خليفه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم همان على بن ابى طالب عليه السلام است : 

الأخبار الموفّقيات : ص 580  .  شرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد : ج 6 ، ص 21 .

 

يعقوبى در تاريخ خود مى‏گويد : وكان المهاجرون والأنصار لا يشكّون فى علي.

يعني : تمام مهاجرين و انصار ، در اينكه على خليفه است ، شكّى نداشتند .

تاريخ يعقوبى : ج 2 ، ص 124 ، باب خبر سقيفة بنى ساعدة .

 

نظر علماي اهل سنت در مورد اجماع بر خلافت ابي بکر چيست ؟

 

* ماوردى شافعى ( متوفّاى 450 ) و ابويعلى حنبلى ( متوفّاى 458 )  به صراحت گفته‏اند :

فقالت طائفة : لاتنعقد إلّا بجمهور أهل العقد والحلّ من كلّ بلد ، ليكون الرضا به عامّاً ، والتسليم لإمامته إجماعاً ، وهذا مذهب مدفوع ببيعة أبي بكر -رضي اللّه- عنه على الخلافة باختيار من حضرها ، ولم ينتظر ببيعته قدوم غائب عنها .

در بيعت ابوبكر ، اجماعى در كار نبوده و هر گونه سخن از اجماع ، گزاف است .

 الأحكام السلطانيّة لماوردى ص 33 ، الأحكام السلطانيّة  لأبي‏يعلى محمد ابن الحسن الفراء ، ص 117

 

 

* تمامى صاحب نظران از اصحاب ومهاجرين در انعقاد بيعت ابوبكر دخالت داشتند و حال آن‏كه مفسّر بزرگ اهل سنت قرطبى ( متوفّاى 671 ) با صراحت منكر آن است و مدّعى است كه خلافت ابوبكر فقط به واسطه بيعت عمر منعقد گرديد . فإن عقدها واحد من أهل الحلّ والعقد فذلك ثابت ، ويلزم الغير فعله ، خلافاً لبعض الناس حيث قال : لا ينعقد إلّا بجماعة من أهل الحلّ والعقد ، ودليلنا : أنّ عمر ( رض ) عقد البيعة لأبي بكر.

جامع أحكام القرآن ، ج 1 ، ص 272 - 269 . .

 

* امام الحرمين ( متوفّاى 478 ) استاد غزالى ، منكر آن است! و مى‏گويد :

اعلموا أنّه لا يشترط في عقد الإمامة ، الإجماع ، بل تنعقد الإمامة وإن لم تجمع الأمّة على عقدها ، والدليل عليه أنّ الإمامة لمّا عقدت لأبي بكر ابتدر لإمضاء أحكام المسلمين ، ولم يتأن لانتشار الأخبار إلى من نأى من الصحابة في الأقطار ، ولم ينكر منكر . فإذا لم يشترط الإجماع في عقد الإمامة ، لم يثبت عدد معدود ولا حدّ محدود ، فالوجه الحكم بأنّ الإمامة تنعقد بعقد واحد من أهل الحلّ والعقد.

در تشكيل امامت ، نيازى به اجماع نيست ، همان‏گونه كه در امامت ابوبكر بدون آن‏كه اجماعى در ميان باشد وقبل از آن‏كه خبر امامت آن در بلاد اسلامى به گوش اصحاب برسد ، حكم‏ها امضا گرديد و بخشنامه‏ها صادر شد و در پايان نتيجه مى‏گيرد كه : امامت با تأييد يك نفر از اهل حلّ و عقد تشكيل مى‏گردد .

 الإرشاد في الكلام ، ص 424 ، باب في الاختيار وصفته وذكر ما تنعقد الإمامة . .

 

* عضدالدين ايجى ( متوفّاى 756 ) صاحب كتاب « المواقف » و از پايه‏گذاران كلامى اهل سنّت ، منكر آن است و به صراحت مى‏گويد :

وإذا ثبت حصول الإمامة بالاختيار والبيعة ، فاعلم أنّ ذلك لا يفتقر إلى الإجماع ، إذ لم يقم عليه دليل من العقل أو السمع ، بل الواحد والإثنان من أهل الحلّ والعقد كاف ، لعلمنا أنّ الصحابة مع صلابتهم في الدين اكتفوا بذلك ، كعقد عمر لأبي بكر ، وعقد عبد الرحمن بن عوف لعثمان.

 هيچ دليل عقلى و نقلى بر اعتبار اجماع در كار نيست و همين‏كه يك يا دو نفر از اهل حلّ و عقد اقدام به بيعت نمايند ، امامت تشكيل مى‏شود ، همان‏گونه‏اى كه امامت ابوبكر با بيعت عمر وامامت عثمان با بيعت عبدالرحمان پسر عوف منعقد گرديد .
و جالب اينجا است كه وى اضافه مى‏كند :

؛  ولم يشترطوا اجتماع مَن في المدينة فضلاً عن اجتماع الأمّة . هذا ولم ينكر عليه أحد ، وعليه انطوت الأعصار إلى وقتنا هذا.

 در امامت ابوبكر ، اجتماع مردم مدينه را هم لازم نديدند تا چه رسد به اجتماع تمام امّت

المواقف في علم الكلام ، ج 8 ، ص 351

* ابن عربى مالكى ( متوفّاى 543 ) از ديگر شخصيّت‏هاى بزرگ اهل سنّت مى‏گويد :

لا يلزم في عقد البيعة للإمام أن تكون من جميع الأنام بل يكفي لعقد ذلك إثنان أو واحد.

در انتخاب امام ، نياز به حضور تمام مردم در انتخابات نيست ، بلكه با شركت يك يا دو نفر ، انتخابات صورت مى‏گيرد .

شرح سنن الترمذى ، ج 3 ، ص 229

 

در پايان به نظر ابن حزم آندلسي توجه کنيد . کلام او مهر ابطالي است بر دهان ياوه گويان و مدعيان اجماع.

 

ولعنة اللّه على كلّ إجماع يخرج عنه على بن أبى طالب ومن بحضرته من الصحابة

 

لعنت و نفرين خداوندى بر آن اجماعى كه جاى على و يارانش در آن ، خالى باشد

 

المحلى : ج 9 ، ص 345 ، با تحقيق احمد محمد شاكر ، چاپ بيروت - دارالفكر .

+نوشته شده درشنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:43 توسط محمد علی |